تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

کنار کنده درخت کج سربریده نشستم ...

از کنارش ... از ریشه هایش... نهال کج دیگری سر برآورده بود ...

یاد حرفهایش افتادم ...

تو ریشه می دوانی ... من فکر می کارم ...

خندیدم ...

فکر بدون ریشه ... حرف مفت است که این روزها زیاد پیدا می شود!!

خیلیها حرف مفت زیاد می زنند ... اما مفت حرف نمی زنند ...

.

.

.

کنار کنده درخت کج نشستم ...

دست بر تنه بریده اش کشیدم ...

چقدر دست روزگار زبرش کرده ...

از کنار این تنه زبر و خشک نهال کجی سر برآورده ...

در آینده ای نزدیک ... شاید او را نیز به جرم کج بودن سر بریدند ...

اما ریشه هنوز هست ...

سخت پابرجا ...

.

.

.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی درختها ... درختهای بلند ... به چه می نازید؟؟

به بلندیتان؟؟ به شاخه هاتان؟؟ به برگهاتان؟؟

من ... به ریشه می نازم...

شاید درختش کج بود ... بی بار ... بی برگ ...

اما سایه اش بلند است ...

و نهالهایش هر روز سر برون می آورند از این ریشه ...

و من دلخوش ام بدین ریشه ...

سخت پابرجا ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:22  توسط نگار   | 

 

در چمدان را باز کرد ...

لباسها را داخلش چپاند  ...

و قاب عکس را ...

قاب عکس را به پشت گذاشت ...

در چمدان را بست ...

خواست بلندش کنه ...

سنگین بود ...

خیلی ...

لباسها را نمی شد درآورد ...

قاب رو بیرون گذاشت ...

سبکتر شد ...

بلند شد ...

باید به اتوبوس ساعت ۸ می رسید ...

چند قدم برداشت ...

به قاب عکس پشت و رو خیره شد ...

دلش می خواست تمام چمدان را بگذارد ...

همان قاب برایش کافی بود ...

اما ...

کدام دیوانه ای چمدان لباس را می گذارد و با قاب سفر می کند ...

دیوانه بود ...

می دانست ...

مادر گفته بود عاقل شو ...

عاقل ...

چه خنده دار ...

دیوانگی جرئی از وجودش شده بود ...

قاب یا چمدان؟؟

نشست ...

دست روی شیشه قاب کشید ...

لبخندها پررنگتر شد ...

داخل قاب ... آن دوردورها ... درخت کجی بود ...

یادش افتاد درخت را از ریشه کندند...

قاب را زمین گذاشت ...

دیوانگی بدون درخت ... دیوانگی عقلاست ...

باید عاقل می شد ...

چمدان را برداشت و ...

رفت ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:41  توسط نگار   | 

 

حرفهاش به دلم می شینه ... هرکی هرچی دوست داره بگه !!

.

.

.

سلام زیبا ...

حالی دارم عجیب ... چیزی مثل ... مثل لاستیکی کم باد زیر ماشینی سنگین !! مثل درختی تنها در بیابانی خشک !!

حال عجیبی دارم مثل خورده شیشه های فانوس شکسته ای که هرگاه یادش می افتم ناخودآگاه بغض می کنم ...

حال عجیبی دارم ... مثل تنفس در خلا !! خلای که هیچ کس نیست ... صداها دورند و نامفهوم ... آدمها دورند و نا آشنا ... آشناها دورند و غریب ...

حال عجیبی دارم ... حال تکه ورقهای پخش و پلای روی میز که هر کدام جمله ای در تن خویش حک کرده اند ... که نمی توان دورشان انداخت ... و جا برای نگه داشتنشان هم نیست ...

حال عجیبی دارم ... مثل وقتی که حرف می زنم ... آن هم حرفهایی را که می دانم نباید گفت ... نباید شنید ... نباید فکر کرد ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه زیبا ...

این روزها آه هایم کشیده تر می شود ... لبخندم کمرنگتر ... شانه های ناتوانتر ... پاهایم خسته تر ... مثل این پیرزنها باید صندلی کوچکی دنبال خودم بکشم ... هرجا آشنایی بود بایستم ... بنشینم ... و هرجا غریبه ای بود ساعت را بپرسم ... که این زمان کی به پایان می رسد ...

هیچ چیز غریبانه تر از انتظار پایان نیست نازنین ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:3  توسط نگار   | 

 

۱۲۳ ... امتحان می کنیم ... ۱۲۳ ...

این یه ترمه که من نبودم یه سری از آدمها ... از فوقیها بگیر تا ۸۷ ایها یه مقدار درمورد کم کاری انجمن شاکی بودند ...

این ترم قراره چند تا کار انجام بشه که مقدماتش در حال پیگیریه ...

چند تا جلسه کتاب خوانی و بحث ... یه کلاس کامپیوتر (html , asp) یه مقدار تغییرات توی نشریه صفر مطلق و دو سه تا کار دیگه که هنوز کارهای اولیه اش تموم نشده که اعلام بشن ...

تلاش ما هم بر این است که در انجمن اسلامی همه روزه به جز ساعات درسی همیشه باز باشه ... حداقل تا ساعت ۵ و حداکثر تا وقتی حسن آقا بیرونمون کنند

خلاصه اینکه انجمن انجمنه ... برای ابد هم انجمن می مونه

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:50  توسط نگار   | 

 

من نگران یک نامم !! یک نام ... یک هویت ...

چیزی که می تونم قسم بخورم تو هیچ وقت حتی بهش فکر هم نکردی ... چه برسه برات مهم هم باشه ...

.

.

.

یه لباس هرقدر هم جنس مرغوبی داشته باشه وقتی چند روز توی لجن بمونه بوی لجن می گیره ... باید با آب پاک !!! شستش ... بعد پهن کرد توی آفتاب تا بوش بره ...

.

.

.

من ترم ۱۰ با هیچ کس شوخی ندارم ...

هیچ کس!!

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:27  توسط نگار   | 

 

دلم بدجوری دریا می خواد ...

موج ... ساحل ... ماسه های خیس ... گوش ماهی ... صدف ...

کاش ساحل از این جک و جونورهای ریز نداشت ... اونوقت می شد بدون اینکه چندشت بشه بدون کفش روی ماسه های خیس راه بری و همه احساسهای خوب دنیا ...

اما نمی شه ...

برای راه رفتن کفش می خوام ... حجابی برای در امان بودن از اینها ...

من از این جک و جونورهای ریز بیزارم!!

.

.

.

وقتی اسم رفاقت میاره خندم می گیره ...

.

.

.

این روزها پاهام قوت نداره ...

بی حس بی حسه ...

.

.

.

کاش بلیط پیدا کنم ...

.

.

.

شاید بروم ...

باید بروم ؟؟

کاش بروم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 10:48  توسط نگار   | 

 

نمی دونم ...

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ...

خوشحال از اینکه تموم شد؟؟ ...

چطوری تموم شد ؟؟؟...

نمی دونم ...

شاید بد ...

شاید نه اونجوری که باید ...

خوشحال باشم که شروع شد؟؟

یه ترم جدید و بازگشت به جایی که ...

دقیقا جایی که از دور دل می بره از نزدیک زهره!!

باور کن چیزخورمون کردن وگرنه کدوم آدم عاقلی از بازگشت به چنین جایی خوشحال می شه؟؟

ولی من خوشحالم ...

با همه بدبختی هایی که دقیقا می دونم انتظارم رو می کشه ...

ولی ...

بی خیال !!

قراره این یک ترم باقی مانده از عمرمان انرژی منفی ندهیم !!!

.

.

.

آهان مژده ای که قرار بود بدم فقط مال 83 ایها ... ست ...

البته مژده های بیشتری هم دارم برای همه بچه ها که اون رو شنبه می گم

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:43  توسط نگار   | 

 

عاشق این پنجره شمالی ام ... و این کوه های سفید ... و این سرو بلند ...

سرو بلندی که هیچ وقت کوتاه نمی شه ... هیچ وقت حقیر نمی شه ... هیچ وقت پست نمی شه ...

سرو بلندی که شاخه هاش نزدیکه ... و برگهاش سبز ... حتی زیر اون همه برف ... خم نشده ...

عاشق سروی ام همیشه سبز ... همیشه بلند ... همیشه زیبا ...

.

.

.

سلااااااااااااااااااااااااااام ...

اومدم مژده بدم و یه مژدگونی بگیرم و برم ...

پنج شنبه همین هفته قراره یه اتفاق خووووووووووووووووووب بیفته ...

چه اتفاقی رو پنج شنبه بیا خودت می فهمی ...

ضمنا این اتفاق هیچ ارتباطی هم به کنکور نداره

فقط چون الان وقت ندارم پنج شنبه می گم

پس تا پنج شنبه بای بای ...

.

.

.

پی نوشت: زندگی گنجشکی است که روی برفها آواز می خواند ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط نگار   | 

 

یادت باشد به تعداد تقارنات این دنیای بزرگ عدد ۲ وجود دارد ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط نگار   | 

 

اینجا همون مملکتیه که موشک هوا می کنه ... ماهواره پرتاب می کنه ... اما اگه یک میلیمتر برف بیاد ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه تمام تو ترافیکش می مونی و سرسره بازی ماشینها رو تماشا می کنی ...

اینجا همون مملکتیه که رئیس جمهور محبوبش می شه قهرمان موشک پرانی !! اما فرمایشات همین قهرمان بلند آوازه شاخص سهام رو که عین بادکنک بادشده بود با یه سوزن ... آخیییییییییییی کوچولو ... می ترکونه!!

من اعصاب ندارم ... ولم کن!!

امروز اولین کادو تولدم رو از یه 86 ای گرفتم ...

یه تابلو کوچولو از یه گل سفید ... اون هم هردو طرفش ...

می دونی خیلی از ما آدمها عادت نداریم همه جوانب چیرها ... اشیا یا اشخاص رو ببینیم ...

تا حالا پشت گلبرگهای یه گل رو دیدی ؟؟

باور کن زیباییش کمتر از روی گلبرگها نیست ...

کاش یاد بگیریم اول همه چیزها رو ببینیم و بعد درمورد زیبایی یا زشتیشون قضاوت کنیم ... یه طرفه به قاضی رفتن ساده ترین راهه ... نه بهترین ...

ممنون بابت هدیه قشنگتون ...

امروز که توی ترافیک بودم یه صحنه جالب دیدم !!

یه بادکنک که پشت میله های پنجره یه خونه بسته شده بود و داشت توی باد تکون تکون می خورد ...

چقدر دلم می خواست جای اون بادکنکه بودم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:15  توسط نگار   | 

 

پرواز غرور آفرین موشک امید را به همه فیزیک دوستان و فیزیک پیشگان ... خصوصا دست اندرکاران اصلی این پروژه (بخوانید دانشکده فیزیک دانشگاه تهران !!!) تبریک عرض نموده توفیقات روزافزون این جانبان را از درگاه ایزد منان خواستاریم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:59  توسط نگار   | 

 

۱. به هرچیزی و هر راه حلی که فکر می کردی دیگه فکر نکن !! چون یقینا توزرد از آب درمیاد!!

۲. به هرچیز و هر راهی که فکر نکردی فکر کن!! چون یقینا بهترینه ... و سعادت و خیر هم در همین است!!!

.

.

.

روحم داره خمیازه می کشه ... طفلی بدجوری خوابش گرفته ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:12  توسط نگار   | 

 

بوق اشغال می زنه ...

.

.

.

تازگیا از رعد و برق می ترسم ...

...

!! nothing to display !!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:43  توسط نگار   | 

 

شکنجه گر قهاریه ...

حرفه ای شکنجه می کنه ...

خدا نکنه سالها گرفتار یه شکنجه گر حرفه ای بشی ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 22:1  توسط نگار   | 

 

چشمهام رو می بندم ...

.

.

.

روی چمنها دراز کشیدیم و غلت می زنیم ...

همه جا سبزه ...

سبز سبز ...

بلند می شیم ...

دامنهامون رو از گلهای سرخ و سفید پر می کنیم و به طرف خونه می دویم ...

.

.

.

چشمهامون رو روی هم فشار می دیم و صبر می کنیم تا مامانهامون خوابشون ببره ...

آروم بلند می شیم و به طرف تپه می ریم ...

اول کلی تمشک می خوریم ...

بعد می ریم لب رودخونه و پاهامون رو می ذاریم تو آب یخ ...

.

.

.

توی رودخونه تور انداختیم تا ماهی بگیریم ...

گرچه فقط قورباغه گیرمون میاد ...

.

.

.

داد می زنه راز گل آفتابگردون ...

همه می دویم به طرف آفتابگردونهای ته باغ ...

.

.

.

عاشق غار وحیدصدر بودیم ...

همون غاری که دایی وحید کنده بود و رسیده بود به چشمه ...

شبیه غار علیصدر بود ... بهش می گفتیم وحید صدر ...

حیف ... وقتی غار پیدا شد و کلی اومد رو قیمت باغ ... شریک دایی که یه زمانی رفیقش!! هم بود فروختش ...

همه رویاهامون رو ... با همه دوستیهاش ... فروخت !!

.

.

.

چشمهام رو باز می کنم ...

نور چراغ چشمهام رو می زنه ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:3  توسط نگار   | 

 

دیشب ساعت ۱۱ : دیدی به به ؟؟ دیدی هیشکی دوسم نداره ... شب بخیر ...

دیشب ساعت ۱۲: وووووووو وووووووووو ... صدای ویبره است ...

با صدای خواب آلود : بله؟؟

پرستو با صدای جییییییییییییییییییییییییییییغ : happy birthday to youuuuuuuuuuuuuu

من: وااااااااااااااااااااااااای ... دوسسسسسسسسسسسسسست دارم ...

کلی قربون صدقه همدیگه رفتیم و شب بخیر و لالا ...

ووووووووو ... ووووووووووو ... صدای ویبره است ...

عملیات فتح الفواد ... رمز: دسته کلم مامان !!

مرسی دیووووووووووووووونه ...

ووووووووو ... ووووووووووووووو... صدای ویبره است ...

فرنازم ... دوست دارم ...

دیگه دیگه ... کلی دیشب ذوق مرگ شدم ... کلی دوست قدیم و جدید ... و خیلی کسانی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم ...

دووووووووووووووووووووستون دارم ...

.

.

.

یه غریبه است ... با یه شماره ایرانسل دو ساله فقط واسه تولدم اس ام اس می زنه و میگه به نفع خودته معرفی نکنم!!! فک کـن!! منم که فوضول ... آخه تو بودی فوضولیت درد نمی گرفت؟؟

امروز ساعت ۱۰صبح:

اون حرف می زد ... من گریه می کردم ... اون حرف می زد ... من گریه می کردم!!

گفت: کاش اشکهات باهام حرف می زد ...

با یه لبخند تلخ گفتم: من زبونم هم خیلی وقته حرف نمی زنه ... چه برسه به اشکهام!!

امروز ساعت ۱۲: آخ جوووووووووووووووووووووووووووون ... املت !!

هیچی رو با املت دانشکده عوض نمی کنم !!

پی نوشت: امسال تولد فوق العاده ای داشتم ...

پی نوشت مهمتر: کادو برام مهم نیست ... حتی برام مهم نیست تولدم یاد کسی بمونه یا نه!! جدی می گم ... چون خودم فراموش کارم انقدرها به نظرم فراموش کردم یه تاریخ فاجعه نیست ... ولی برام مهمه یکی وقتی می فهمه و تبریک می گه از ته دلش باشه ... نه واسه تعارفات توخالی !!

دیگه خبره شدم بفهمم کی از ته دل حرف می زنه و کی ...

الان شاااااااااااااااااااااااااااااااااادم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:23  توسط نگار   | 

 

بهم می گه امروز که هیچی ولی فردا بهت می گم جوجه یه روزه !!

یکی نیست بگه آخه اگه من یه روزم تو هنوز سر از تخم هم بیرون نیوردی!! 

فردا به مناسبت جوجه یه روزه شدنم قراره تهنایی برم یه جایی ...

جایی که مدتهاست از رفتن بهش می ترسم...ولی فردا ...خوب مثلا قراره پسر شجاع بشم

.

.

.

جوجه یه روزه شدنم مبارک

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:23  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

بچه که بودم چقدر حباب بازی دوست داشتم... فوت می کردیم و ... باد می کردیم و ... می ترکاندیم و ... می خندیدیم ... و چه بی بهانه می خندیدیم ...

بزرگتر که شدم از حبابهایی که باد بیشتری داشتند چندان خوشم نمی آمد ... زود می ترکیدند ... نمی شد با آنها خندید ... فقط گاه به ترکیدنشان می خندیدم!! بیشتر حبابهایی را دوست می داشتم که آبکی بودند ... به نظرم اصلیت بیشتری داشتند ... آنقدرها زود نمی ترکیدند . می شد آنها را در دست گرفت ... نگاهشان کرد ... و با بازیهایشان خندید ...

تفاوت همینجاست ... به حباب خندیدن و با حباب خندیدن ... به ترکیدن خندیدن و با بازی خندیدن ... مثل تفاوت لبخند با پوزخند ... که چقدر اینها تفاوت دارند در آیین بچگی ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 13:42  توسط نگار   | 

 

روی بخار شیشه چیزی نقاشی می کرد ...

با کنجکاوی نزدیک شدم و با شیطنت پرسیدم : چی نقاشی می کنی؟؟

سریع بخارها رو پاک کرد و گفت : هیچی!!

به رد پای باقی مانده روی بخارها خیره شدم ...

لبخند زدم ...

چه هیچی قشنگی ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 20:20  توسط نگار   | 

 

آنسوی پنجره سوز زمستان ...

اینسوی پنجره گرمای دو دست ...

آنسوی پنجره نگاه های غریب ...

اینسوی پنجره دو چشم آشنا ...

آنسوی پنجره دیوارهای سنگی ...

اینسوی پنجره خشتهایی آشنا ...

آنسوی پنجره زوزه گرگها ...

اینسوی پنجره لبخندی مهربان ...

آنسوی پنجره اضطراب ...

اینسوی پنجره آرامش ...

آنسوی پنجره ... گرگ ... کلاغ ... کفتار ...

اینسوی پنجره کسی که دوستش داری ...

.

.

.

بابا ...

چشمهایی روشن ...

لبخندی آشنا ...

دستهایی گرم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:1  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني