باد گفت: تو نمی توانی باد باشی. ما از دو سرشت متفاوتیم.
جوان گفت: درست نیست. هنگامی که همراه با تو در جهان سفر می کردم با اسرار کیمیاگری آشنا شدم. در خود بادها، اقیانوسها، صحراها، اخترها و هر آنچه در کیهان آفریده شده است دارم. ما همه توسط یک دست خلق شده ایم و یک روح داریم. می خواهم همچون تو باشم. به هر گوشه ای نفوذ کنم، از دریاها بگذرم، شنهایی که گنجم را پوشانده اندبرخیزانم، و آوای محبوبم را نزد خود بیاورم.
جوان دید باد دارد تسلیم خواسته او می شود. گفت: و این را عشق می نامند. عشق ورزیدن به معنای آن است که می توانی در جهان آفرینش هر چیزی باشی. هنگامی که عشق می ورزیم هیچ نیازی به درک آنچه رخ می دهد نداریم، چون همه چیز در درون ما رخ می دهدو آدمها می توانند خود را به باد تبدیل کنند. البته اگر بادها آنها را یاری کنند.
باد خشمگین از پذیرفتن محدودیتهایش گفت: هنگامی که جهان را می پیمودم متوجه شدم بسیاری از مردم هنگام سخن گفتن از عشق به آسمان می نگرند. شاید بهتر باشد از آسمان بپرسی.
جوان به خورشید گفت: باد به من گفت تو عشق را می شناسی. پس روح جهان را نیز می شناسی که از عشق سرشته شده.
خورشید گفت: روح جهان را می شناسم. چون در این سفر بی پایان در کیهان، بسیار با هم سخن می گوییم. او برای من می گوید که بزرگترین مشکل ما این است که تا امروز تنها کانی ها و گیاهان فهمیده اند که همه چیز یگانه است. و برای همین نیازی نیست که اهن با مس، و مس با طلا برابر باشد. هریک وظیفه خود را در این یگانگی انجام می دهند. و اگر دستی که همه اینها را رقم زده است در روز پنجم آفرینش بازمی ماند همه چیز سمفونی صلح بود. اما روز ششمی هم بود...
جئان پاسخ داد: تو فرزانه ای چون همه چیز را از دور می بینی. اما عشق را نمی شناسی. اگر در خلقت روز ششمی نبودو مس همواره مس می ماند و سر همواره سرب می ماند. هر یک افسانه شخصی خود را داشتند درست است، اما روزی این افسانه شخصی به انجام می رسید. پس لازم بود به چیز بهتری استحاله یابند و افسانه شخصی نوینی آغاز کنند تا روح جهان به راستی به چیز یگانه ای بدل شوند.
خورشید پرسید: و چرا می گویی من عشق را نمی شناسم؟
ــ چون عشق نه همچون صحرا ایستا ماندن است و نه همچون باد جهان را پیمودن، و نه همچون تو نگریستن به همه چیز از دور. عشق نیرویی است که روح جهان را استحاله می بخشد و بهتر می کند.
خورشید پرسید: از من چه می خواهی؟
جوان پاسخ داد: که یاری ام کنی تا به باد تبدیل شوم.
خورشید گفت: با دستی صحبت کن که همه چیز را نوشته است.
جوان به دستی که همه چیز را نوشته بود رو کرد. به جای آنکه صحبت کند احساس کرد کیهان در خاموشی فرو رفته و او نیز در سکوت ماند.
و جوان در روح جهان فرو رفت و دید که روح جهان بخشی از روح خداوند است و دید که روح خداوند، روح خود اوست. و دید که بدین ترتیب می تواند معجزه کند ...



