تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته - منطق ...

کسی که سوختن حیات اوست...

 

سلام غریبه ...

چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

نمی دانم باید از روزگار شکایت کنم یا از آدمها ... گاه آدمی آنقدر تنها می ماند که تنها با غریبه ها دم از آشنایی می زند! و آشناها با او غریبه می شوند ... وقتی غریبه ها با تو سخن می گویند تو سعی می کنی هرقدر اندک ولی آنها را بفهمی و چقدر احساس آشنایی می کنی ... و گاه وقتی تو لب به سخن می گشایی آشناها چقدر غریبه می شوند ...

بارها با خود عهد کرده ام با غریبه ها آشنایی نکنم اما نمی دانم چرا دست تقدیر همیشه آشناها را غریبه و غریبه ها را آشنا می کند ...

سلام غریبه ... چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

 و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

گاه فکر می کنم شاید غریبی کردن با آشناها بهتر باشد تا آشنایی کردن با غریبه ها ! منطقی اش را هم بخواهی حساب کنی باید با غریبه غریبی کرد و با آشنا آشنایی ... چه کنم از کودکی منطق نخوانده ام ... شاید اگر منطق می خواندم بهتر بود ... شاید آن هنگام راحت تر می شد با آدمها حرف زد ... دردودل کرد ... آشنایی کرد ... غریبی کرد ... نمی دانم !

باید به جای ادبیات روز و شب منطق می خواندم ...

باید کتابخانه ها از منطق پر کرد ...

باید دل خانه ها را نیز از منطق پر کرد ...

منطق می گوید به غریبه ها نباید اینطور ساده سلام کرد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني