تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته - سایه ...

کسی که سوختن حیات اوست...

 

برقها رفته ... اتاقها تاریک ... راهروها تاریک ... همه چیز تاریک ... گهگاه سایه ای می آید و می گذرد ...

سلام زیبا ...

دیگر از سایه ها نمی ترسم! بچه تر که بودم چهره آدمها آنقدر به نظر آشنا می آمد که وقتی نوری نبود و از آدمها تنها سایه ای برجا مانده بود ترس برم می داشت که این سایه ها کیستند؟ اینجا چه می کنند ... از جان روشنی چه می خواهند که در تاریکی پنهان شده اند. یادش بخیر ... آن روزها همه چیز روشن بود ...

نازنین دیگر از تاریکی نمی ترسم و از سایه ها نیز ... دیگر چیزی از آن دنیای کارتنی بچگی باقی نمانده که بخواهم دل نگرانش باشم ... آنقدر نقابها زیاد شده که لزومی ندارد نگران سایه ها باشی ...

شهر در امن و امان است ... آسوده بخوابید ...

و امن یعنی ... پیشترها همه چیز غارت شده. چیزی نمانده که اضطراب از دست رفتنش را داشته باشی . وقتی همه چیز از دست رفت. وقتی عزیزترینهایت پیش چشمت قربانی شدند. وقتی دستهایت را دیدی و هیچ نداشتی ، درویش می شوی ...

نمی دانم شاید دارم هذیان می گویم ... این روزها کمی آشفته ام ...

کاش اینها همه هذیان بود ... کابوس بود ... خواب بود ...

کاش دنیا همان دنیای بچگی بود ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:23  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني