سلام زیبا ...
دیروز مردم! این روزها زیاد می میرم! مرگ را حراج کرده اند در دیار دور و کور ما ...
دیروز مردم ... در یک زمین زلزله ... زمین لرزید ... آسمان لرزید ... و من خوابیدم ... زیر خروارها خاک!
چشمهایم باز نمی شد ... خاک گرفته بود ... دستهایم تکان نمی خورد ... سنگ شده بود ... پاهایم راه نمی رفت ... از رفتن و هی رفتن خسته بود ...
دیروز مردم ... زیر خروارها خاک خیس ... گل شده ... با بوی تعفن جنازه های اطراف!
مرده بودم ... حس مرگ وجودم را پر کرده بود ... مگر نه اینکه مرگ حقیقی همان حس غریبی است که مرده ها را فرا می گیرد؟؟ و مرا تنگ در آغوش گرفته بود ... و ... می خندید ... دهانم را خاک تلخی پر کرده بود و احساسم ... پیش تر ها احساس می کردم مردن حس سبکی است ... پر می کشی میروی آن بالاترها! اما نه ... مرده بودم ... مرده ای سنگین ! با دهانی پر از خاک تلخ ... چشمهایی خاک گرفته ... دستهایی سنگ شده ... و پاهایی بازمانده از رفتن ! که رفتن در دیار ما جرم است ... و مردن ... و زیر خروارها خاک مردن تاوان تلخ آن !
زیبا ... مرده بودم ... با حس مرگ ... مرگی سنگین ... صداهایی گنگ می آمد ... ناله های دیگرانی زیر آوار مانده ... و آنها که جنازه ها را بیرون می کشیدند ... و مهر باطل شد می زدند بر سینه هاشان و بار دیگر خاکشان می کردند ... مگر نه اینکه این مرده ها خاک بودند و تو بیرونشان کشیدی؟؟ پس چرا باز خاک ...
مرده بودم نازنین ... ناله ای می گفت زنده ای! باورم نبود ... خاک تلخ در دهان داشتم ... چشمهایی بسته ... پاهایی مانده ... دستهایی سنگ شده ... چگونه باورش می کردم؟؟
و تو ... خوب من ! چقدر کریمانه خاکم کرده بودی ... خاک ... خاک ...
و من کرامتت را جرعه جرعه می نوشیدم ... لذت خاک شدن ... هیچ شدن ...
لذت مردن ...
.
.
.
صدای دور و گنگی قصد آرامش خاک داشت ... نمی دانست آرامشی نیست ... حتی در خاک ...




