دلم گرفته ... خیلی ... بیشتر از همه از دست دوستهام !!
یه بسته کبریت پیدا کردم. دلم می خواد همه چیز رو آتیش بزنم ... همه گذشته رو ...
امروز فارغ التحصیلها که داشتن برنامه جشنشون رو درست می کردن خیلی بهشون حسودیم شد. دارم فکر می کنم اگه ماها بخوایم فارغ التحصیل شیم کسی هست که بیاد واسه جشن ... دیگه حاظر نیستم جور همه آدمها رو بکشم ... دیگه توانش رو هم ندارم ... باور کن ندارمممممممممممممممممممممم ...
از دست گروه کوه هم شاکیم! همیشه رسم بود دو سه هفته قبل و بعد اردوی انجمن برنامه نذارن اما حالا ... بی خیال ... خوب شاید ملت اینجوری خوشترن! این دوره زمونه آدمها فقط به فکر لذتهای شخصی خودشونن!! حتا اگه اون لذتها خیلی چیزهای دیگه رو ...
بی خیال ... نمی خوام حرف بزنم! نمی تونم حرف بزنم! دوست ندارم حرف بزنم!
برین همتون خوش باشین!
کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه
توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه...
طرح ساده نگات دفتر خاطرات مثل سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم لحظه ها رو می شمرم آسمون بی تو پر از فریاده
آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده
آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده
قاب عکست روبرومه دارم از نفس می افتم
باورم نمی شه اما ... من برات مرثیه گفتم ...
آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده



