تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته - خدا چندتاست؟؟!!

کسی که سوختن حیات اوست...

 

سلام زیبا ...

شنیده ای می گویند به تعداد تمام آدمها راه هست برای رسیدن به خدا؟

یکی مثل اوست!!! که پیشانی اش از نمازهای شب و روز پینه بسته اما بعد از استخاره سحرگاهش حکم ترور دیگری را صادر می کند ... دیگری که دیگرگونه می اندیشد و به جرم دیگرگونه بودنش باید به خون بنشیند!

یکی می شود آن یکی که تسبیح گویا به دستانش گره خورده ... کمی ریش دارد ! (حدودا تا روی سینه!) و چشمانش برقی دارد که سه فازت را می پراند! با آن یکی دستش که تسبیح ندارد باتومی دست گرفته و با نام فاطمه می زند ... بر سر دخترک ۱۰ ساله ای که از خیابان می گذشته و سبز پوشیده!

یکی می شود آن یکی که ظاهرا تفاوتی با من و تو ندارد. کمی دانشجوست و کمی ...

نه خیلی نگاهش برق دارد نه پیشانی اش پینه! تنها فرقش شاید صدایش باشد که مثل زوزه باد می پیچد در گوشهایمان تا جز هیاهو را نشنویم ... اینها رفاقتی دیرین دارند با آن ریشدارها ! اینها هیاهو می کنند آنها می زنند!

یکی می شود آن که کفن سبز پوشیده و نمی دانم کدام بغضش را فریاد می زند!

یکی آن دورها بالای پشت بام سیاه پوشیده و دزدکی گاه گاه فریاد می زند!

یکی چاقو برداشته تا برای تفنن!! آن را در پهلوی کودکی فروبرد!

یکی از خارج!!!!!! آمده تا در خیابان آدم بکشد تا یک فیلم هالیوودی بسازد برای خارجی ها ! و نمی دانم آن برادر ریشدار!!!! چطور غیرتش اجازه می دهد در خاکش ناموسش(!) را بزنند و فیلم کنند برای خارجی ها و او آرام آرام ناموس(!) دیگران را به باد کتک بگیرد!

یکی دیگر همان کسی که پشت فرمان نشسته و خارج از همه این حالها ساسی جانش را گوش می دهد و ... خوب به دست برادر ریشدار هم ادب می شود!

یکی هم آن پیرزنی است که مشت بر سینه می کوبد و لعن و نفرین می کند همه جوانهای از دین برگشته را!

یکی دیگر روزهاست رفته تا آب خنکی نوش جان کند شاید اسم پدر مادرش را به یاد بیاورد! یا بفهمد کمک به خارجی ها چه مزه ای دارد!

یکی دیگر شاید همان سرباز صفری است که باتوم داده اند دستش و طفلک نمی داند چرا و که را باید به راه راست رهنمون شود!

یکی دیگر پشت میله ها کتاب می خواهد و نمی دهند ... می گویند: خواندن جرم است!

یکی دیگر خانه اش خوابیده ... می ریزند و می برندش! و هرچه می گوید: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست ... به خرجشان نمی رود!

یکی دیگر هم ...

بگذریم نازنین! این روزها آدمی یک دسته و دو دسته نیست تا بخواهم برایت بازگو کنم ! خیلی ها را نمی شود در دفتر من و تو نوشت! جرم است!

یکی هم می شود مثل من و تو که تمام زندگی گذشته ایم! عبور کرده ایم از تمام آنها که باید و تمام آنها که شاید! از کودکی ... خردسالی ... نوجوانی ... و اکنون شاید جوانی ... عبور کرده ایم تا برسیم به هیچ! به نمی دانم چه ای که هرگز بدان نمی توانیم رسید ...

نازنین ! همه اینها خدا دارند! و برای هرکدام راهی است برای رسیدن به خدای خود!

خدای یکی آن بالاست ! رفته آسمان شاید!

خدای یکی پشت میز نشسته ریاست می کند!

خدای یکی لای پولهایش قایم شده و گاه گاه اشتباها از صندوق صدقه ای سر در می آورد!

خدای یکی روی هر دانه تسبیح قل می خورد!

خدای یکی زیر باتوم سیاه می شود!

خداها هم زیادند نازنین ! شاید به تعداد آدمها!

شاید هم یکی مثل من و تو خدایش را گاه گاه گم می کند! گاه قهر می کند ! گاه آشتی ! گاه کشتی می گیرد با او ! و گاه در آغوشش می کشد!

...

شنیده ای نازنین؟

به تعداد همه آدمها راه هست برای رسیدن به خدا!

از کودکی می پرسم : خدا چندتاست؟!

می گوید: احد احد ...

پس چرا آدمها خداهای بی شمار دارند نازنین؟

چرا خدای مهربان من کسی را کتک نمی زند اما خدای بعضی ها آدم می کشد؟؟!!

...

زیبا ... خسته شده ام از این خداهای دروغین!

بیا برویم با خدای خودمان آشتی کنیم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:47  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني