و دوست دارم ... او را ... که هدیه خداوندی اش را ... سپیدی برف را ... برایم باز فرستاد ... و مرا ... این تنها مانده در کابوسهای دور و دیر کودکی را ... در آغوش گرم خویش پناه داد ... و مرا قدرت داد ... تا فراموش کنم سیاهی های گامهایی که سپیدی برف را گل می کنند ... و مرا قدرت داد ... تا بر زانوانم تکیه کنم و به دستهای کوچکم ایمان آورم ...
و دوست دارم ... او را ... که دوستی را سرآغاز قرار داد و به من آموخت تا دوست بدارم خلقش را ... و دوست بدارم زیباییش را ... و دوست بدارم ... دوستی را ... سپیدی را ... زیبایی را ... برف را ...
.
.
.
+ آتش گرفته در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط نگار
|



