کنار کنده درخت کج سربریده نشستم ...
از کنارش ... از ریشه هایش... نهال کج دیگری سر برآورده بود ...
یاد حرفهایش افتادم ...
تو ریشه می دوانی ... من فکر می کارم ...
خندیدم ...
فکر بدون ریشه ... حرف مفت است که این روزها زیاد پیدا می شود!!
خیلیها حرف مفت زیاد می زنند ... اما مفت حرف نمی زنند ...
.
.
.
کنار کنده درخت کج نشستم ...
دست بر تنه بریده اش کشیدم ...
چقدر دست روزگار زبرش کرده ...
از کنار این تنه زبر و خشک نهال کجی سر برآورده ...
در آینده ای نزدیک ... شاید او را نیز به جرم کج بودن سر بریدند ...
اما ریشه هنوز هست ...
سخت پابرجا ...
.
.
.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی درختها ... درختهای بلند ... به چه می نازید؟؟
به بلندیتان؟؟ به شاخه هاتان؟؟ به برگهاتان؟؟
من ... به ریشه می نازم...
شاید درختش کج بود ... بی بار ... بی برگ ...
اما سایه اش بلند است ...
و نهالهایش هر روز سر برون می آورند از این ریشه ...
و من دلخوش ام بدین ریشه ...
سخت پابرجا ...


