تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

ماهی دارم ... ماهی ... ماهی های هفت سین ... ماهیهای قشنگ ... ماهیهای رنگی ... خانم ... آقا ... ماهی بدم؟

سلام مامان ... بازم شب عید و من و یه تشت پر از ماهی ... خوشحالم که دم عید با ماهیهای رنگارنگم می تونم رو لبهای همه بچه ها لبخند شادی بکارم ... وقتی بچه ها از کنارم رد می شن هی دست مامان باباشون رو می کشن ... هی التماس می کنن تا براشون ماهی بخرن . بعد میان بالای تشت ماهیهای من و با نگاه هاشون هی اونها رو ورانداز می کنن. بعد یکی رو نشون می دن و می اندازنش توی کیسه آب و با خودشون می برن ...

مامان ... نمی دونی چقدر دلم واسه ماهیهام تنگ می شه... آخه من اونا رو خیلی دوست دارم... نه فقط اونهایی که خال دارن یا اونایی دمشون سفیده یا باله هاشون سیاست ... نه! من اون ماهی زشته که هیچ کس نمی خره همون که نصف پولکهاش ریخته رو از همه بیشتر دوست دارم! آخه این ماهیه هم واسه خودش عالمی داره ! این ماهیه که از نظر همه زشته قشنگترین ماهی من بود ... اونقدر گرون بود که هیچ کس نمی خریدش و من خوشحال بودم چون همیشه پیشم بود ! اما یه شب وقتی رفته بودم زیر پل تا بخوابم یه گربه سیاه اومد و رفت سراغ ماهیهام! بین اون همه ماهی چاق و خوشمزه ماهی کوچیک و ناز من رو به دندون گرفت و برد! مامان ... یه دفه تو خواب احساس کردم صدای ناله میاد! اول فکر فکر کردم ناله های عمو محمده!آخه اون همیشه شبها ناله می کنه ... اما وقتی بیدار شدم دیدم تشتم پر از خونه! دیدم که اون گربه سیاهه داره ماهی کوچولوم رو می بره... دنبالش کردم ... ماهی قشنگ من رو انداخت و در رفت! صحنه بدی بود مامان ... ماهی ناز من ... عروس ماهیهای من ... همبازی شبهای من ... خون آلود روی زمین افتاده بود ... شب عید بود! بدترین عیدی که ممکنه هر بچه ای داشته باشه!ماهی قشنگ من همه پولکهاش ریخت، باله هاش کنده شد. اما اون واسه همیشه برای من قشنگ ترینه ... خوشحالم دیگه کسی اونو نمی خره ... دیگه تا ابد مال خودمه!!

ماهی دارم ماهی ... خانم کوچولو ... آقا کوچولو ... ماهی می خواین؟ ماهیهای من اصلا نازپرورده نیستن تا غذای مخصوص و دمای ثابت بخوان! اونا تو شبهای زمستون که آب یخ می زنه همون قدر قشنگن که توی ظهرهای تابستون !

سلام کوچولو... کدوم رو بدم؟؟ کدوم؟؟ این که پولکهاش ریخته ... یکی دیگه انتخاب کن! نه آقا! این مال خودمه ... با دنیا هم عوضش نمی کنم ! اون دم سیاهه رو بدم؟ بفرمایید ...

مامان ... غروبه... تا چند ساعت دیگه سال تحویل می شه. دیگه همه دارم میرن خونه هاشون. باید سفره هفت سین بچینن. آینه و قرآن و ماهی بذارن. مامان ... نمی دونی چقدر دلم می خواست تو این لحظه ها کنارت باشم. بازم مثل اون وقتا سرمو رو زانوهات بذارم و تو موهام رو شونه کنی ... موقع تحویل سال قرآن بخونی و منم با ماهیها بازی کنم ...

مامان ... غروبه... بازم ماهی کوچولوی من گوشه تنگش کز کرده و به آسمون نگاه می کنه. دیگه دیر شده ماهی کوچولو... باید بریم و واسه عمو محمد سفره هفت سین بچینیم ... باید قرآن و آینه و سیب و سبزه بذاریم... تو می ری وسط سفره و مثل قدیما توی تنگت چرخ می زنی ... من می شینم کنار عمو و واسش شعر می خونم ... اونم مثل همیشه واسم نی می زنه ...

پاشو ماهی کوچولو ... پاشو! امشب شب بزرگیه ...

عیدت مبارک مامان ...

عید همه دوستان مبارک ...

امیدوارم سالی پر از ماهی های رنگی داشته باشید و به آرزوهای رنگی رنگیتون برسید ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:36  توسط نگار   | 

 

امروز پستها و کامنتهای فروردین ۸۷ رو می خوندم ...

دلم برای خیلی ها تنگ شد ...

اولیش ... خودم ...

.

.

.

امسال چرا عید نمی شه ...

دلم عید می خواد ...

.

.

.

کجایی زیبا؟؟

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:25  توسط نگار   | 

 

برای کسانی که حرمت نگه نمی دارند ...

 

حرمت نگه دار دلم، گلم

کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو

مهرموم شده به آتش سیگار و متبرک ملعون

...

این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است

... 

حرمت نگه دار دلم، گلم

کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است

...

و می رفتم و می رفتم و می رفتم

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند

...

حرمت نگه دار گلم ، دلم

کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است

...

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام ... همین ...

...

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند

...

 حرمت نگه دار دلم، گلم

کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند

تا کِی

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم، دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن

...

.

.

.

حسین پناهی

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط نگار   | 

 

دلیل نفرت همیشگیم از سیاست بماند برای خودم که بعضی چیزها رو هرقدر هم کوچیکش کنی به قلم نمیاد ...

اما ... حرف زدن و بحث و حتی جدل برای انتخابات به نظرم نه یه کار سیاسیه ... نه یه وظیفه شرعی !! وقتی تو بخوای زندگی کنی ... فقط همین ... بخوای زندگی کنی ... با وجود آدمی شبیه احمدی نژاد ... واقعا نمی شه ... هرجوری حساب کنی نمی شه !! داخلی نمی شه ... خارجی نمی شه ... اقتصادی نمی شه ... سیاسی نمی شه ... هیچ جوره نمی شه ... می فهمی؟؟ 

من می خوام زندگی کنم ... یکی بیاد این جمله رو برای خاتمی ترجمه کنه! زندگی یه جوون رو جناب مستطاب دولت مأب حضرت عجل جناب مستر کروبی نمی تونه تامین کنه!! جناب مهندس موسوی هم بعد ۲۰ سال کنار بودن از سیاست می خواد بیاد چه گلی به سر ما بزنه ؟؟!! ۴ سال پیش که همه نازش رو می کشیدن چرا احساس مسئولیت نکرد؟؟ حالا اومده بگه چی؟؟ وظیفه شرعی؟؟ ما هم شدیم موش آزمایشگاهی ها !!

ایران هم شده دانشکده فیزیک ... از دور دل می بره از نزدیک زهره!!

بی خیال بابا ...

یکی فقط به من بگه چجوری از ایران دل بکنم و خودم و خلاص کنم؟؟؟؟

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:38  توسط نگار   | 

 

انقدر بوی عید نیومد که خودم رفتم دنبالش ...

صبح رفتم دانشکده ...

هیچ کس نبود ...

عید هم نبود ...

تعطیلی بود ... اما عید نبود ...

رفتم بهشت ...

بهشت ۸۶ ایها ...

بیشتر شبیه جهنم بود تا بهشت ...

نه شکوفه ای ...

نه سبزی ای ...

نه توتی ...

نه رودخونه ای ...

فقط دو تا صندلی که پشت کرده بودن به هم ...

اس ام اس زدم به فرناز ...

بریم ددر؟؟

با فرناز و سمانه رفتیم ناهار ...

اونجا هم عید نبود ...

گرچه شلوغ بود ... با یه صف کیلومتری ... اما عید نبود ...

گرچه پر از ماهی قرمز و سبزه بود ... اما عید نبود ...

جلوی ماهی ها یه تشت بود با چند تا لاک پشت کوچولو ...

کوچولو اندازه یه بند انگشت ...

با فرناز نشستیم و نوک انگشتامون رو به طرف لاک پشتها دراز کردیم ...

آقاهه گفت: گاز می گیرن ها ...

چیییییییی؟؟ این فسقلیا گاز می گیرن؟؟

به حق چیزای نشنیده ...

بعد رفتم قدم بزنم ...

عاشق قدم زدن توی خیابونای شلوغم ...

از اون شلوغیا که هیشکی باهات کاری نداره ...

انگار اصلا نیستی ...

نزدیک دو ساعت قدم زدم ...

شلوغ بود ... اما عید نبود ...

اومدم خونه ...

حیاط خونه عین بهشته ...

سبز سبز ...

با شکوفه های سرخ و سفید و صورتی و بنفش و ... هر رنگی که فکر کنی ...

اینجا عیده ...

رفتم تو اتاقم ...

چقدر گرمه ...

پنجره رو باید باز کنم ...

اینجا هم باید عید بشه ...

.

.

.

سلام سرو سربلند من ...

نگاهت همیشه بهاری ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:52  توسط نگار   | 

 

هزززززززززززززززززززززززززززززززار تا تیکه رو می چسبونی بهم ...

اونم فقط توی ۳ روز ...

برای عید یه قاب خوششششششششششششگل درس کردم ...

یه فرشته کوچولو ...

دوسسسسسسسسسسسسسسست دارم دو تا ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 18:33  توسط نگار   | 

 

چیزی که رشدت می ده دوست داشتنه ...چیزی که حقیرت می کنه هم دوست داشتنه ...

چیزی که عزت بهت می ده دوست داشتنه ... چیزی هم که ذلیلت می کنه دوست داشتنه ...

چیزی که زندگی بهت می ده دوست دشتنه ... چیزی هم که زندگی رو ازت می گیره دوست داشتنه ...

بهترین احساس دنیا دوست داشتنه ... بدترین احساس دنیا هم دوست داشتنه ...

بستگی داره بهش چجوری نگاه کنی ... چجوری رفتار کنی ... چجوری بپذیری ... و چجوری ابراز کنی ...

دوست داشتن دود نداره ... سوز داره ...

فریاد نداره ... خاموشی داره ...

خواستی باور کن ... نخواستی امتحان کن ...

گرچه امتحانش انقدرها هم مجانی نیست!!

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:53  توسط نگار   | 

 

خاموش می مانی باز ...

دوباره ورق می زنی کتاب را ...

جستجو می کنی ... جستجوی صفحه ای خالی ...

صفحه ای برای خط خطی کردن ... و از خالی پر شدن !!

من ... پر از خالی ام ...

دلم ... خالی از پر ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:32  توسط نگار   | 

 

چراغت همییشه روشن ...

کلبه امید من ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:26  توسط نگار   | 

 

صب داشتم میومدم دانشکده توی ترافیک اتوبان صدر نگاهم به اون دیوار بتونی کنار اتوبان افتاد که یه پرنده داشت وارد یکی از سوراخهاش می شد !! ده قدم جلوتر توی یه سوراخ دیگه یه کبوتر دیگه گیر کرده بود وهی بال بال می زد ...

هییییییییییییییییییییییی ... زندگی !!

این ۸۷ ایها باحالن ها !! خوشمانم آمد  

 

+ آتش گرفته در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:26  توسط نگار   | 

 

آغاز مهمه یا پایان ؟؟

نتیجه مهمه یا هدف؟؟

.

.

.

به نظرم پایان و هدف!!

ولی فکر کنم اجبار واقعیات زندگی می گه ... آغاز و نتیجه !!

 

+ آتش گرفته در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 21:45  توسط نگار   | 

 

بعد از کنکور داشتم دنبال کار می گشتم. پدرم پیشنهاد کرد که تا فارغ الحصیلی روی یه سری از کارهای تخصصی که از قبل داشتم انجام می دادم بیشتر کار کنم تا بعد از فارغ التحصیلی کار مناسبتری پیدا کنم! یکی از اونها بورس بود ... یکی حسابداری ... یکی هم برنامه نویسی کامپیوتر!

برای برنامه نویسی کامپیوتر رفتم دنبال کلاس که دیدم بهترینش HTML / ASP  یه !! رفتم قیمت گرفتم توی دانشکده فنی همین کلاس رو با قیمت 80000 تومان برگزار می کرد! دیدم زیادی گرونه!! رفتم دنبال استاد برای تدریس توی دانشکده خودمون ... با هزار و یه بدبختی استاد پیدا کردم! کلاس افتاد برای روزهای سه شنبه 3 تا 5 . قیمت هم شد 20000 تومان!! یعنی 25% دانشکده فنی!!

دیروز اومدن می گن گرونه!!! فک کن!!!

آدم 40000 تومن بده بره کویر !! بعد کلاس HTML با 20000 تومن بگه گرونه !! جالبه ...

خلاصه ... اینم اندر عجایب دانشکده فیزیک !!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:12  توسط نگار   | 

 

چشم ... چشم ... دو ابرو ... دماغ و دهن ... یه گردو ...

حالا بذار دو تا گوش ... موهاش نشه فراموش ...

.

.

.

این رو از همون روز اولی که هنوز نوشتن هم یاد نگرفته بودیم و فقط نقاشی می کردیم بهمون یاد دادن ... اما آیا یاد هم گرفتیم ؟؟

اولین چیزی که توی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران باید به آدمها یاد داد همین شعر نقاشی بچگی هاست ... باور کن ...

وقتی می خواستیم نقاشی بکشیم اول از همه چشم می کشیدیم ... یادت هست؟؟

چشم یعنی دیدن ... یعنی بینش ... یعنی شنیدن کی بود مانند دیدن ...

تا وقتی چشم بند زدیم و صد نفر حرف می زنن و یه عده هم از اینور و اونور حرف می شنون ... همینه!! کاریش هم نمی شه کرد!!

حتی آدمهای یه چشمی هم بعد گذشت چند سال یه شناخت خوبی از اطرافیانشون پیدا می کنن ...

خدا حتی به اونهایی هم که چشم ندارن قدرت ادراک و احساس قوی تری داده ...

آخه رو حساب شنیده ها زندگی کردن خنده داره!! تصمیم گرفتن خنده داره ... حکم دادن ... خنده داره ... البته خوب ... راه امرار معاش بعضی ها هم فقط همینه ...

می دونی چیه؟؟ همه مشکلات ما از بیکاریه ... باور کن !!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 10:52  توسط نگار   | 

 

امروز احساس خوبی داشتم وقتی آن ۸۵ ای را می دیدم ... و آن ۸۶ ای ... و آن ۸۷ ای ...

امروز احساس خوبی داشتم وقتی لبخند می زدند ...

حال هم احساس خوبی دارم ... وقتی از خستگی چشمهایم باز نمی شود ...

شاید تا صبح بیدار ماندم ...

می خواهم پازل فرشته ام را شروع کنم ...

می خواهم ...

.

.

.

راستی ... چهارشنبه هفته آینده جشن عیدمونه ها ...

بیااااااااااااااااااااااااااااااااا ...

بیا دیگه ...

این آخرین عید منه ........

دوست دارم همه اون آدمهای دوست داشتنی باشن .........

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:17  توسط نگار   | 

 

لازم نیست این همه پارچه بچپانی در دهانش ... یا چسب بزنی بر لبهایش تا صدای ناله هایش را نشنوی ... راحت باش ... او سالهاست دیگر در برابر این شکنجه ها حتی ناله هم نمی کند ... این دردها نسیم خنکی است در برابر آن همه طوفان که دید و چشید و دم نزد ... آن قطره اشک گوشه چشمش هم تنها دلیلش زخم دل شکسته ایست که تتمه خرده شیشه هایش را هم زیر پا گلدکوب می کنند و ... خوب ... چشمهایت را ببند ... قطره ها را می توان ندید ... او داد نمی زند ... نیازی به دهان بند نیست ... زبان او را دلیلی بزرگتر بسته نگاه داشته ...

.

.

.

امروز ۹ بار مردم ...

نرخ مرگ این روزها چقدر ارزان شده ...

آخرین سیب سرخ آخرین سفره هفت سین آخرین سال را باید بگذارم ...

می گذارم ...

بعد می روم ...

مثل همان ماهی سرخ کوچک که با ذوق و شوق سر سفره می گذارند و ۱۳ به در که شد جنازه سفید شده کوچکش را می اندازند لب شت بام تا کلاغها ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:2  توسط نگار   | 

 

بعضی زبانها برده آدم اند ... بعضی آدمها برده زبان !!

من نمی دونم این فاطمه رجبی چرا نمی خواد دست از سر این کارهاش برداره ... شنیدم بیچاره پدرش قبل از مرگ از حرفهای این بانوی خوش زبان !! عذرخواهی کرده ... اما هنوز ...

من حرفی ندارم ... خودتون بخونید ...

خاتمی ارزش ترور و اعدام ندارد

مواضع جدید همسر سخنگوی دولت نهم در مورد اصلاح طلبان

مهرورزي همسر سخنگوي دولت با مديرمسئول «تابناك»

فحش‌نامه جدید فاطمه رجبی منتشر شد

ناراحتی همسر سخنگوی دولت از پدر عروس احمدی‌نژاد...

جالبه ... مقام به بعضی ها چقدر مزه داده ...

.

.

.

حالا یه نقد هم اینوری ...

نامه سرگشاده وزیرخاتمی به احمدی نژاد

.

.

.

قضاوت با خودتان ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط نگار   | 

 

اگر بعدها بچه ام ازم پرسید چرا فیزیک رو انتخاب کردی ... می گم دوستش داشتم ...

اگه گفت چرا ادامه اش ندادی ... چی بگم؟؟

دوستش نداشتم ؟؟... دروغه ...

به خاطر دانشکده فیزیک؟؟... دروغ نیست ... اما همه حقیقت هم نیست ...

.

.

.

تمام جواب من همین سه واحد اختیاری این ترمه که با هزارتا بدبختی گرفتم ...

بازاریابی و مدیریت بازار ...

درس آسون و نمره بیاری نیست ... درس اصلی مدیریت بازرگانیه ... اما ... درسیه که در تماس مستقیم با زندگیه ...

از بچگی دوست داشتم همه چیز رو لمس کنم ...

دبیرستان می خواسم برم رشته مکانیک یا فیزیک تا یاد بگیرم لمس کردن رو ...

اما فیزیک اصلا لمس نداشت !! حس هم نداشت ...

غیر از تحلیلی که هنوز هم عاشقشم ... بقیه اش فقط تئوری بی مزه بود ...

که چی آدم بره گوشه اتاقش تئوری ببافه؟؟

دوست دارم زندگی رو با دستهام لمس کنم و بسازم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:49  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

کاش می شد تا صبح ... تا خود صبح حکایتی برایت بازگو می کردم ...

حکایت ... حقیقت است ... تلخ و شیرینش دست من و تو نیست ... باور کن ...

باید تجربه کرد گاه این حکایت را ...

تلخ یا شیرین ...

.

.

.

نازنین ... دلم می خواهد حکایت کنم سالهای کودکی را ...

و بشنوم لالایی خردسالی را ...

کودک شوم در گهواره ... و تاب خورم با لالایی لرزان مادر ...

لالالا کودکم لالا ... قشنگ کوچکم لالا ...

.

.

.

زیبا ... خواب نمی رباید این کابوس را ... و بر نمی دمد رویایی که ببرد مرا تا آن دورها ...

روزهای خوب کودکی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خواب دیدم نازنین ... خواب ...

آن دورها آسمان دریا شده بود و دریا آسمان ...

دریا تلاطم داشت ... آسمان آرامش ...

هردو بهم رسیدند ...

دنیا جرقه زد ...

صحنه خاموش شد ...

از آنجا ... از آن خواب... فقط نور فانوس دریایی را به یاد دارم ...

می چرخید ... نور می داد ... گم شده ها را پیدا می کرد ... خاموش می شد ...

و دریا دریا بود ... پر از تلاطم ...

و آسمان آسمان بود ... گاه آرام بود و گاه نگاه دریا ناآرامش می کرد ...

خواب بود نازنین ...

دریا خواب بود ...

آسمان خواب ...

تنها چیزی که حقیقت داشت فانوس بود ...

فانوس دریایی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:33  توسط نگار   | 

 

زبون مرغ بلدی؟؟

من بلدم ...

زبون ماهی بلدی؟؟

من بلدم ...

زبون گل و گیاه بلدی؟؟

من بلدم ...

.

.

.

من زبون همه جک و جونورها رو هم بلدم ...

اما زبون بعضی آدمها ...

هیییییییییییییییییییییییییی ... زندگی ...

.

.

.

امروز کلاس یوگا می گفت : ما از همه کائنات انرژی دریافت می کنیم ... باید همه کائنات رو ادراک کنیم و ...

ای بابا توام دلت خرمه ها ...

کائنات ما رو تخلیه انرژی نکنن ، انرژی دهی پیش کش!!

 

+ آتش گرفته در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:25  توسط نگار   | 

 

عربی بلد نیستم ...

اون هم نه فارسی بلد بود نه انگلیسی ...

دست و پا شکسته بهم فهموند اهل عراقه ... بغداد ...

می گفت اومد ه زیارت امام رضا ...

می گفت با قطار ... اتوبوس ... تاکسی ... و کلی هم پیاده اومده ...

با یه عشقی حلقه اش رو نشون داد و گفت ازدواج کرده ...

می گفت ۵ تا بچه داره ... اونها رو گذاشته و تنها با پدرش اومده زیارت ...

می گفت تو عراق دخترها خیلی نمی تونن درس بخونن برای همین زود ازدواج می کنن ...

می گفت کاظمین شنبه ها شلوغه ...

کربلا همیشه شلوغه ...

مهربون بود ... و خونگرم ...

صدای قشنگی هم داشت ...وقتی دعا می کرد ...

شنیدن صدای دعای دیگران خیلی لذت بخشه ...

امتحان کن ...

.

.

.

یه دختر هم سن و سال خودم دست انداخته بود گردن یکی که روی ویلچر نشسته بود ...

اونی که روی ویلچر بود کمرش خمیده بود و دستهاش رو به سختی تکون می داد ... مثل یه پیرزن ...

پیش خودم فکر کردم چقدر خوبه انقدر نسل قدیم و جدید صمیمی باشند ...

صف جلو خلوت شد ... رفتم جلوتر ...

ترسیدم ...

اونی که روی ویلچر نشسته بود هم همسن خودم بود ...

چرا ویلچر...

کلی غصه خوردم ...

رفتم تو حرم ...

یه دختر بچه رو دیدم ۷/۸ ساله ... با لباس مدرسه ... روی ویلچر ...

.

.

.

روی کامیون نوشته بود هیات ...

خیلی از هیاتها با کامیون اومده بودن ...

خیلی ها پیاده ...

خیلی ها ...

.

.

.

شهادت امام رضا حرم امام رضا ... خدا قسمت همه کنه ...

آمین ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:21  توسط نگار   | 

 

ببینم یه گل اگه فقط قشنگ باشه و هیچ بویی نداشته باشه به چه درد می خوره؟؟ اصلا تو فک کن قشنگترین گل دنیا هم باشه ...

من که ترجیح می دم قشنگ نباشه اما خوشبو باشه ...

گل محمدی ... یاس ... نرگس ...

این گل باکلاسی ها فقط به درد کلاس می خوره!!

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:35  توسط نگار   | 

 

گل چهره مپرس ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:25  توسط نگار   | 

 

الان همین جوری داشتم می گشتم یه سایت پیدا کردم که نظر سنجی گذاشته بود کی به خاتمی رای می ده کی به احمدی نژاد :

نتایج نظرسنجی رو می تونید اینجا ببینید ...

.

.

.

دارم فکر می کنم بسه هرقدر سکوت کردیم ...

نمی خوایم یه لحظه به اطرافمون نگاه کنیم که چی داره به سر آینده ما میاد؟؟

دارم به یه کار توی اوردر دانشکده خودمون فکر می کنم ...

وبلاگ ... نشریه ... ستون آزاد ... جلسات بحث و بعد هم تریبون آزاد ... اون هم توی حوزه های مختلف سیاسی و اقتصادی و هرچیزی که اطلاعات بیشتری درموردش داریم ...

اگه الان کاری نکنیم بعدها تاوانش رو خودمون باید پس بدیم ...

پس برای خودت هم که شده بلند شو که بهای تاخیرمون خیلی زیاده ...

به اندازه ۴ سال دیگه از آیندمون ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 18:12  توسط نگار   | 

 

در به درتر از باد زیستنم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید

ای تیزخرامان!

لنگی پای من

از ناهمواری راه شما بود !

...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:57  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني