اگه اشتباه نکنم قضیه کوی دانشگاه سال ۷۸ بود ... یعنی ۱۰ سال پیش ! اون موقع من یه بچه کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم! همیشه فکر می کردم خارجی ها! اون هم از اون خارجی ها که یا آمریکایی اند یا اسراییلی می ریزن توی دانشگاه و بچه های مردم رو لت و پار می کنن! همیشه فکر می کردم لباس شخصی یعنی یه خارجی! از همون اسرائیلی ها که تو فلسطین به نوزادها هم رحم نمی کنن! همیشه هم برام سوال بود که اینجا چی کار می کنن؟! بزرگتر که شدم فهمیدم لباس شخصیها دقیقا کی هستند!!! تا امروز هم فقط از دور دیده بودمشون! اما امروز ... اجبارا از یه قدمی اونها رد می شدم! آدمهایی مثل من و تو ! شاید دانشجو! شاید همسایه دیوار به دیوار! شاید هم هردو!!!!!!
این روزها همه اش فکر می کنم مگه اینها آدم نیستند؟ مگه اینها ایرانی نیستند؟؟ مگه اینها یه سریشون حتی دانشجو نیستند؟؟ پس چجوری ...
تو حاضری چماق دستت بگیری بزنی تو سر یه دختر یا پسر ۲۰ ساله؟؟ یا با تبر بزنی به پای یه آدم ؟؟ یا با موتور از رو یه مادر دختر رد شی؟؟ یا تفنگ رو مستقیم به طرف آدمهای بی گناه بگیری و شلیک کنی؟؟ حاضری؟؟ مدرسه که می رفتم بهم می گفتن اسرائیلی ها برای این کارها دوره می بینن! اول از حیوونها شروع می کنن تا به کشتن و خون دیدن عادت کنن! بعد آروم آروم یاد می گیرن به آدمهای غیر اسرائیلی به عنوان حیوون نگاه کنن بعد اونها رو بکشن! آقا یه سوال ! ایران هم از این کارا می کنه؟ یعنی به این بچه ها به عنوان حیوون نگاه می شه؟ نمی دونم ...
یکی می گفت : بیچاره جوونها! زمان انقلاب همه جوونها یکی بودن! یه صدا بودن! یه هدف داشتن! اما حالا ... حتی واسه دردودل باید دید طرفت کیه؟؟


