تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

گاهی اوقات برای ساختن باید خراب کرد ! اگه زیربنای یه خونه درست پایه ریزی نشده باشه هرقدر هم تلاش کنی برج یا حتی خونه خوبی روی اون زیربنا نمی شه بنا کرد!

گاهی وقتها تخریب می کنی برای یه ساخت بزرگ ... گاهی وقتها می سازی برای یه تخریب بزرگ ... تخریبی که شاید بهاش کل زندگیت باشه ...

گاهی وقتها هم تخریب می کنی که بسازی ... اما انقدر خوب تخریب می کنی که دیگه امیدی به ساخت مجدد نیست ! مثل بعضی از اساتید که می اندازن تا پایه بچه ها قوی بشه ! یا بیشتر به فکر درس بیفتن ! یا شایدم تا فیزیک به اهداف عالی و متعالی خودش نزدیک شه! اما ... وضع فیزیک هم می شه مثل وضع دانشجوهاش که مرکز مشاوره دانشگاه تهران هم نمی تونه دیگه کاری براشون انجام بده!!

متاسفم ... تموم کرد!!

.

.

.

دارم می سازم ... یه ساختمون ۶۰ طبقه ... اما زیربناش روی خاکستری داره بنا می شه که ...

هیییییییییییییییییییییییییییییییییی ... زندگی ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:43  توسط نگار   | 

 

امروز ... روزی بودا ...

برای توصیف این روز همین بس که برای حسن ختامش انباریمونو که توی زیرزمین بود آب برد !! البته + همه وسایل داخلش رو ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:22  توسط نگار   | 

 

می گن اسمش بنفشه است ... گرچه زرده ...

تغییر ماهیت داده؟؟

شایدم از اول اشتباهی بوده ...

نمی دونم ... ولی ... بنفشه باید بنفش باشه ...

.

.

.

شاید باید اعتراف کرد ...

اعتراف به اینکه از اول اشتباهی بود ...

جرات اعتراف داری ؟؟

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:55  توسط نگار   | 

 

یه سری چیزا گفتنش سخته ...

یه سری چیزا گفتنش آسونه ... شنیدنش سخته ...

یه سری چیزا گفتنش آسونه ... شنیدنش هم آسونه ... اما باورش سخته ...

یه سری چیزا گفتنش ... شنیدنش ...حتی باورش هم آسونه ... اما عمل بهش سخته ...

خیلی چیزها دست خود آدم نیست ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 18:2  توسط نگار   | 

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگها نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد :

ای سبدهاتان پر خواب

سیب آوردم ...

سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت:

چه تماشا دارد باغ

دوره گردی خواهم شد

کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد

آی شبنم ... شبنم ... شبنم ...

رهگذاری خواهد گفت :

راستی را شب تاریکی است

کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست

دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هرچه دشنام از لبها خواهم برچید

هرچه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت :

کاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید

دلها را با عشق

سایه ها را با آب

شاخه ها را با باد

و بهم خواهم پیوست

خواب کودک را زمزمه زنجره ها

بادبادکها به هوا خواهم برد

گلدانها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان

علف سبز نوازش خواهمریخت

مادیانی تشنه

سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه من مگسهایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری

میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت

چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:33  توسط نگار   | 

 

توی اتوبوس این صندلی ها که رو به جلوه رو ترجیح می دم ...

احساس بدیه اینکه حس کنی داری رو به عقب حرکت می کنی ...

.

.

.

یه اتفاقی داره می افته ... اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:27  توسط نگار   | 

 

در باد بود ... صدایی که می خواند مرا از دور ... و مرا تردیدی سخت فراگرفته بود ... این صدا ... صدای سرد باد بود آیا ؟؟ یا صدای گرم چکاوکی در دوردست تاریخ ؟؟

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:29  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خاکسترهایم را داده ام بر باد ... و انتظار شکوفه باران کویر را می کشم ...

و می دانم در خاک حاصلخیز این برهوت از هر خاکستر شکوفه ای سر بر خواهد آورد ...

دریاب مرا ای فصل شکفتن ...

و ای کویر مهربان ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:59  توسط نگار   | 

 

احساس می کنم شدم مثل این آدما که سرطان دارن و دکتر بهشون گفته تا چند ماه بیشتر زنده نیستن! بعد از کلی غرغر کردن و ناله و نفرین و اینکه خدایا چرا من؟ و ... تصمیم گرفتن تکلیفشون رو با تتمه زندگی معلوم کنن!!

هر اتفاقی که برام می افته گذشته هام و مرور می کنم ...

به خودم و دیگران نمره می دم ... بیشتر هم می اندازم و اکثرا هم مشروط می شن !! بیشتر از همه هم خودم ...

مطمئنا انقدر سخت گیر هستم که معدل کل همه به ده هم نرسه!!

خدا به داد بشریت رسید من استاد نشدم و نمره هایی هم که میدم در هیچ جای دنیا اثر نداره ... البته شاید آخرش همه رو ببرم رو نمودار و بگم پاس!! برو خوش باش!! اما ...

بماند ...

خوب یا بد الانم آیینه گذشتمه ... شایدم گذشتم آیینه الانم ...

سر امتحان کوانتم همش یاد کوانتم سال سوم بودم ... سر امتحان تئوری گروه یاد سال دوم و تحلیلی... اینا شاید بدترین و بهترین خاطره درسی دانشگاهی منه ...

می دونی ... دارم فکر می کنم چرا بچه های ما خیلی از دانشگاه و درس می نالن ؟؟ می دونی چرا؟؟ به نظرم چون توی زندگی چیز ارزشمندی پیدا نکردن ...

از بچه هایی که کنکور فیزیک دادن که سوال می کردم چرا فیزیک بیشتر از ۶۰٪ می گفتن چون راه دیگه ای ندارم!! لیسانس فقط فیزیک قبول شده بود و برای فوق هم فقط چون راه دیگه ای به نظرش نمی رسید ... تنها حرفشون این بود که اینجا نباشه بهتره !! شریف ...

وقتی درس رو هم کنار بذاریم دانشکده ما چیز ارزشمندی به این جوون بخت برگشته نداده ... صرفا شاید دور هم خوش باشیم ...یعنی بزرگترین فاجعه برای جوونهای یه مملکت !! نه جو علمی ... نه جو کاری ... نه جو سیاسی ... نه خیلی کار فرهنگی درست حسابی ... نه حتی یه انگیزه کوچیک برای ادامه ...

 صرفا درس ... پاس ... برای بعضی ها معدل تا حدودی ... برای بعضی ها فقط دورهم بودن!! این جو ... جو بالای ۷۰٪ دانشکده است ... البته با دید خوش بینانه ... وگرنه من که فکر می کنم بالای ۹۰٪ هستن و اون ۱۰٪ هم خطای سیستمن!!

کاش انقدر بی هدف نبودیم ... کاش ...

یه سوال ... تا حالا فکر کردی هدفت از دانشجو شدن چی بوده ؟؟ هدف داشتی یا نه ؟؟ در راستای هدفت و برای رسیدن بهش کاری هم انجام دادی یا نه؟؟

تا حالا فکر کردی به آینده ؟؟

پی نوشت: قابل توجه اونایی که می گن زیادی سیاهی !! من هنوز دنبال یه روزنه امیدم ... دنبال یه نقطه روشن ... دنبال یه آینده روشن ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:31  توسط نگار   | 

 

پیش از این آرزومندانه به صحرا می نگریستم ...

اکنون امیدوارانه می نگرم ...

.

.

.

چهارشنبه رفته بودم انقلاب ...

اونجا به یه آدم غریبه !! یه دروغ بزرگ گفتم ...

حالا که بهش فکر می کنم می بینم راست تر از اون حرف در تمام زندگیم به کسی نگفتم !!

فاصله دروغ و راست گاهی اوقات صفره!!

گاهی اوقات راست ترین حرف دروغ ترین اونهاست ...

و دروغ ترین حرف راست ترین ...

نمی تونم بگم چقدر شادم ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 21:41  توسط نگار   | 

 

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل بدور

ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن

با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصورست و یار حور

می خور ببانگ چنگ و مخور غصه در کسی

گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:54  توسط نگار   | 

 

توی روز همه اش فکر می کنم امروز کلی حرف برای گفتن دارم ...

خدا خدا می کنم شب بشه ... این صفحه باز بشه و ...

ولی وقتی باز می شه ...

حرفی نیست ...

چراشو خودمم نمی دونم ...

فهمیدی بهم بگو !!

.

.

.

گل آفتابگردان

و نماز آفتابش

به شب و

به ابر و

ظلمت

نشود دمی بر او گم

دل اوست قبله یابش!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط نگار   | 

 

دلم یه لیوان آب یخ می خواد ...

دلم می خواد یه قلپ ازش بخورم ...

بقیه اش رو هم بپاشم به صورت زندگی ...

شاید از خواب بیدار شه ...

.

.

.

برج رو که از دور می بینمش دلم می خواد سوار آسانسورش بشم ...

مثل بچگی ها هی برم بالا هی برم پایین ...

نزدیکتر که می شم به ویترینهاش نگاه می کنم ...

یه قالیچه توی یه ویترین ...

یه پرده توی یه ویترین ...

دو تا دونه لباس توی یه ویترین ...

هر کدومشون باید کلی قیمتی باشن که یه ویترین جا اشغال کردن ...

منتظرم چراغ سبز بشه و راه بیفتیم ...

یه پسر بچه با لباس سبز یه دسته گل سفید گرفته دستش و به راننده ها التماس می کنه ...

.

.

.

یعنی اون پسربچه هم دوست داره سوار اون آسانسور بشه؟؟

دیگه دلم نمی خواد سوارش بشم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:45  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خواب دیدم تسبیح دلم پاره شده ...

دانه ها پخش زمین ...

و من با نخی در دست خیره خیره دانه ها را می نگرم ...

دوست ندارم جمعشان کنم ...

نخشان کنم ...

زندانی یک تکه نخ ...

دوست دارم بر زمین آزاد بگردند ...

غلت بزنند ...

و در نور بدرخشند ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:31  توسط نگار   | 

 

دزد عروسکا یادته؟؟

عاشق این شعرشم ...

دستامونو ... بدیم بهم ... بیرون کنیم غصه و غم ...

دستامونو ... بدیم بهم ... بیرون کنیم غصه و غم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:50  توسط نگار   | 

 

بابام جان تا یه حدی چشمها رو روی هم فشار دادن و بالش رو روی سر انداختن و گوسفندها رو شمردن جواب می ده ... بیشتر ... تچ!!

داشتم به تابستون قبل از ورود به دانشکده فیزیک فکر می کردم ...

شبا تا ۵ صب بیدار بودم ... یا کتاب ... یا اینترنت ... یا نوشتن ... یا فکر ... چقدر نقشه داشتم واسه ۴ سال ...

الان حتی اون نقشه ها یادم نمونده که ببینم بهش رسیدم یا نه ... ولی بعیده ... نه ... اون آدم کمال گرایی که برنامه هاشو دیدن و شنیدن هم جرات می خواست اینجوری نبود ... انقدر دنبال لنگه کفش توی برهوت نبود ... اون روزا به دریا می گفت قطره ... به جنگل می گفت درخت!! الان اتفاق خاصی نیفتاده فقط برعکس شده!! الان یه قطره براش کلی دریاست ...

هیییییییییییییییییییییییی ... زندگی ...

الان که آخرین سال دانشجوییم تو مقطع کارشناسیه هنوز بعضی شبا مثل اون موقع ها تا ۵ صب بیدارم ... اما دیگه نه حوصله خوندن دارم ... نه اینترنت ... نه دیگه دستم به نوشتن میره ... بی معرفت همچین خشکیده دیگه با یه دریا هم کارش را نمی افته ... فقط فکره ... ولی فکرشم با اون روزا فرق داره ... دیگه نقشه نمی کشه ... زیر و رو نمی کنه ... تو همه چی کنجکاوی نمی کنه ... فکرای این روزا فقط مروره خاطراته ...

به خودم که نگاه می کنم می بینم دانشکده فیزیک چقدر پتانسیل داره ... چی رو به چی تبدیل می کنه ... کی رو به کی ...

سه ماه ... از یه طرف مثل برق می گذره ... از یه طرف انقدر کنده که صدای تاپ تاپ قلبم رو می شنوم!!

از همه اون آرزوهای نرسیده و خاطرات خوب و بد الان فقط یه دلخوشی برام مونده ... یه دلخوشی که هنوز دلم می خواد شنبه بشه ... با اینکه باور ندارم شنبه قشنگیه یا سه ماه خوبی ... اما دوست دارم برم ... فقط واسه تنها دلخوشیم ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 4:19  توسط نگار   | 

 

شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی ...

از خیلی جلو فقط لکه می بینی ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 21:35  توسط نگار   | 

 

محمد حسین کیف کوچولوشوی خرسیشو روی شونه های کوچولوش انداخته بود و با خودش بازی می کرد ...

محمد ... بیا اینجا بشین ...

آروم به زانوهام اشاره کردم ...

بهم نزدیک شد و کیفش رو به پاهام زد ... یعنی بغلم کن ...

بلندش کردم و گذاشتمش روی زانوهام ...

گفتم: ماه من کیه ؟؟

گفت: من!!

بعد گفت: نه علیرضا ...

گفتم من دو تا ماه دارم یکی علیرضا یکی محمدحسین ...

گفت: نه! تو ماه زیاد داری ... من ... علیرضا ... زهرا ... رضا ...

همین جوری کل بچه های فامیل رو اسم برد ...

مرده بودم از خنده ...

دست کوچولوشو تو دستام گرفته بودم ...

به انگشترام اشاره کرد و گفت: این چیه؟؟

گفتم: انگشتر ...

گفت: مال چیه؟؟

مونده بودم جواب یه بچه دو ساله رو چی بدم !!!

گفتم: قشنگه ...

گفت: عروس دوماد قراره بیان؟؟

خدایا ... از دست بچه های این دوره زمونه ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:59  توسط نگار   | 

 

انقدر فکر کردم مغزم درد گرفت ... حس می کنم انقدر باد کرده که دیگه توی سرم جا نمیشه ...

اومدم یه مطلب بنویسم ...

اما این کامنت رو که خوندم پشیمون شدم ...

بخون ...

یاحق...

.

.

.

به نام خدا
یادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟
شكر گزار باش .
در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي!
سلامت و شاد و موفق باشید
در پناه خالق بی همتا

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:13  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دلم پر می کشد برای نگاهت... نگاهی که عظمت تنها توصیفی است لایق سیاه آن چشمها... و من دل سپرده و سرسپرده آن همه عظمت دل را می کوچانم به سرای مرغان مهاجر شاید خبری بگیرم از پر سیاهان سپید دل !!

هااااااااااااااااااای یگانه زیبای آفتابی ... نگاه یخ بسته ام ذوب می خواهد در حرارت تابستانی چشمهای تو  ...

هاااااااااااااااااای زیبای مهتابی ... اقیانوسها به ساحل آمده اند تا تو را به تمامی تماشا کنند ... و تو ... ای دور چون مهتاب ... ای نزدیک چون عکس مهتاب بر تن عریان آبهای وحشی ... مرگ عاشقانه شان را به تماشا  ایستاده ای که چگونه از عشق سر بر صخره ها می کوبند ...  و در دم جان می دهند ... و دریا ... عاشق تر از پیش هی موج می فرستد ... موجکهایی که با عشق تو قد می کشند و خود را به ساحل وصل تو می کوبند و جان می سپارند ...

و تو باز می خندی ... ای همه موجها فدای لبخندت ... مهتاب ...

دلم پر می کشد برای آن نگاه ... آن زیبا ... و آن تویی که تنها تویی ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:45  توسط نگار   | 

 

۱۲۳... ۱۲۳... امتحان می کنیم ... ۱۲۳ ...

بوووووووووووووووووووووووم ... آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هششششششششششت هجری شمسی ( همون خورشید خانم خودمون ) بر همه نجات یافتگان ... در بندها!!  ۸۳ ایها !! و بالاخص فسیلهای عزیز که انشاالله روز به روز بر قدمتشان افزون باد! مبارک باد ...

جایتان خالی چند صباحی رفته بودیم بر کنار خلیج همیشه فارس تمدد اعصاب کنیم و برگردیم تا روزمان نو باد و روزیمان نو ...

و باز جایتان خالی بسیار خوش بگذشت ... آنقدر باران خوردیم برای همه سالمان بس شد !!

چقدر دریای جنوب با شمال فرق دارد اساسی !! آنجا گوش ماهی خورد شده دارد اینجا مرجان واقعی !! ماهی های دارد ملوان نام و پهلوان صفت انقدر ناز دارند آدم دل قیجه می گیرد از دیدار این همه زیبایی ... مرجانهایش همچین دل می برند آدمی ولو می شود کف قایق ...  متاسفانه هرچه گشتیم نهنگ و کوسه نیافتیم که هیجان انگیزناک شویم ... شبها فیلم ترسناک می دیدیم و در خواب با مار و عقرب و نهنگ و کوسه کلنجار می رفتیم تا خود صبح !!

این سال اندکی با سالهای پیش برایمان تفاوت دارد ... قرار است حول حالنا شویم در این سال عزیز ... قرار است سرنوشت را برویم از سر بنویسیم و این بار مراقب باشیم غلط ننویسیم تا معلم دهر دفترمان را پاره نکند ...

قرار است به سلامتی و میمنت برویم و به شکوفه ها و باران سلامتان را برسانیم انشاالله !!!

بدی های دیده را به خوبی های ندید باید بخشید تا زندگی زنده بماند ...

پس ای دوست ... زنده بمان ... زندگی را به تمامی زندگی کن ... و عزت را به هر ذلتی نفروش که پشیمانی را سودی نیست ...

پی نوشت: صرفه جویی هم یادت نره  امسال تحریم جانانه ای در انتطارمان نشسته ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 17:15  توسط نگار   | 

 

مردم همه

تو را به خدا

سوگند می دهند ...

اما برای من

تو آن همیشه ای

که خدا را به تو

سوگند می دهم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:54  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني