تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

سلام زیبا ...

دیروز مردم! این روزها زیاد می میرم! مرگ را حراج کرده اند در دیار دور و کور ما ...

دیروز مردم ... در یک زمین زلزله ... زمین لرزید ... آسمان لرزید ... و من خوابیدم ... زیر خروارها خاک!

چشمهایم باز نمی شد ... خاک گرفته بود ... دستهایم تکان نمی خورد ... سنگ شده بود ... پاهایم راه نمی رفت ... از رفتن و هی رفتن خسته بود ...

دیروز مردم ... زیر خروارها خاک خیس ... گل شده ... با بوی تعفن جنازه های اطراف!

مرده بودم ... حس مرگ وجودم را پر کرده بود ... مگر نه اینکه مرگ حقیقی همان حس غریبی است که مرده ها را فرا می گیرد؟؟ و مرا تنگ در  آغوش گرفته بود ... و ... می خندید ... دهانم را خاک تلخی پر کرده بود و احساسم ... پیش تر ها احساس می کردم مردن حس سبکی است ... پر می کشی میروی آن بالاترها! اما نه ... مرده بودم ... مرده ای سنگین ! با دهانی پر از خاک تلخ ... چشمهایی خاک گرفته ... دستهایی سنگ شده ... و پاهایی بازمانده از رفتن ! که رفتن در دیار ما جرم است ... و مردن ... و زیر خروارها خاک مردن تاوان تلخ آن !

زیبا ... مرده بودم ... با حس مرگ ... مرگی سنگین ... صداهایی گنگ می آمد ... ناله های دیگرانی زیر آوار مانده ... و آنها که جنازه ها را بیرون می کشیدند ... و مهر باطل شد می زدند بر سینه هاشان و بار دیگر خاکشان می کردند ... مگر نه اینکه این مرده ها خاک بودند و تو بیرونشان کشیدی؟؟ پس چرا باز خاک ...

مرده بودم نازنین ... ناله ای می گفت زنده ای! باورم نبود ... خاک تلخ در دهان داشتم ... چشمهایی بسته ... پاهایی مانده ... دستهایی سنگ شده ... چگونه باورش می کردم؟؟

و تو ... خوب من ! چقدر کریمانه خاکم کرده بودی ... خاک ... خاک ...

و من کرامتت را جرعه جرعه می نوشیدم ... لذت خاک شدن ... هیچ شدن ...

لذت مردن ...

.

.

.

صدای دور و گنگی قصد آرامش خاک داشت ... نمی دانست آرامشی نیست ... حتی در خاک ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:48  توسط نگار   | 

 

آب ... آب ...

گه گاه صدای ناله هاش بلندتز می شود ...

آب ... آب ...

جوابش تنها دستمال نیمه مرطوبی است که می گذارند روی لبهایش ... لبهای خشک ترک خورده ای که جرمش تنها آن است که آب طلب می کند ...

.

.

.

زیبا ... عطش این روزها کویری ام کرده ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

کلام کوتاهت نبض رگهایم شده ...

نمی دانی این روزهای بی تپش چقدر به نبض تو محتاجم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:11  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

مدتهاست دنبالت می گردم ...

بین خوابهایم که آرزو می کنم بیدار شوم! بین بیداریهایم که آرزو می کنم کاش خواب باشم !

در بودنت که سایه ای ... دور ... دور ...

در نبودت که سایه هایند ... نزدیک ... نزدیک ...

زیبا ...

آه زیبا ...

نازنین زیبا ...

دوری ... دور ...

نزدیکند ... نزدیک ...

می ترسم از دوری تو ...

از نزدیکی اینان ...

از نبود تو ...

از بود اینان ...

از نگاه تو ...

از نگاه اینان ...

نگاه تو ترس دارد ... ترسی شبیه ترس نبودنت !

نگاه اینان ترس دارد ... ترسی شبیه ترس بودنشان !

...

زیبا ...

زیبا ...

زیبا ...

قفل باید زد به این لبها ...

ناله هایش آتش می زند به ته مانده این خرمن سبز ...

قفل باید زد ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:59  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها ... روزهایم بلندتر شده اند ... نه اینکه فکر کنی شبها کوتاهتر شده اند... نه!

روز به اندازه آرزوهایم شده و شب به اندازه کابوسهایم ...

آرزوها بلندترند یا کابوسها ... نمی دانم!

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:5  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خدا خدا می کنم این روزها زودتر بگذرد. تاب دیدن این همه ظلم را در حکومت عدل علی !!!!!! ندارم! تاب دیدن این خونها، غارتها، شکستنها و بردنها و خوردنها را ندارم! کارم شده مشت مشت قرص خوردن تا نبینم این روزها را ... تا نفهمم این لحظه ها را ... تا نبینم این سیل خانمان سوز را ... شده ام مثل جوجه ای در باران مانده و خیس ... خیس خیس ... با جیرجیر خفه ای که از ته گلویش بیرون می آید و پاهایی که توان حمل جسم نحیفش را ندارد ...

هر روز عزیزی را می برند ... دوستی را می کشند ... الله اکبری را بر پشت بام خفه می کنند! و جیر جیر این جوجه خیس در باران مانده به هیچ کس نمی رسد ...

خدا خدا می کنم این روزها زودتر بگذرد ...

بیا برویم از این دیار غریب ...

بیا نازنین ...

چقدر دلتنگت شده ام نازنین...

کاش کابوس این روزها تمام می شد ...

کاش تا پیش از خاموش شدن این جیرجیر نحیف برگردی ...

اینجا ... همه جا باران است ... سیل است ...

جوجه تنهاست ...

+ آتش گرفته در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:11  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

چند صباحی است آرزو می کنم کاش نبودی! کاش اینقدر شبیه زخمهای داشته و نداشته ام نبودی! کاش اینقدر خوب ... این همه آرام ... تا این اندازه مهربان نبودی ...

این روزها آرزو می کنم کاش نبودی تا من هم نبودم! بودن تو اجبار بودن من است ... اجبار نفسهایی که هر لحظه عذابم می دهد...

این روزها قیاس می کنم خود را ... با کسانی که تو را ندارند ... و چقدر روزهایشان سخت می گذرد... شاید سخت تر از روزهای بی چراغ من!

این روزها مدام ورق پاره هایم را مرور می کنم:

اگر تو در یک شب تاریک و سرد زمستانی ، یک فانوس روشن زیر کتت ، روی قلبت پنهان کرده باشی ، نه از سرما می لرزی نه از تاریکی می ترسی ... نه از تنهایی می هراسی ...

.

.

.

فانوس من ...

بودن تو اجبار بودن من است ...

وقتی خودخواه می شوم ... وقتی می خواهم مختارانه خط بطلان بر اجبار بودنم بکشم ... آرزو می کنم کاش ... کاش نبودی ...

نازنین ... تو هستی ... و من تمام بودنم را وامدار بودن توام!

دوست دارم تا انتهای این بودن وامدارت بمانم ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:55  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها کمتر نامت را بر زبان می آورم ... کمتر عاشقانه ای برای زمزمه می کنم ... کمتر چشمهایم را به چشمهای دلربایت می دوزم ... کمتر با چون تویی سخن می گویم ...

اینها دلیل بی وفایی نیست نازنین ... بی وفایی کار این دل عاشق نیست ...

معشوق شاید بی وفا بود  ... عاشق که بی وفایی نمی کند ... این اولین درس عشق است ... و من درسهای تو را همان روز اول از بهر کردم ...

این روزها کمتر با تو سخن می گویم ... نمی خواهم آه این روزهایم پرهایت را بسوزاند مهربان من ... پرهای تو را برای پرواز بر ستیغ کوهساران نقش زده اند ... عقاب بی پروبال را در بازار کفتار فروشها حراجش می کنند ... تو عقابی نازنین ...

مهلت بده زیبا ... به من مهلت بده تا حراجی کفتارها تمام شود ... تمام که شد روزهای زیبای ما نیز بازخواهد گشت ... نازنینم ...

آن روز عقاب وار پرواز خواهیم کرد ... از اینجا تا آن دورها ... آن بالاها ... آنجا که بال هیچ کفتاری بدان نتوانست رسید ...

مهلت بده نازنین ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:31  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خاکسترهایم را داده ام بر باد ... و انتظار شکوفه باران کویر را می کشم ...

و می دانم در خاک حاصلخیز این برهوت از هر خاکستر شکوفه ای سر بر خواهد آورد ...

دریاب مرا ای فصل شکفتن ...

و ای کویر مهربان ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:59  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خواب دیدم تسبیح دلم پاره شده ...

دانه ها پخش زمین ...

و من با نخی در دست خیره خیره دانه ها را می نگرم ...

دوست ندارم جمعشان کنم ...

نخشان کنم ...

زندانی یک تکه نخ ...

دوست دارم بر زمین آزاد بگردند ...

غلت بزنند ...

و در نور بدرخشند ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:31  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دلم پر می کشد برای نگاهت... نگاهی که عظمت تنها توصیفی است لایق سیاه آن چشمها... و من دل سپرده و سرسپرده آن همه عظمت دل را می کوچانم به سرای مرغان مهاجر شاید خبری بگیرم از پر سیاهان سپید دل !!

هااااااااااااااااااای یگانه زیبای آفتابی ... نگاه یخ بسته ام ذوب می خواهد در حرارت تابستانی چشمهای تو  ...

هاااااااااااااااااای زیبای مهتابی ... اقیانوسها به ساحل آمده اند تا تو را به تمامی تماشا کنند ... و تو ... ای دور چون مهتاب ... ای نزدیک چون عکس مهتاب بر تن عریان آبهای وحشی ... مرگ عاشقانه شان را به تماشا  ایستاده ای که چگونه از عشق سر بر صخره ها می کوبند ...  و در دم جان می دهند ... و دریا ... عاشق تر از پیش هی موج می فرستد ... موجکهایی که با عشق تو قد می کشند و خود را به ساحل وصل تو می کوبند و جان می سپارند ...

و تو باز می خندی ... ای همه موجها فدای لبخندت ... مهتاب ...

دلم پر می کشد برای آن نگاه ... آن زیبا ... و آن تویی که تنها تویی ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:45  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

کاش می شد تا صبح ... تا خود صبح حکایتی برایت بازگو می کردم ...

حکایت ... حقیقت است ... تلخ و شیرینش دست من و تو نیست ... باور کن ...

باید تجربه کرد گاه این حکایت را ...

تلخ یا شیرین ...

.

.

.

نازنین ... دلم می خواهد حکایت کنم سالهای کودکی را ...

و بشنوم لالایی خردسالی را ...

کودک شوم در گهواره ... و تاب خورم با لالایی لرزان مادر ...

لالالا کودکم لالا ... قشنگ کوچکم لالا ...

.

.

.

زیبا ... خواب نمی رباید این کابوس را ... و بر نمی دمد رویایی که ببرد مرا تا آن دورها ...

روزهای خوب کودکی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خواب دیدم نازنین ... خواب ...

آن دورها آسمان دریا شده بود و دریا آسمان ...

دریا تلاطم داشت ... آسمان آرامش ...

هردو بهم رسیدند ...

دنیا جرقه زد ...

صحنه خاموش شد ...

از آنجا ... از آن خواب... فقط نور فانوس دریایی را به یاد دارم ...

می چرخید ... نور می داد ... گم شده ها را پیدا می کرد ... خاموش می شد ...

و دریا دریا بود ... پر از تلاطم ...

و آسمان آسمان بود ... گاه آرام بود و گاه نگاه دریا ناآرامش می کرد ...

خواب بود نازنین ...

دریا خواب بود ...

آسمان خواب ...

تنها چیزی که حقیقت داشت فانوس بود ...

فانوس دریایی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:33  توسط نگار   | 

 

حرفهاش به دلم می شینه ... هرکی هرچی دوست داره بگه !!

.

.

.

سلام زیبا ...

حالی دارم عجیب ... چیزی مثل ... مثل لاستیکی کم باد زیر ماشینی سنگین !! مثل درختی تنها در بیابانی خشک !!

حال عجیبی دارم مثل خورده شیشه های فانوس شکسته ای که هرگاه یادش می افتم ناخودآگاه بغض می کنم ...

حال عجیبی دارم ... مثل تنفس در خلا !! خلای که هیچ کس نیست ... صداها دورند و نامفهوم ... آدمها دورند و نا آشنا ... آشناها دورند و غریب ...

حال عجیبی دارم ... حال تکه ورقهای پخش و پلای روی میز که هر کدام جمله ای در تن خویش حک کرده اند ... که نمی توان دورشان انداخت ... و جا برای نگه داشتنشان هم نیست ...

حال عجیبی دارم ... مثل وقتی که حرف می زنم ... آن هم حرفهایی را که می دانم نباید گفت ... نباید شنید ... نباید فکر کرد ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه زیبا ...

این روزها آه هایم کشیده تر می شود ... لبخندم کمرنگتر ... شانه های ناتوانتر ... پاهایم خسته تر ... مثل این پیرزنها باید صندلی کوچکی دنبال خودم بکشم ... هرجا آشنایی بود بایستم ... بنشینم ... و هرجا غریبه ای بود ساعت را بپرسم ... که این زمان کی به پایان می رسد ...

هیچ چیز غریبانه تر از انتظار پایان نیست نازنین ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:3  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

بچه که بودم چقدر حباب بازی دوست داشتم... فوت می کردیم و ... باد می کردیم و ... می ترکاندیم و ... می خندیدیم ... و چه بی بهانه می خندیدیم ...

بزرگتر که شدم از حبابهایی که باد بیشتری داشتند چندان خوشم نمی آمد ... زود می ترکیدند ... نمی شد با آنها خندید ... فقط گاه به ترکیدنشان می خندیدم!! بیشتر حبابهایی را دوست می داشتم که آبکی بودند ... به نظرم اصلیت بیشتری داشتند ... آنقدرها زود نمی ترکیدند . می شد آنها را در دست گرفت ... نگاهشان کرد ... و با بازیهایشان خندید ...

تفاوت همینجاست ... به حباب خندیدن و با حباب خندیدن ... به ترکیدن خندیدن و با بازی خندیدن ... مثل تفاوت لبخند با پوزخند ... که چقدر اینها تفاوت دارند در آیین بچگی ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 13:42  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها آرزو می کنم کاش می شد به نقابها دل بست و نگران چهره پشتش نبود ! وای که نمی دانی چقدر این چهره ها مرا می ترساند ... آن هم وقتی که نقاب تنها در برابر دیدگان تو کنار رود ...

حقیقت من هم آه سردی است پشت نقاب لبخندهای گرمم که کاش در برابر هیچ کس نقابم کنار نرود که این آه سرد می سوزاند همه آن نقابهایی که تنها در مقابل دیدگان من کنار رفته ... آن وقت زوزه بی امان گرگها این گله را می پاشد از هم و می راند از این چراگاه ناامن که گرگها هم لباس بره دارند ...

آه ... زیبای شبهای تارم ... خورشید روزهای سردم ... نمی دانی چقدر دلگیرم از این نقابها ... نقابهایی که شماره دارند ... شماره های معکوس که صفر شدنش همان آه سرد است ... و همه دلخوش اند به گرمای پشت نقاب و سوز سرمای بیرون را حس نمی کنند ... و ... وای بر آنان که زمستان را خواهند چشید ...

کاش می شد زیبا ... کاش می شد ناچشیده این زمستان را به دستهای بهار سپرد و گرم شد از سلامی بی نقاب ... که نفرت سلامهای نقابدار آتشم می زند ... هر صبح و شام !!

زیبا ... زیبا ... زیبا ... یا دنیای من خیلی زیباست که تو خالق آنی ... یا دنیای این نقابها آنقدر زشت که نمی فهممشان ...

و لبخند ... تنها جوابی است به خنجرهای از نیام برآمده ... که تو را به نقاب دیروزت بخشیدم ... ای زشت چهره امروز ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:49  توسط نگار   | 

 

آری آری زندگی زیباست ...

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ...

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ...

ور نه ... خاموشی است ... خاموشی گناه ماست ...

زندگانی شعله می خواهد ...

.

.

.

نه ...

دوباره بخون ...

 

آری آری زندگی زیباست ...

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ...

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ...

ور نه ... خاموشی است ... خاموشی گناه ماست ...

زندگانی شعله می خواهد ...

.

.

.

سلام زیبا ...

پاره ای آتش دست گرفته ام به یاد تو ... و به یاد شعری که در کوچه پس کوچه های کودکیمان با هم زمزمه می کردیم ...

پاره ای آتش دست گرفته ام تا به یاد داشته باشم گناهم تنها خاموشی بود ... که خاموشی رسم غریب دیار فراموشی بود ... دیاری که من ها در آن به بهانه ای ما می شد و ما ها به تلنگری من !!

پاره ای آتش دست گرفته ام زیبا ... که یادم باشد به رسم ساکنان دیار فراموشی بهانه تراشی نکنم ... که من ما نشود ... و ما ... من!! که منها به منیتشان دلخوش اند ... و ماها به صداقتشان ... و تو خود خوب می دانی اگر من ... ما شود ... و ما ... من!! منیت و صداقت هم برادر می شوند ... به رسم فراموش شدگان ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:11  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز یلدای برفیمان رسید و باز دستهایم یخ کرده نازنین ...

سرد همچون دانه های برف ...

یادت می آید ؟... آن روزها که بچه تر بودیم ... میان اتاقی سرد ... کرسی گرمی داشتیم ... با چراغی که چشمهای تو را به من هدیه می کرد ... و چشمهای مرا به تو ... و من خود را می دیدم ... میان سیاه چشمهای تو ... و تو ... خود را ... در سپیدی چشمهای من !!

می گفتی وقتی یخ می کنم چشمهایم سفیدتر می شود ...

کرسی می گذاشتی برایم ...

دستهایم را در دستهایت می گرفتی ...

و سیاه چشمهایت ... سپید چشمهایم را گرم می کرد ...

گرم ...

خوب که گرم می شدیم ... فانوس را برمی داشتیم ... و می رفتیم زیر دانه های سپید برف آدم برفی می ساختیم ... تا خود صبح ...

و صبح ... گنجشگها روی شانه های آدم برفی آواز می خواندند ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:35  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها زودتر از گذشته عصبی می شوم ... یا ناراحت ... استرس از دست دادن ته مانده داشته هایم بیش از گذشته آزارم می دهد ... شاید دلیلش خو گرفتن به این تنهایی باشد ...

وقتی شب و روزت را جز با کتاب و قلم و در و دیوار سنگی سپری نکنی حتی از نسیم کوچکی که ورقهای کتابت را بر هم می زند هم هراس داری !! چه برسد به آدمها که گاهی در پایشان تا ابد در ذهن می ماند ...

کابوس بچگی هایم همیشه آدمهایی بودند که در خواب حرف می زدند اما صدایشان را نمی شنیدم ... هروقت احساس می کنم به حریم امن تنهایی هایم تجاوز شده باز کابوس بچگی ها به سراغم می آید ...

زیبا ... این روزها از اجتماع بیش از دو نفر می ترسم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:48  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها حال بهتری دارم. روزها باران مهربان تر می بارد، شبها مهتاب زیباتر لبخند می زند. و من حس عجیب تری دارم... مثل دیوانه ای که مهتاب را وقتی کامل بود به تماشا نشسته و اینک سر در بیابانی گذاشته و می رود ... تنها همین ... می رود ...

مثل جوجه ای که زیر باران خیس شده، پرهایش بهم چسبیده اما ... جیک جیکش را پایانی نیست...

مثل منتظری که کنار پنجره دنبال سایه آشنایی می گردد ...

زیبا ... ببار ... ببار که سیاهی ها کمر به فتح زندگی بسته اند...

وای به روزی که سیاهی ها زندگی را فتح کنند ...

ببار زیبا ... ببار و نقشه شومشان را نقش بر آب کن ...

ببار تا گلها لبخند بزنند ... رودها جاری شوند ... تا برکه راکد نشود ... نگندد ... مرداب نشود ...

ببار تا دریا همیشه آبی باشد و زلال ...

زلال مثل چون تویی که زلالی و زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:18  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

در این حوالی در پی رد پای گمشده ای می گردم ...

گمشده ای که صدایش با من است ...

اما رد پایش را دیریست گم کرده ام ...

.

.

.

رد پا را باید یافت ... این تازه یک نشانه است ... نشانه ای برای رفتن ...

نشانه ها را باید دنبال کرد ...

رد پا را نباید گم کرد ...

راه را باید پیمود ...

راه را باید طوری پیمود که رد پا محو نشود ...

رد پا را نباید اشتباه گرفت ...

راه را نباید خطا رفت ...

.

.

.

راه اگر راه باشد به آبادی می رسد ...

به دریاچه ای آبی ... جنگلی سبز ...

راه اگر بیراه باشد به صحرا می رسد ... به چاه خشکیده ... آب شور ...

.

.

.

یافتن آبادی بلد راه می خواهد ...

.

.

.

به آبادی که رسیدی ... جرعه ای از چشمه بنوش ... به اهالی آبادی سلام کن ...

و دمی بیاسای ...

خستگیها را تنها در آبادی ... کنار مردمی آباد می توان از تن بیرون کرد ...

.

.

.

مراقب باش ...

راه اگر بیراه باشد ... راهزن دارد ...

راه اگر راه باشد راهدار دارد ...

.

.

.

رهگذر راه باش ... نه راهزن رهگذر ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:48  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

کنار پنجره می روم ... نه به دیدار عابری ... سایه ای ... که می گذرد و وحشت را میهمان ناخوانده کوچه باغهای بی نور می کند . شاید به شنیدن صدای نی لبک چوپان گم کرده راهی که چرت تاریکی ها را پاره می کند ... یا شاید به دیدار ستاره ای ... ماهی ... که سایه ها را رسوا می کند ... و شبگرد کوچه باغهای روشن لبخندی به این رسوایی می زند و می گذرد ...

کنار پنجره می روم به امید عبور از تاریکی به سوی نور ... نوری که چشمهایم را روشن کند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 14:40  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

اگر می بینی سکوت کرده ام می خواهم صدای نفسهای کوتاهت را بشنوم ...

نفسهایت آرامم می کند نازنین ...

نفسهای این روزهایت عجیب آرامم می کند ...

به یاد داری نازنین؟؟ آن روزها که نفس نفس زدنهامان گواه دلواپسیهامان بود ... آن روزها که اضطراب در چشمهامان دودو می زد ... آن روزها که ...

و این روزها ... که آرام نفس می کشیم ...

که بی بهانه لبخند می زنیم ...

که ...

باید به شکرانه این روزها کاری کنیم ...

شکرانه آرامش چیست نازنین؟؟

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:7  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

تو را سپاس می گویم که آرامشی را که سالهاست دریغم داشته اند هر روز جرعه جرعه در کامم می ریزی و تلخ کامی دیرین را به شیرینی لبخندی آن هم نه از جنس اجبار بدل می کنی ...

شنیده ام به هرکه بخواهی بی حساب عطا می کنی ...

لبخند را که یادگار توست تا ابد بر روی لبهای ترک خورده ام نگاه خواهم داشت ...

ای سراپا همه خوبی ...

و ای زیباترین زیبای روزگار ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:53  توسط نگار   | 

 

دنبال یه مترجم خوب می گردم ...

باید حرفهام رو به زبون امروزی ترجمه کنم ...

اما مترجم هم باید به زبون مبدا احاطه داشته باشه هم مقصد ...

مشکل از مبداست ...

شدم مثل یه کتیبه قدیمی ...

یه سنگ نوشته که سنگتراشش خیلی هم براش زحمت کشیده ...

اما کسی نمی تونه بخونتش ...

فقط باید گذاشتش تو موزه ...

زیبا ...

سنگ تراش خوبی بودی ...

کاش زبان امروزی می دانستی ... کاش ...

می ترسم نازنین ...

می ترسم پیش از آنکه مترجمی پیدا کنم سیلابهای این روزگار همین چند خط شکسته را هم با خود ببرد ...

نازنین ...

نازنین ...

می ترسم نازنین ...

می ترسم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:17  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها ... این ساعات ... این لحظه ها ... گویا هر لحظه خواب می بینم ... خواب باران ...

زیبا ... می گویند آب روشنی است... پاکی است ...

سهراب راست می گفت ... زیر باران باید رفت ...

این روزها باید آنقدر زیر باران قدم بزنم تا پاک شوم ...

پاک اما نه این بار به رنگ سپید ...

پاک ... بی رنگ بی رنگ ... محو محو ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خسته تر از آنم که بتوانم علت خستگیهایم را به زبان آرم ...

دوست دارم بشینم وتنها نگاهت کنم ...

نگاه گناهکارم در حریم امن نگاهت پذیرا می شوی؟

هیچ مگو ... هیچ مپرس ... هیچ مخواه ...

می خواهم تنها نگاهت کنم ...

آن نگاه پر از آرامش را ...

آن نگاه پر از زیبایی را ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:1  توسط نگار   | 

سبز ...

سلام زیبا ...

چقدر شنیدن تپش زمین لذت بخش است ... صدای گندمزار ... شالیزار ... صدای خنده های کودکانه زندگی ...

دوست دارم چشمهایم را از سبزی پر کنم آنگونه که دیگر مجالی برای حمله سیاه و خاکستری نباشد ...

دوست دارم چشمهایم را از آبی پر کنم آنگونه که پرنده ها در نگاهم پرواز کنند ...

باید سیاهی را از چشمها شست نازنین ! مگر نه اینکه چشمها دریچه دل اند ؟ تا زمانی که چشمها را غبار پر کرده از سبزی دل اثری نیست نازنین ... نیست ... حال هی تو بیا فلسفه بباف تا دلها را نرم کنی! دلهایی که غبار گرفته تنها با اندرزهای فیلسوفانه زلال نمی شود مهربان ... باید غبار را از چشمها بشویی و آبی را ... و سبز را ... و سپید را بر قاب چشمها بنشانی ... و بعد ... دل را به چشمها دعوت کنی و چشمها را میهمان دل سازی ...

زیبا ... دیریست در تولد هر عزیز برایش عمری سبز و زندگی ای سبز و دلی سبز آرزو می کنم! نازنین اینک اما خود به سبز ... به آبی ... به سپید محتاجم! چندی پیش از سیاه شدن دنیا درد می کشیدم ... اینک اما آرزوی سبزی در همین سیاهی ها را دارم !

خودخواه شده ام نازنین؟؟ نمی دانم ... گاه احساس می کنم انقدر برای دیگران سبزی آرزو کردم که خود را پاک از یاد برده ام!! اینک کمی خودخواه تر از دیروز آرزوی سبزی در همین سیاهی ها را دارم ! دیگر نمی خواهم سیاه را سبز کنم ! گاه باید خاکستری را نیز باور کرد!! دردناک است نازنین ... دردناک است باور سیاهی ... باور روزگاری خاکستری ... اما تا خاکستری را باور نکنی سبز را نیز باور نکرده ای ...

دوست دارم چشمهایم را از سبز ... و نگاهم را از سبز ... و دلم را از سبز پر کنم ... و دور شوم از این روزگار خاکستری ... دور ... دور ... دور ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:22  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

آمدم نبودی ... کبوتری آنسوتر نشسته بود که چشمهایش آشنایی چشمهای تو را داشت . نزیدکتر شدم ... دلم برای چشمهایت تنگ شده بود ... کبوتر کوچک قصه ما پرید و رفت . فکر کنم ترسیده بود!

می دانی زیبا ... کبوترها حق دارند بترسند . این روزها خطوط آشنایی کمرنگ شده. این روزها اگر کبوتری پیدا شود یا به سیخش می کشند و روی شعله های رقصان آتش سرخش می کنند. یا پرش را می چینند و قفس نشین اش می سازند. یا رنگش می کنند ... قرمز ... آبی ... و پرش می دهند تا ... یا کفترباز می شوند و تمام زندگی اش را به شکار دیگر آشناها مجبورش می کنند ... چقدر دردناک است اجبار شکار آشنایی ... دردناکتر از قفس نشینی است نازنین ... دردناکتر از به سیخ کشیده شدن و دردناکتر از ... بگذریم ...

کبوتری آمد که رد نگاه آشنایی داشت ... اما ترسید و رفت ... حق هم داشت . روزگار ترسناکی داریم نازنینم !

پیشترها رد آشنایی تنها در نگاه کبوتر بود و باز و شاهین ... این روزها گربه های دست آموز زیاد شده اندو سگهای خانگی  ... این روزها آدمی در پی همدمی است که پر نداشته باشد ! وفای سگ و ملوسی گربه کفایتشان می کند !

این روزها باید در پی همدمی بود که پر نداشته باشد ! هوس پرواز نداشته باشد !

نازنین ... این روزگار واقعیتی است که باید احساسش کنی ... مثل کبوتری که قیچی شدن بالهایش یا رنگ شدن پرهایش را احساس می کند ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:2  توسط نگار   | 

 

سلام غریبه ...

چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

نمی دانم باید از روزگار شکایت کنم یا از آدمها ... گاه آدمی آنقدر تنها می ماند که تنها با غریبه ها دم از آشنایی می زند! و آشناها با او غریبه می شوند ... وقتی غریبه ها با تو سخن می گویند تو سعی می کنی هرقدر اندک ولی آنها را بفهمی و چقدر احساس آشنایی می کنی ... و گاه وقتی تو لب به سخن می گشایی آشناها چقدر غریبه می شوند ...

بارها با خود عهد کرده ام با غریبه ها آشنایی نکنم اما نمی دانم چرا دست تقدیر همیشه آشناها را غریبه و غریبه ها را آشنا می کند ...

سلام غریبه ... چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

 و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

گاه فکر می کنم شاید غریبی کردن با آشناها بهتر باشد تا آشنایی کردن با غریبه ها ! منطقی اش را هم بخواهی حساب کنی باید با غریبه غریبی کرد و با آشنا آشنایی ... چه کنم از کودکی منطق نخوانده ام ... شاید اگر منطق می خواندم بهتر بود ... شاید آن هنگام راحت تر می شد با آدمها حرف زد ... دردودل کرد ... آشنایی کرد ... غریبی کرد ... نمی دانم !

باید به جای ادبیات روز و شب منطق می خواندم ...

باید کتابخانه ها از منطق پر کرد ...

باید دل خانه ها را نیز از منطق پر کرد ...

منطق می گوید به غریبه ها نباید اینطور ساده سلام کرد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط نگار   | 

 

برقها رفته ... اتاقها تاریک ... راهروها تاریک ... همه چیز تاریک ... گهگاه سایه ای می آید و می گذرد ...

سلام زیبا ...

دیگر از سایه ها نمی ترسم! بچه تر که بودم چهره آدمها آنقدر به نظر آشنا می آمد که وقتی نوری نبود و از آدمها تنها سایه ای برجا مانده بود ترس برم می داشت که این سایه ها کیستند؟ اینجا چه می کنند ... از جان روشنی چه می خواهند که در تاریکی پنهان شده اند. یادش بخیر ... آن روزها همه چیز روشن بود ...

نازنین دیگر از تاریکی نمی ترسم و از سایه ها نیز ... دیگر چیزی از آن دنیای کارتنی بچگی باقی نمانده که بخواهم دل نگرانش باشم ... آنقدر نقابها زیاد شده که لزومی ندارد نگران سایه ها باشی ...

شهر در امن و امان است ... آسوده بخوابید ...

و امن یعنی ... پیشترها همه چیز غارت شده. چیزی نمانده که اضطراب از دست رفتنش را داشته باشی . وقتی همه چیز از دست رفت. وقتی عزیزترینهایت پیش چشمت قربانی شدند. وقتی دستهایت را دیدی و هیچ نداشتی ، درویش می شوی ...

نمی دانم شاید دارم هذیان می گویم ... این روزها کمی آشفته ام ...

کاش اینها همه هذیان بود ... کابوس بود ... خواب بود ...

کاش دنیا همان دنیای بچگی بود ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:23  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دیریست شمار روزهای رفته را ندارم! این روزها دلم هوای صدای نی لبک پسر چوپان را کرده. آخر اردیبهشت است و هنوز فاخته ای در کار نیست! دل نگرانم نازنین... نکند فاخته اینجا بوده و من دیر رسیده ام؟ فاخته همیشه اوایل بهار می آمد. نمی دانم چرا دیر کرده...

امسال تقویمی ندارم تا عبور لحظه ها را به تماشا بنشینم ... دوست دارم همه این لحظه ها به صدای باد گوش دهم . خنده های قاه قاه باد را به نگاههای سوزان خورشید ترجیح می دهم. خورشید این روزها گلبرگهای لطیف خاطرات بهار را می سوزاند و خاکستر می کند اما باد ... دلخوشی کوچکی است برای رسیدن باران... شکوفه های بهاری هم دلخوش اند به همین دلخوشی های کوچک !

من هم دلخوش فاخته ای که هر بهار پشت پنجره برایم آواز می خواند و امسال ... دیر کرده ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

یک پیاله آب بیاور. در گرماگرم این بهار تابستان نما یک پیاله آب، آن هم از دستهای چون تو زیبایی جرعه زندگی است. با آن حیات را در رگها می توان احساس کرد.

دستهای همیشه خنکت را بر گونه های سرخ و تبدارم بگذار و آن آرامش آسمانی را به این روح همیشه وحشی ببخش.

وقتی این کودک تبدار را خنک کردی و آبش دادی بیا با هم کمی در سایه سار بی دریغ درختهای بهاری قدم بزنیم ...

نازنین ... می ترسم از لحظه ای که چشم باز کنم و نباشی ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:12  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این اطراف هرجا به آبادی رسیدیم بیا کمی اطراق کنیم ...

دیریست دلم برای سایه سار خنک درختهای بهاری تنگ شده ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دلم گاهی برای خودم تنگ می شود ...

وقتی خاطرات با تو بودن را مرور می کنم دلم سخت می گیرد ... برای آن روزها که سرشار بودم از تو ... سرشار از چیزی که نمی دانستم اما بدان یقین داشتم ...

تو در یقینم بودی نازنین ... گرچه در دانسته هایم نمی یافتمت ...

همان بود که عاشق بودم ...

بزرگ شدم نازنین ...

اما این بزرگ شدن تنها قد کشیدنی بود که حس می کنم کوتاهم کرد ...

کوتاه شدم نازنینم ... آنقدر کوتاه که تو را در دانسته هایم پیدا کردم !

در یقینم گم شد نازنین ؟؟

دعایم کن زیبا ... دعا کن در یقینم گم نشوی ...

تو که خوب می دانی ... کسی که شهد عشق چشیده باشد با هیچ دانسته ای آرام نخواهد شد ...

عشق یقین می خواهد ... یقین ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:37  توسط نگار   | 

 

                        زیبا ...

سلام زیبا ...

آنقدر دستهایم کوتاه است که به آن بالا بلند نمی رسد . می گویند سه سال دارد !! پس چرا از این پایینها حتا نمی توانم زیبایی چشمهای مستش را به تماشا بشینم ؟

دلم گرفته نازنین ... حس می کنم هرچه زمان می گذرد کوتاهتر می شوم ! و او همان است که بود ... همانقدر زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:0  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني