تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

۱. موبایل خاموش!

۲. تبدیل وبلاگ از روزنامه به گاهنامه!

۳. ورود به دانشکده فیزیک تا اطلاع ثانوی ممنوع!

.

.

.

می خوام چند وقت واسه خودم باشم ... فقط خودم !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:29  توسط نگار   | 

 

هیچ وقت ... هیچ کس ... ازت نمی پرسه چی از دست دادی؟؟ چقدر از خودت ... از داشته ها و نداشته هات... از جسم و روحت مایه گذاشتی ...

همیشه ... همه ... ازت می پرسن چی بدست آوردی ... الان چی داری ... چقدر داری ...

.

.

.

هیچی ...

من از چیزهایی که تو می خوای هیچی ندارم ...

جنس چیزهایی که من دارم با چیزهایی که تو می خوای خیلی فرق داره ... خیلی ....

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:50  توسط نگار   | 

 

انگاری یه لیوان سرکه خوردم ...

تو دلم دارن رخت می شورن ...

.

.

.

بازم نشد کارای فارغ التحصیلیمو انجام بدم ...

اینجا اصلا احساس خوبی ندارم ...

۸۳ ایها کجان؟؟

من سال بالاییهای زمان خودمون رو می خوام!

این جقله ها رو نمی شناسم ...

چقدر اینجا غریبم ...

.

.

.

داشتم ستون آزاد رو می خوندم و غش غش می خندیدم! اگه این (اسمشو نبر!) نبود پس به کی می خندیدیم؟ آخر نامه فدایت شوم یکی از برادران (اسمشو نبر!) نوشته بود : برای پیشرفت باید زیر سایه نمی دونم چی چیه نمی دونم کی کی!! درجا بزنیم و تحت عنایات حضرات  پرش کنیم و کلی دری وری خنده دار! پیشنهاد می کنم حضرات بیشتر بنویسن تا محیط شادتری داشته باشیم

یکی هم یه نامه نوشته بود برای برادران و خواهران (اسمشو نبر!).  خداییش عالی بود ! فقط یه مشکل  داشت! اونم اینکه مخاطبش رو کسانی قرار داده که بعید می دونم تو دستگاه مختصاتشون جز دستورات مقام (...) که اونم البته حکم خداست چیز دیگه ای تعریف شده باشه حالا تو بگو روز روشنه! ماست سفیده! کو گوش شنوا..؟؟

.

.

.

خدا ...

یه ذره بیا پایین تر ...

یه ذره نزدیکتر ...

یه ذره ...

...

..

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:48  توسط نگار   | 

 

.

.

.

پی نوشت : تنهایی شرف داره به همنشینی با آدمهای بی شرف!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:9  توسط نگار   | 

 

گاهی احساس خوبیه ...

گاهی احساس بدی ...

و در کل احساس متفاوتی با احساسهای گذشته ...

احساس زندگی بدون احساس !

زندگی منطقی!

یا حداقل زندگی ای که منطق بر احساس غلبه می کنه ...

گاهی وقتها حتی خشک و کسل آور !

بدون لبخند ...

بدون هیجان!

بدون بدو بدوهای گذشته !

زندگی پشت میزی !

زندگی با یه کامپیوتر ... یه تلفن ... و یه مسنجر برای اطلاع دادن زمان جلسات!!!!

یه زندگی مطابق با منطق خشک امروزی که هیچ وقت تو رو از احساسات پاکت زده نکنه ... که هیچ وقت به خاطر محبتهات پشیمون یا سرزنش نشی ...

در کل دوستش دارم ...

با اینکه گاهی لقمه غذایی که مجبوری تنها بخوری توی گلوت می مونه ....

.

.

.

دانشگاه هم که بودم از تنها غذا خوردن بدم میومد ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:59  توسط نگار   | 

 

باید برم بگردم ...

انقدر باید بگردم تا یه گنج پیدا کنم ...

یه گنج بزرگ ...

یه گنج بزرگ تا بشه باهاش همه بدهی هارو صاف کرد ...

آخه می دونی چیه؟ من بدهکارم ...

من به اندازه همه آدمها ... به اندازه همه دوستی ها ... به اندازه همه دشمنی ها ... به اندازه همه بودنها یا حتی نبودنها بدهکارم! من به اندازه همه خوبی ها یا تمام بدیها بدهکارم ...

بدهکارم ...

بدهکاری که پولش هم قیمت نداره ...

.

.

.

آهااااااااااااااااااااااااااااااااای آدمها ...

آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای موجودین محترم دوپا!

اگه مسلمون نیستین لااقل آزاده باشین!

بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... بیا بگو چقدر بدهکاری؟؟ بگو ... می خوام بدهیم رو صاف کنم!

فقط لطفا وقتی بدهیم صاف شد دست از سرم بردار ...

بذار راحت سرم رو بذارم زمین و بمیرم!

راحت ... آسوده ... سبک ...

بدون سایه سنگین شماها ...

...

..

.

چرا دست از سرم بر نمی دارین ؟؟

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 2:10  توسط نگار   | 

 

گاهی وقتها احساس می کنم اون چیزی که سرم رو روش فشار می دم شاید خوابم ببره خیسه ... خیس خیس...

بعد احساس می کنم دارم خفه می شم ...

فکر کنم بدترین نوع مرگ خفگیه ...

.

.

.

آرزو می کنم وقتی می میرم یه راست برم قیامت!

بهشت یا جهنمش انقدرها مهم نیست ...

از برزخ بدم میاد ...

بدم میاد ...

بدم میاد ...

...

..

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:50  توسط نگار   | 

 

مغزم شده عین ایستگاه قطار موقع نزدیک شدن یا دور شدن قطار ...

لرزش ریلها ...

صدای سوت ...

قطاری که از دور پیدا می شه ...

قطاری که اون دورها گم می شه ...

.

.

.

حس عجیبی دارم ...

حس یه ایستگاه متروک ...

ایستگاهی که سالهاست قدم هیچ قطاری رو به خودش ندیده ...

تنهای تنها عبور قطارها رو از اون دور دورها تماشا می کنه ...

.

.

.

لرزش ریلها ...

صدای سوت ...

و قطاری که هیچ وقت نزدیک نمی شه ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:50  توسط نگار   | 

 

می گفت : چرا این چند وقته انقدر بی خیال همه چی شدی؟؟ چرا هرچی بهت می گیم جواب می دی: مهم نیست ... بی خیال !

می دونی چیه؟ این روزها به دور از همه هیاهوی گذشته دارم به زندگی فکر می کنم ... به درسهای زندگی ... به آدمهای زندگی ... به کارهای زندگی ...

دارم فکر می کنم مگه کلا این دنیا چقدر ارزش داره که آدمهای توی این دنیا چقدر ارزش داشته باشند ... که کارهایی که این آدمها توی این دنیا انجام می دهند چقدر ارزش داشته باشه؟ هان؟؟ به نظرت چقدر؟؟

این روزها ... روزهاییه که بیشتر از دیگران به خودت فکر کنی ... به این که چه کردی ؟ چه می کنی؟ چه هدفی داری؟ با چه وسیله ای به چه هدفی رسیدی؟ خوشحالم ... خوشحالم که هیچ هدفی برام وسیله رو توجیه نکرده! اگه می کرد منم می شدم یه چماقدار مثل همه چماقدارها!

این روزها بی خیالم! بی خیال بی خیال! بی خیال همه جزء ها ی این دنیای کوچیک!

فراموش کار شدم ...

فراموش کار بودم! فراموش کاری که بدی ها رو همیشه به خاطر می سپرد ...

الان فراموش کار شدم ... فراموش کاری که دیگه حتی بدی ها رو هم به یاد نمیارم !

بدی ها یا آدمهایی که بدی کردند فراموش می شن اما خوبی ها ... هرگز!

گاه باید بگذاری ... گاه باید بگذری ... مهم گذاشته هاست یا گذشتن ها؟ شاید هردو! شاید گاهی گذاشته ها ... شاید گاهی گذشتنها ! گاهی باید بگذری حتی از کسانی که جواب خوبی رو با بدی دادند ... گاه باید بگذاری ... یادگارهایی برای آنهایی که باید ... یا آنهایی که شاید ...

دنیا کوچکتر از آن است که بخواهی تا ابد کوچکی آدمها را به رخشان بکشی ...

...

..

.

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:16  توسط نگار   | 

 

عقل دستهایش را دور گردن دل حلقه کرده ...

دل کبود شده ... کبود ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:59  توسط نگار   | 

 

ای خدا ... دلم برات دل دل می کنه! احساسی که هیچ جور نمی تونم توصیفش کنم ... فقط می تونم بگم برات دل دل می کنه!

این همه هنر به خرج دادی ... این همه زمین آفریدی ... این همه آسمون آفریدی ... این همه قشنگی ... این همه بزرگی ... این همه زیبایی ... اونوقت مجبوری بشینی و این همه زشتی ... این همه نیرنگ ... این همه دروغ و فریب و ... این همه بدی رو تماشا کنی ... که چی؟ که چی بشه؟ بیکار بودی خداجون؟

گفتی خلیفه آفریدم ... جانشین روی زمین آفریدم ... به همه عرش کبریاییت دستور دادی بهش سجده کنن ... شیطان رو با اون همه سابقه توی عبادتت چون سجده نکرد از دستگاهت انداختی بیرون ... برای چی؟؟ این موجود دوپا؟؟

یکی که کلا ولت کرده رفته شده شیطون پرست ! یکی هم که گهگاهی یادی ازت می کنه فقط سر بدبختی هاش یادش می افته خدا داره! یکی هم که خیر سرش نماز شب و نصفه شبش ترک نمی شه ... یکی که پیشونیش کبره بسته انقدر که سجده کرده... دستور قتل بنده های دیگه ات رو صادر می کنه تا خبر مرگش دین تو رو رواج بده!

قربونت برم ... چی می کشی ها ! نه دوستی شون معلومه نه دشمنی شون نه عشقشون نه نفرتشون ... نه خوبی شون نه بدی شون ... نه ظلمشون نه ...

بمیرم برات که انقدر هستی و انقدر نیستی ...

اندازه همه زیبایی های دنیا هستی و اندازه همه زشتی هاش نیستی!

هستی اما انکار می شی ... مثل زشتی که همه زیبایی ها رو انکار می کنه ... مثل بدی که همه خوبی ها رو ...

خوشحالم جای تو نیستم خدا جون ... عجب صبری داری ...

.

.

.

خدایا من در زندگی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ... من چون تویی دارم و تو چون خود نداری ...

امام سجاد (ع)

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:58  توسط نگار   | 

 

بعضی آدمها سخت اند! یعنی مثل یه مسئله سخت می مونند که هیچ جوره نمی شه حلشون کرد! و هیچ جوره نمی شه باهاشون ارتباط برقرار کرد! بعضی آدمها آسونند! یعنی ارتباط برقرار کردن باهاشون  به اندازه یه لبخند ساده است!

بعضی وقتها بعضی مسئله ها شاید دوتا راه حل داشته باشند یکیش کوتاهه ولی کلی درصد خطا داره و ممکنه هرگز به جواب نرسه و یکی دیگه شاید راه حلش خیلی طولانی باشه اما حداقل مطمئنی جواب میده! برای هر آدم باید راه خودش رو پیدا کرد ...  

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:20  توسط نگار   | 

 

آگاهان معتقدند کليه کساني که به دولتً بعد از نهم ارتباطي دارند، ريز مي بينند يا بعضي اوقات اصلاً نمي بينند. يعني يکدفعه رئيس دولت سه ميليون نفر را چهار هزار نفر مي بيند يا اينکه کامران دانشجو مي گويد دانشجويان معترض دانشگاه تهران را از بيخ نديده است، آدم وقتي اين حرف ها را از وزير علوم مي شنود مي خواهد در عين حال که مي گويد؛ کامي تو ديگه چرا، بگويد؛ «کامي ما رو دزديدن / دارن باهاش پز ميدن» البته اين فقره کامران مال ما نيست. راستش اينکه تمايلي هم نداريم مال ما باشد. کمپلت مفت چنگ دولتً بعد از نهم،

اما با اين ريز ديدن ها (با ريزبيني به معني نکته سنجي تفاوت دارد. اساساً نکته سنجي در دولت مقوله بي ربطي است) مي شود حدس زد دوستان اوضاع مملکت را چطور ديده اند که سرانجام کار اين طور شده است. با هم خيلي مختصر روزشمارش را دوره مي کنيم.

- 23 خرداد؛ ده ها ميليون آدم سبز يه خرده راي دادن، سرجمع شد 13 ، 14 ميليون.

- 24 خرداد؛ دو ميليون عضو حزب اعتماد ملي به قاعده 200 هزار نفر به کروبي راي دادند.

- 25 خرداد؛ سه چهار هزار نفر اغتشاشگر نامرد راهپيمايي کردند منتها چون خيلي گشادگشاد راه مي رفتند فاصله بين ميدان امام حسين تا آزادي را کاملاً پر کرده بودند،

-30خرداد؛ يک کمي بازداشت شدند.

-اوايل تير؛ توي کهريزک يه نمه به بعضي بازداشتي ها بد گذشت.

-اواخر تير؛ تعدادي از اشخاص مثل محسن روح الاميني اندکي مرحوم شدند.

-اوايل مرداد؛ يک نفر و نصفي، يواشکي روي پشت بام شان گويا الله اکبر گفتند آن هم توي سوراخ کولر،

-اواخر مرداد؛ ميرحسين موسوي يه خرده بيانيه داد اما ما خيلي عصباني شديم.

-اوايل شهريور؛ مهدي کروبي مدعي شد دست يه نفر از بازداشت کننده ها به يکي از بازداشت شده ها اصابت کرده، اونم يواش، که مستندات کافي براش موجود نبود.

-اواخر شهريور؛ غيورمردان عزيز حمله کردند تا خاتمي را يه خرده بزنند.

-اواخر شهريور؛ يک نفر (بلکه کمتر) که برگ درخت افتاده بود روي سرش و به همين جهت سبز به نظر مي رسيد در روز قدس از در خونشون تا سوپر محله شون راه رفت.

ابراهیم رها

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:55  توسط نگار   | 

 

از در که اومده بود بیرون تنها چیزی که خواسته بود روزنامه بود ...

می گفت سه ماهه از دنیا بی خبرم!

می گفت حتی کیهان و رسالت هم که به درد شیشه می خوره بهم نمی دادن!

چند هفته آخر براش تلویزیون آوردن اما حق نداشته اخبار ببینه فقط براش فیلم دفاع مقدس می ذاشتند!

خواسته بود از هر صنف و دسته ای چند تا نماینده برن پیشش تا اخبار رو درست و دقیق بشنوه...

کلی حرف ناگفته داشت ...

آرزو می کردم زمان توی اون لحظه بایسته ........

...

..

.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:49  توسط نگار   | 

 

نگارم در زد ... نگارم در زد ... خداوندا یاری کن دلم می لرزد ...

.

.

.

بی دل شده ام ... بهر دل تو
ساکن شده ام ... در منزل تو
نور دل ما ... روی خوش تو
بال و پر ما ... خوی خوش تو
ای طالع ما ... قرص مه تو
سایه گه ما ... موی خوش تو

نان بی تو مرا ... زهرست نه نان !
هم آب منی ... هم نان منی
باغ و چمن و ... فردوس منی
سرو و سمن .... خندان منی

دل می نرود ... سوی دگران
چون رفته باشد ... سوی خوش تو
ور دل برود ... سوی دگران
او را بکشد ... روی خوش تو
ای مستی ما ... از هستی تو
غوطه گه ما ... جوی خوش تو

هم شاه منی ... هم ماه منی
هم لعل منی ... هم کان منی
خامش شده ام ... شرطش تو بگو
زیرا به سخن ... برهان منی

سلطان منی ... سلطان منی
واندر دل و جان ... ایمان منی
در من بدمی ... من زنده شوم
یک جان چه بود ؟ ... صد جان منی

 

اصل شعر:

نور دل ما روی خوش تو بال و پر ما خوی خوش تو
عید و عرفه خندیدن تو مشک و گل ما بوی خوش تو
ای طالع ما قرص مه تو سایه گه ما موی خوش تو
سجده گه ما خاک در تو جولانگه ما کوی خوش تو
دل می‌نرود سوی دگران چون رفته بود سوی خوش تو
ور دل برود سوی دگران او را بکشد اوی خوش تو
ای مستی ما از هستی تو غوطه گه ما جوی خوش تو
زرین شدم از سیمین بر تو یک تو شدم از توی خوش تو
سر می‌نهم و چون سر ننهد چوگان تو را گوی خوش تو
خامش کنم و خامش چو سکست های و هویم از هوی خوش تو
---------------------------------------
سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی
در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی
نان بی‌تو مرا زهرست نه نان هم آب منی هم نان منی
زهر از تو مرا پازهر شود قند و شکر ارزان منی
باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی
هم شاه منی هم ماه منی هم لعل منی هم کان منی
خاموش شدم شرحش تو بگو زیرا به سخن برهان منی
(هر دو از دیوان شمس)

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:59  توسط نگار   | 

 

تا حالا شده تو گریه بخندی ... تو خنده گریه کنی ؟؟

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:1  توسط نگار   | 

 

منشی زنگ زد ...

_ بله؟

ــ خانم سحر از مالزی!

ــ وصل کنید لطفا!

.

.

.

این اولین باری بود که یه خارجکی باهام تماس می گرفت!

من من کنون گفتم : Hello

جواب داد: سلام! خانم ...؟

ــ بله؟؟؟؟؟!!!!!

ــ sample هایی که سفارش داده بودید ...

.

.

.

خلاصه! طرف ایرانی از آب دراومد! مدیر فروش یه شرکت مالزیایی !!!

نمی دونم خوبه یاد بد! اما اولا کلی شکه شدم! دوما کلی حرص خوردم که چرا ایران انقدر ... شده که مردم باید برن مالزی !! سوما یه ریزه بهش حسودیم شد! 

دوست داشتم جای اون باشم؟؟

آره ...

نه ...

نمی دونم!

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:45  توسط نگار   | 

 

در اوايل شهريور ماه زنی در تماس با کميته پيگيری آسيب ديدگان حوادث پس از انتخابات ، که از سوی دو کانديدای اصلاح‌طلب تشکيل شده بود ، اعلام کرد که فرزندش در جريانات پس از انتخابات کشته شده است. او همچنين اضافه کرد که خودش همسر شهيد است و دختر کشته شده‌اش هم تک فرزند بازمانده از آن شهيد بوده است که عده‌ای او را به جرم گفتن الله‌اکبر در پشت بام خانه دستگير کرده‌اند و بعد هم جسدی نيمه سوخته را به وی نشان داده‌‌اند. اين زن گفت که از روی خال بدن دخترش وی را شناسايی کرده است.
 
...

 


ادامه مطلب
+ آتش گرفته در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:8  توسط نگار   | 

 

نماینده مسجد سلیمان و برادر محسن رضایی گفت: خانواده روح الامینی زیر بار پذیرفتن عنوان شهید برای فرزندشان نرفته‌اند.
آنها اصرار دارند که به جای تعارفات حقیقت روشن شود و مقصرین مشخص شوند


امیدوار رضایی در گفتگو با «پارلمان‌نیوز»، در پاسخ به سئوالی درباره اظهارات محمود احمدی‌نژاد مبنی بر دخالت دولت‌های غربی در کشته شدن برخی از شهروندان ایرانی در جریان انتخابات و اینکه اگر این اظهارات درست است چرا به این افراد عنوان شهید نمی‌دهند، گفت: دستگاه قضایی به دنبال این بود که به برخی از جمله محسن روح الامینی عنوان شهید بدهد، اما خانواده روح الامینی زیر بار پذیرفتن عنوان شهید برای فرزندشان نرفته‌اند.

رضایی تاکید کرد: خانواده روح الامینی خواهان قصاص مجرمان و عاملان قتل هستند و به جد پیگیر موضوع هستند.

وی اظهار امیدواری کرد مجرمان این ماجرا به سزای خود برسند.

محسن روح الامینی از شهدای جنبش سبز است که در جریان اعتراضات به نتیجه انتخابات دستگیر و پس از انتقال به بازداشتگاه مخوف کهریزک در سن 25 سالگی زیر شکنجه کشته شد.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:52  توسط نگار   | 

 

کی قراره برگردیم ؟

چجوری قراره برگردیم؟

کجا قراره برگردیم؟

چرا قراره برگردیم؟

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:15  توسط نگار   | 

 

تا حالا دیدی مدیر عامل یه شرکت بیاد به کارآموز شرکت گزارش بده؟؟

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:29  توسط نگار   | 

 

در ملکوت جایی برای پیش داوران و ناسازگاران نیست. مردی که پیش داوری دارد ممکن است فردوس را برای خود و دیگران تحمل ناپذیر کند.

اگر فرد ناسازگار تولد دوباره نیابد و هر آنچه را که عادلانه و درست می شمارد و عادلانه می شمارد کنار نگذارد نمی تواند ــ به سادگی نمی تواند ــ به ملکوت آسمان وارد شود. چون برای ورود به ملکوت آسمان آدمی باید فردوس را به روحش راه دهد.

پائولو کوئلیو

.

.

.

بعضی از مسیحی ها از خیلی از مسلمونها جلوترند ... اونم از مسلمونهای شیعه ۱۲ امامی پیرو صراط مستقیم ذوب در ولایت ...

.

.

.

دیروز چند تا فیلم از حوادث اخیر می دیدم ... یعنی جنگل بودا! برادران (اسمشو نبر!) با سپر و باتوم عین حمله گرازهای وحشی رو دیدی؟؟ افتاده بودن به جون پیرزن و بچه و ماشین مردم! ( البته من اعتراف می کنم که فقط یه سری اراذل و اوباش بودن فقط یه مشکل کوچیکی که دارم اینه که لباس گارد و سپر پلیس و باتوم و تفنگ و اینا رو از کجا آورده بودن ؟!)

.

.

.

آهان یه خبر مهم!!!

چند شب پیش از افطاری داشتیم برمی گشتیم از اتوبان که وارد بلوار ... شدیم انقده شلوغ بود که نگو! دو تا دختر سوار یه پراید هم کنار ماشین ما توی ترافیک بودن. یه دفعه یه نفر بهشون گفت:" پراید بزن کنار!" دختره هم که انگاری متوجه نشد داشت می رفت یه دفعه یکی عین بلانسبت بلانسبت گوریل!! پرید رو کاپوت ماشین بیچاره :" بزن کنار ببینم. بکش جلو بهت می گم بکش جلو! "

آقا من به جای دختره فشارم افتاد!

هیچی رفتیم جلوتر دیدیم بعععععععععععععععععععععععععله! برادران غیور نیروی انتظامی ۴۰ تا ماشین رو گرفتن یه سری رو می اندازن تو ماشین خودشون و می برن یه سری دیگه رو یه گوریل می اندازن تو ماشینشون که با ماشین خودشون تشریف ببرن به جایی که عرب نی انداخت!

گفتم که گفته باشم دیگه تو ماشین هم می گیرنا ... باور کنین دختره هم اصلا مشکل منکراتی نداشت حجابش هم اصلا بد نبود! مراقب باشین تو این جنگل گیر گوریل جماعت نیفتین !

 

+ آتش گرفته در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:32  توسط نگار   | 

 

دیشب و پریشب اون فیلم تبلیغاتی بعد از اخبار ساعت ۹ رو دیدی؟

فیلم تبلیغاتی؟

آره دیگه ... فیلم تبلیغاتی ! فوق العاده بود ... نه؟

خدا توی قرآنش چند بار می گه: و ما بر دیده ها و بر فکرهایشان مهر می نهیم و آنها نمی فهمند ...

راسته نه؟؟ اگه راست نبود اونها فیلم تبلیغاتی به این محشری می ساختند؟؟

خدایا شکرت ... قدرت رو دادی دست کیا؟؟ نه ضررشون رو می فهمند نه مصلحتشون رو ! ضرر و مصلحت خودشون رو هم نمی فهمند چه برسه به جامعه ...

کم حرف ترین و پرمحتواترین فرد این فیلم تبلیغاتی شاهکارترین کار ممکنه رو انجام داد ...

یعنی شاهکار بودا ...

مادربزرگم می گفت : همیشه دلش می خواست فرصتی براش پیش بیاد که دست به انسان سازی بزنه ... انسان سازی ...

خدایا به دست چه کسانی به این آرزو رسوندیش ...

همیشه سعی می کردند حرفهاش شنیده نشه ... مثل کافران زمان پیغمبر که همیشه سعی می کردند نذارند پیغمبر حرف بزنه ... چون تنها سلاحش حرفهاش بود ...

اما وقتی بر دیده ها و فکرهاشون مهر زده می شه حتی یادشون می ره که چرا نمی داشتند حرفهاش شنیده بشه .........

و مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:28  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

کلام کوتاهت نبض رگهایم شده ...

نمی دانی این روزهای بی تپش چقدر به نبض تو محتاجم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:11  توسط نگار   | 

 

گاهی وقتها انقدر درد داری که نمی دونی برای کدومش ناله کنی ...

گاهی وقتها انقدر دردهات بزرگ می شه که از نالیدنهای دیروزت برای دردهای کوچیک احساس حقارت می کنی ... گاهی وقتها انقدر احساس حقارت می کنی که دیگه ناله هم نمی کنی ... فقط به خودت می پیچی ... انقدر به خودت می پیچی و انقدر ناله نمی کنی تا از پا دربیای ...

به قول شریعتی چاله چوله های زمین رو کسانی احساس می کنند که می خزند ... کسانی که راه می روند کمتر ... کسانی که می پرند هیچ!

کسانی که می پرند احساسهای متفاوتی دارند و دردهای متفاوت ... دردهایی که شاید درمون هم نداشته باشه ...

بچه که بودم دوست داشتم پرنده باشم ... الان دوست دارم خزنده باشم! خزنده دردهای زمینی داره و درمونهای زمینی ... پرنده دردهای آسمونی بدون درمانهای آسمونی ...

کاش اگه درد آدم آسمونی شد درمونش هم آسمونی شه ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:15  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني