ماهی دارم ... ماهی ... ماهی های هفت سین ... ماهیهای قشنگ ... ماهیهای رنگی ... خانم ... آقا ... ماهی بدم؟
سلام مامان ... بازم شب عید و من و یه تشت پر از ماهی ... خوشحالم که دم عید با ماهیهای رنگارنگم می تونم رو لبهای همه بچه ها لبخند شادی بکارم ... وقتی بچه ها از کنارم رد می شن هی دست مامان باباشون رو می کشن ... هی التماس می کنن تا براشون ماهی بخرن . بعد میان بالای تشت ماهیهای من و با نگاه هاشون هی اونها رو ورانداز می کنن. بعد یکی رو نشون می دن و می اندازنش توی کیسه آب و با خودشون می برن ...
مامان ... نمی دونی چقدر دلم واسه ماهیهام تنگ می شه... آخه من اونا رو خیلی دوست دارم... نه فقط اونهایی که خال دارن یا اونایی دمشون سفیده یا باله هاشون سیاست ... نه! من اون ماهی زشته که هیچ کس نمی خره همون که نصف پولکهاش ریخته رو از همه بیشتر دوست دارم! آخه این ماهیه هم واسه خودش عالمی داره ! این ماهیه که از نظر همه زشته قشنگترین ماهی من بود ... اونقدر گرون بود که هیچ کس نمی خریدش و من خوشحال بودم چون همیشه پیشم بود ! اما یه شب وقتی رفته بودم زیر پل تا بخوابم یه گربه سیاه اومد و رفت سراغ ماهیهام! بین اون همه ماهی چاق و خوشمزه ماهی کوچیک و ناز من رو به دندون گرفت و برد! مامان ... یه دفه تو خواب احساس کردم صدای ناله میاد! اول فکر فکر کردم ناله های عمو محمده!آخه اون همیشه شبها ناله می کنه ... اما وقتی بیدار شدم دیدم تشتم پر از خونه! دیدم که اون گربه سیاهه داره ماهی کوچولوم رو می بره... دنبالش کردم ... ماهی قشنگ من رو انداخت و در رفت! صحنه بدی بود مامان ... ماهی ناز من ... عروس ماهیهای من ... همبازی شبهای من ... خون آلود روی زمین افتاده بود ... شب عید بود! بدترین عیدی که ممکنه هر بچه ای داشته باشه!ماهی قشنگ من همه پولکهاش ریخت، باله هاش کنده شد. اما اون واسه همیشه برای من قشنگ ترینه ... خوشحالم دیگه کسی اونو نمی خره ... دیگه تا ابد مال خودمه!!
ماهی دارم ماهی ... خانم کوچولو ... آقا کوچولو ... ماهی می خواین؟ ماهیهای من اصلا نازپرورده نیستن تا غذای مخصوص و دمای ثابت بخوان! اونا تو شبهای زمستون که آب یخ می زنه همون قدر قشنگن که توی ظهرهای تابستون !
سلام کوچولو... کدوم رو بدم؟؟ کدوم؟؟ این که پولکهاش ریخته ... یکی دیگه انتخاب کن! نه آقا! این مال خودمه ... با دنیا هم عوضش نمی کنم ! اون دم سیاهه رو بدم؟ بفرمایید ...
مامان ... غروبه... تا چند ساعت دیگه سال تحویل می شه. دیگه همه دارم میرن خونه هاشون. باید سفره هفت سین بچینن. آینه و قرآن و ماهی بذارن. مامان ... نمی دونی چقدر دلم می خواست تو این لحظه ها کنارت باشم. بازم مثل اون وقتا سرمو رو زانوهات بذارم و تو موهام رو شونه کنی ... موقع تحویل سال قرآن بخونی و منم با ماهیها بازی کنم ...
مامان ... غروبه... بازم ماهی کوچولوی من گوشه تنگش کز کرده و به آسمون نگاه می کنه. دیگه دیر شده ماهی کوچولو... باید بریم و واسه عمو محمد سفره هفت سین بچینیم ... باید قرآن و آینه و سیب و سبزه بذاریم... تو می ری وسط سفره و مثل قدیما توی تنگت چرخ می زنی ... من می شینم کنار عمو و واسش شعر می خونم ... اونم مثل همیشه واسم نی می زنه ...
پاشو ماهی کوچولو ... پاشو! امشب شب بزرگیه ...
عیدت مبارک مامان ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عید همه دوستان مبارک ...
امیدوارم سالی پر از ماهی های رنگی داشته باشید و به آرزوهای رنگی رنگیتون برسید ...


