تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته - تنگ ...

کسی که سوختن حیات اوست...

 

امروز باز هم گروه نرفتم ... نمی دونم چندمین باره ؟؟ حسابش داره یواش یواش از دستم در می ره ...

هییییییییییییییییی زندگی ... چقدر گذشت زمان را دارم خوووووووووب احساس می کنم ... خوووووووووووووب ... قشـــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ ...

قشنگ ؟؟ همیشه این کلمه من رو یاد این جمله سهراب می اندازه ( قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه اشکال !! ) این قشنگ همون قشنگه؟؟ نمی دونم ...

یاد اون جمله آژانس شیشه ای افتادم :

شده بودند اصحاب کهف ... دیگه پولشون قیمت نداشت ...

خیلی وقته حس می کنم پولهام دیگه قیمت نداره ! کارهام یا حتا بودنم دیگه ارزش نداره ... چاره چیه ؟؟ اینم یه قسمت زندگیه !! رفتن ... فراموش شدن ... فراموش کردن ...

هییییییییییییییییییییییییییییییییی زندگی ...

چقدر با همه پوچی از تو لبریزم !!

لبریزم ؟؟ نمیدونم ...

این روزها بی اختیار بغض می کنم و بی اختیار می خندم . دست خودم نیست منم فیزیکی شدم !!

هیچ وقت صورت و مخرج کسر زندگی باهم ساده نمی شه !! فقط فاکتورهای صورته که هی داره زیاد می شه و آدم حس می کنه این کسر بیچاره داره زیر بار این صورت له می شه ...

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زندگی ...

کاش فقط صورت بود ... کاش صورتها صاف بود ... کاش صورتک نداشت ...

ولش کن ...

آخی ... راستی دیروز رسما بیکار شدم !! خدا به فریاد برسه !! می دونی که من بیکار بشم چی می شه؟؟ خدا رحم کنه !!  

دیروز بطور رسمی مهدی سجادی شد رئیس انجمن و من هم شدم نخودی !!  دلم آرومه ! می دونم خیلی بهتر از من می تونه اونجا رو اداره کنه .

از یه طرف خوشحالم ... از یه طرف هم دلم واسه اون روزها تنگ شده ... تنگ ... تنگ ...تنگ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:49  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني