تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

احساس می کنم شبیه اون گنجشک کوچیکی شدم که طبقه آخر توی دستشویی خواهران گیر کرده بود و دنبال یه ناجی می گشت! وقتی هم بهش نزدیک می شدیم می ترسید و خودش رو محکم به درو دیوار می زد ... یا بچه پاتریک که از لونه شون روی شیروونی ها افتاده بود پایین و نمی ذاشت کسی بهش نزدیک بشه ... حتی واسه کمک ...

.

.

.

ترسیده ...

خیلی ...

ولش کن ... کمک نمی خواد ...

بذار آروم بشه ...

حتی به قیمت شکار شدنش ... فنا شدنش ...

.

.

.

آخرش نفهمیدم بچه پاتریک به خونه برگشت یا دوباره از اونور شیروونی افتاد پایین ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:23  توسط نگار   | 

 

توی ترافیک وایساده بودیم ... پلکهام به شدت سنگینی می کرد ... چند لحظه یه بار تالاپی پلکهام روی هم میفتاد ... اما باز به زور باز می شد و باز ...

توی همین گیرو دار یه بار که پلکهام رو به زور باز کردم چشمم به نوشته پشت یه کامیون افتاد ...

رفاقت تعطیل!

دوباره تالاپی پلکهام روی هم افتاد ...

راستش ترجیح دادم برای باز کردنش تلاشی نکنم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:22  توسط نگار   | 

 

هوا هم با من شوخیش گرفته ...

از این شوخیا نکن!

من تازگی ها بی جنبه شدما ...

.

.

.

هوای امروز اولش بد بود ... گرم و شرجی اما بعد ... یه بارون قشنگ ...

چقدر هوای امروز شبیه هوای زندگیم بود ...

.

.

.

آموزش و پرورش به تمام مدارس بخشنامه داده احتمال وقوع سیل هم هست ...

.

.

.

شاید بعد از یه هوای شرجی و یه بارون قشنگ ... سیل هم بیاد !

باید مراقب بود ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:46  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

چند صباحی است آرزو می کنم کاش نبودی! کاش اینقدر شبیه زخمهای داشته و نداشته ام نبودی! کاش اینقدر خوب ... این همه آرام ... تا این اندازه مهربان نبودی ...

این روزها آرزو می کنم کاش نبودی تا من هم نبودم! بودن تو اجبار بودن من است ... اجبار نفسهایی که هر لحظه عذابم می دهد...

این روزها قیاس می کنم خود را ... با کسانی که تو را ندارند ... و چقدر روزهایشان سخت می گذرد... شاید سخت تر از روزهای بی چراغ من!

این روزها مدام ورق پاره هایم را مرور می کنم:

اگر تو در یک شب تاریک و سرد زمستانی ، یک فانوس روشن زیر کتت ، روی قلبت پنهان کرده باشی ، نه از سرما می لرزی نه از تاریکی می ترسی ... نه از تنهایی می هراسی ...

.

.

.

فانوس من ...

بودن تو اجبار بودن من است ...

وقتی خودخواه می شوم ... وقتی می خواهم مختارانه خط بطلان بر اجبار بودنم بکشم ... آرزو می کنم کاش ... کاش نبودی ...

نازنین ... تو هستی ... و من تمام بودنم را وامدار بودن توام!

دوست دارم تا انتهای این بودن وامدارت بمانم ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:55  توسط نگار   | 

 

یه قصه تکراری بود ... قصه نردبوم شکسته ای که گوشه حیاط کنار دیوار افتاده بود ...

بچه های شیطون همسایه وقتی توپشون توی حیاط افتاده بود با نردبوم از پشتبوم اومده بودن پایین و وقتی توپشون رو برداشته بودن برای اینکه ردی از خودشون به جا نذارن نردبوم رو انداخته بودن پایین!

الان مدتهاست نردبوم شکسته قصه ما کنار دیوار افتاده ...

شاید برای اینکه ردی از کسی به جا نمونه ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:54  توسط نگار   | 

 

سعی کن مغزت رو از برق بکشی! اینجا ولتاژ خیلی بالا پایین داره ... می سوزه ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:18  توسط نگار   | 

 

دارم می رسم به ابتدای کتابی که نباید نوشت ...

.

.

.

داشتم فکر می کردم شاید روزی رسید که همه ناگفته های این ۵ سال رو به زبون بیارم ... هنوز نمی دونم درسته یا نه! شاید وقتی دیگر ...

.

.

.

می گفت : دیدی درد نداشت ؟

فکر می کنم: درد نداشت؟

قبول ندارم ... درد داشت ... خیلی هم درد داشت ... اما دردش لذت بخش بود ! تا حالا شده از دردهات لذت ببری؟؟

.

.

.

کلیدم رو تحویل دادم ... اول !!

.

.

.

تولدت مبارک!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:17  توسط نگار   | 

 

روی دیوارهای اتاق ... روی تمام تمام قاب عکسها ... روی تمام تمام آیینه ها ... روی میز و صندلی و تک تک ورق پاره ها ... حتی روی چراغ کوچیک مطالعه ... یه مشت خاک نشسته ... دنبال یه دستمال تر می گردم ... دنبال یه دل خوش ... که اون خاکها رو از تن تک تکشون پاک کنم ... چراغ مطالعه رو روشن کنم ... نگاهی توی آینه بندازم ... قلم رو روی تن درد کشیده ورق پاره ها بلغزونم و ... باز به همه زیباییها سلام کنم ...

یه دستمال تر ... یه دل خوش ... همین...

.

.

.

به وفاداری گلها غبطه می خورم! به تک تک اون گلها کوچیک صورتی که با یه مشت آب و یه مشت خاک بهت لبخند می زنن ... لبخندشونم دروغ نیست ... میشه باورشون کرد ...

.

.

.

 

شب آفریدی شمع آفریدم

خاک آفریدی جام آفریدم

بیابان و کوهسار و باغ آفریدی

خیابان و گلزار باغ آفریدم

آنم که از سنگ آیینه سازم

آنم که از زهر نوشینه سازم

آنم که از سنگ آیینه سازم

آنم که از زهر نوشینه سازم

...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:17  توسط نگار   | 

 

باید امشب بروم ...

باید امشب بروم

 باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

 و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:10  توسط نگار   | 

 

یه عابر پیاده موقع عبور از خیابون زیر پل عابر پیاده تصادف کرد و ...

مرد ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:11  توسط نگار   | 

 

بالاخره این خاطره پرستی من !!! کار دستم می ده ... اینو خودم می دونم اما ... در حال حاضر هم کاریش نمی تونم بکنم ...

شاید واسه همینه که سر امتحان ...

.

.

.

توی مسائل وردشی آدم باید هامیلتونی مجهول رو بین تابع موجهای معلوم سانویچ کنه ... دقیقا مثل آدمها ... برای حل و شناسایی آدمها باید شخصیت مجهولشون رو بین رفتارهای معلومشون ساندویچ کنی تا بتونی انرژی حالت پایشون رو بدست بیاری ! می دونی مشکل ما چیه؟؟ اینکه انقدر هامیلتونی مجهول برامون عجیب غریب و تعجب برانگیزه که خیلی به تابع موجهای معلوم آدمها دقت نمی کنیم ... واسه همینه که دیر آدمها رو می شناسیم و اشتباه قضاوت می کنیم ... اشتباه اشتباهه ... مهم نیست عینکت سیاه باشه یا سفید ! خوش بین بودی یا بدبین ! مهم اینه که واقع بین نبودی !!!

این عدم واقع بینی خیلی وقتها باعث ضربه خوردن می شه ... بیشتر هم خوش بینی!! خوش بینی بیش از حد گذشته باعث بدبینی بیش از حد آینده می شه ...

خوب بودن خوش بین بودن یا بدبین بودن نیست ... خوب بودن واقع بین بودنه!

.

.

.

به نظرت ما ایرانیها آدمهای واقع بینی هستیم؟ به نظرت آدمهایی که الان می خوان به احمدی نژاد رای بدن واقع بینانه فکر کردند؟ یا زیادی نسبت به بعضی مسائل خوش بین یا بدبین بودن؟ یا تعصب باعث انتخابشون شده؟؟ یا شایدم عدم اطلاعات کافی و قضاوت سطحی؟! نمی دونم ... در هر صورت بعضی انتخابها تاوان بزرگی داره ... تاوانی به بزرگی نابود شدن حیلی چیزها ... مثل نابود شدن ایران ...

جامعه ایدئال من جامعه ایه که آگاهانه انتخاب کنه ... نه خوش بینانه ... نه بدبینانه ... نه کورکورانه ...

کاش ما از همین حالا سعی کنیم انتخابهامون آگاهانه باشه ...

.

.

.

یه گلایه بزرگ هم از سال بالاییها دارم !

احساسم اینه که خیلی از سال بالاییهای الان به وظیفه خودشون نسبت به ورودیها توجه نمی کنند ...

یه کم فکر کن ... دو سه تا سال بالایی خوب برای خودت مثال بزن ... از اون سال بالاییها که شاید خیلی چیزها رو مدیونشی ... حالا ببین همون کارها رو که سال بالاییهای قدیم برای تو انجام دادن الان برای ورودیهای ۸۷ انجام دادی؟؟

برای ۸۷ ایها یه کم نگرانم ... سال بالاییهای اطرافشون هم از لحاظ کمی هم از لحاظ کیفی خیلی کم اند ... 

چقدر حیفه سال بالاییهای ما رو این فسقلیا ندارن ... و چقدر بده اینکه ما نمی تونیم ... یا سعی نمی کنیم مثل اون سال بالاییها باشیم ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:34  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها کمتر نامت را بر زبان می آورم ... کمتر عاشقانه ای برای زمزمه می کنم ... کمتر چشمهایم را به چشمهای دلربایت می دوزم ... کمتر با چون تویی سخن می گویم ...

اینها دلیل بی وفایی نیست نازنین ... بی وفایی کار این دل عاشق نیست ...

معشوق شاید بی وفا بود  ... عاشق که بی وفایی نمی کند ... این اولین درس عشق است ... و من درسهای تو را همان روز اول از بهر کردم ...

این روزها کمتر با تو سخن می گویم ... نمی خواهم آه این روزهایم پرهایت را بسوزاند مهربان من ... پرهای تو را برای پرواز بر ستیغ کوهساران نقش زده اند ... عقاب بی پروبال را در بازار کفتار فروشها حراجش می کنند ... تو عقابی نازنین ...

مهلت بده زیبا ... به من مهلت بده تا حراجی کفتارها تمام شود ... تمام که شد روزهای زیبای ما نیز بازخواهد گشت ... نازنینم ...

آن روز عقاب وار پرواز خواهیم کرد ... از اینجا تا آن دورها ... آن بالاها ... آنجا که بال هیچ کفتاری بدان نتوانست رسید ...

مهلت بده نازنین ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:31  توسط نگار   | 

 

صحنه اول ... دانشکده مدیریت ... سر کلاس بازاریابی ...

کیا ترم آخرن؟؟

با ذوق دستم رو بردم بالا!

کسانی که ترم آخرن و کار می خوان بعد کلاس بیان پیشم معرفیشون کنم به ...

من ... بغض کردم و دستم رو آوردم پایین ...

من دانشجوی فیزیک ام!!!!

.

.

.

صحنه دوم ... زیر پل گیشا ...

یه آقاهه یه ورق داد دستم ...

خوندم ...

دوره کارشناسی ارشد فراگیر پیام نور!!

محل برگذاری کلاسها ... داشنگاههای تهران!!

.

.

.

صحنه سوم ... دانشکده فیزیک!

بابا اعتماد به نفس!!

خداییش خجالت نمی کشی ؟؟

یه کم شعور ... یه کم فهم ... یه کم درک ...

خداااااااااااااااااااا...

.

.

.

صحنه چهارم ... هنگام خروج از دانشکده فیزیک!

دارم خفه می شم ... دارم خفه می شم ... دارم خفه می شمممممممممممممممم ...

.

.

.

صحنه پنجم ... گاهی مجبوری برای نابود نشدن یه ارزش ...

.

.

.

صحنه ششم ... پنج شنبه کوانتم داریم ... اگه بلد نیستی بیا بهت درس بدم !!!!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط نگار   | 

 

جالبه ... اینکه دیالوگ ... همون دیالوگ تکراریه که باهاش آدمها رو نسل اندر نسل سر کار گذاشتن!

دلم می خواد یه بار جلوی این دیالوگ مسخره وایسم و بگم: بس کن! خسته نشدی از خر شدن و خر کردن آدمها؟؟!!

دیالوگ .... همون دیالوگ تکراریه! و کار ما ... همون سکوت تکراری!

به قول شریعتی احمق بودن هم موهبتیه برا خودش!!

خیلی از ما آدمها کلی ادعامون می شه اما اگه سر همه حرفها رو بگیری می بینی همش یه کپیه! یه کپی ناقص روی یه سی دی که کلی هم خش داره! قیمتش هم انقلاب بری ۱۰۰۰ تومنه! می گن این کپی ناقص خش دار داره سینماهای ایران رو نابود می کنه! اضافه کنید بهش دانشجویانی !! رو که فقط طوطی وار حفظ می کنن ... و کلاغ وار قار قار!!

 

+ آتش گرفته در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:3  توسط نگار   | 

 

فرمودند قوانین و افتخارات زندگیمان را اعلام کنیم ...

قوانین :

۱. توی زندگیم یه سری ارزشها دارم و همونطور که سعی می کنم به ارزشهای دیگران احترام بذارم همین انتظار رو هم از دیگران دارم. خصوصا اگه اون ارزش ارزش یه جمع باشه حالا اگر کسی به خودش اجازه بده اون ارزش رو زیرپا بذاره باید مسئولیت عواقب بعدیش رو هم بپذیره!!

۲. دنیای کارتنی بچگیهام رو دوست دارم و همیشه سعی می کنم برای خودم نگهش دارم اما زندگی توی دانشکده فیزیک و محیط کار بهم یاد داده که دنیای واقعی رو هم نباید دست کم گرفت وگرنه حسابت با کرام الکاتبینه!

۳. همه خوب اند مگر اینکه خلافش ثابت شه ! وقتی هم که ثابت شد ... هرچه دورتر بهتر!

۴. دوستی دوستیه! کار کاره! دانشگاه دانشگاست! خونه خونست! خلاصه متنفرم از قاطی کردن اینها با هم!!

۵. آقای خودت باش ... برده خودت!

۶. عاشق کار کردنم! درس رو هم دوست دارم به خاطر کار! علمی که فقط توی کتاب باشه و هیچ تعاملی با زندگی نداشته باشه به هیچ عنوان راضیم نمی کنه!

۷. وقتی حوصله ندارم پیشنهادم به دیگران اینه که نزدیکم نشن! مگر دوستان صمیمیم و کسانی که خودم بهشون اجازه می دم!

۸. اگه کسی توی زندگی خصوصیم دخالت کنه بد می بینه!

۹. روی خانواده ام به شدت حساسم ... خصوصا روی پدر و عموم به شدت غیرت دارم!!

۱۰. همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست ... کوردل آنکه نیابد به جهان جای تورا

افتخارات:

۱. به ایرانی بودنم افتخار می کنم ... به ایرانی آباد و آزاد و البته بدون امثال احمدی نژاد

۲. به خانواده ام افتخار می کنم ...

۳. افتخار می کنم یاد گرفتم روی پای خودم وایسم و مشکلاتم رو خودم حل کنم!

۴. افتخار می کنم که برام پولدار بودن ابدا ارزش محسوب نمی شه ... اما باعرضه بودن برام به شدت مهمه!

۵. به انجمنی بودنم افتخار می کنم ... و به ۵ سالی که براش گذاشتم می بالم ...

۶. به دوستانم افتخار می کنم خصوصا به خواهر کوچولوم پرستو طاحونی

۷. افتخار می کنم که دو سال با نشریه صفر مطلق همکاری کردم ...

۸. افتخار می کنم که از زندگی معمولی و ساکن بیزارم! آب اگه ساکن بشه مردابه! افتخار می کنم که هر ۴/۵ ماه یه بار باید یه چیز جدید رو امتحان کنم ... یه کار جدید ... یه موقعیت جدید ...

۹. افتخار می کنم که با یه دست ۱۰ تا هندونه بلند می کنم حتی به بهای افتادن دو سه تاش!

۱۰. به ارزشهام افتخار می کنم و اگه کسی بهشون بی احترامی کنه قسر(!!) در نمی ره!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:4  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني