بعد از آن حق بانگ واویلا شنید
تا که نوبت بر علی اکبر رسید
اذن میدان داد و او آرام رفت
گوییا از جان مولا کام رفت
تا رکابش سوی میدان می کشید
چند قدم آقا به دنبالش دوید
شبه پیغمبر بران بر خصم دون
عالمی از رزم او غرق جنون
گفت لشگر او رسول الله بود
گر خطا نبود خود الله بود
نعره زن بر قلب دشمن حمله کرد
لشگر از تیغش فغان و ناله کرد
بذر غیرت در دل او کشته است
شبه پیغمبر خدایا تشنه است
بعد جنگی بس نمایان ای دلیر
بازگرد و از پدر قوت بگیر
تشنه ام بابا کمی آبم بده
با بیان گرم خود تابم بده
العطش بابا ببین بس تشنه ام
گفت بابا جان جان شرمنده ام
عشق بازی با پدر با تشنگی
سهم بابایش فقط شرمندگی
دل عطش دارد به دیدار پدر
قوتی گردیده در تیغ پسر
پس رکابش سوی میدان ساخت کرد
در میان موج دشضمن تاخت کرد
رزم او همچون نبرد حیدر است
صف شکن او غیرت الله صفدر است
چون علی در رزم دشمن تاب داشت
آن طرف بابا دلی بی تاب داشت
این طرف بابا به ذکر کردگار
آن طرف او در میان کارزار
این طرف دستی بسوی آسمان
آن طرف او زیر تیغ کافران
این طرف مولا به حق در راز بود
آن طرف پرواز او آغاز بود
این طرف چشمی به راهش منتظر
آن طرف تیغی به فرقش منکسر
بس عطش افتاده بر شبه رسول
بی قرار و مضطرب ماه بتول
ناگهان اکبر ز روی زین فتاد
نیزه و شمشیر کین بر دین فتاد
نیزه ای پهلوی او را می درید
تیغ کین بر فرق ماهش می تنید
خنجری پر کینه اندر سینه است
خط خون تابیده بر آیینه است
تیر صد پر در میان چشم داشت
همچنان از جور دشمن خشم داشت
تیغ او از کف فتاده بر زمین
گوییا حق گشته از دامش غمین
اسبها آماده اند بر تاختند
تا که کار شبه حق را ساختند
چون لگد بر پشت و پهلویش فتاد
غصه دیوار و در یادش فتاد
اسبها بر جسم پاکش تاختند
جسم اکبر اربا اربا ساختند
ناگان فریاد زد با بانگ شین
بر زمین افتاده ام بابا حسین
تا که مولا بانگ فرزندش شنید
مضطرب او سوی میدان می دوید
چون حسین بر نعش پاکش نوحه کرد
چشم حق از داغ اکبر گریه گرد
سر بروی دامن بابا نهاد
بی قراری بر دل آقا نهاد
سر به روی سینه اما بی قرار
ناگهان از دل رها فریاد زار
از زمین برخیز و یکبار دگر
نام بابا را ببر جان پدر
...
شبیه بود ... بیش از هر کسی ... شبیه کسی که هرکس نبود ...
و آنها که رسالتش را به زبان پذیرفته بودند ولی باور نداشتند با دیدنش لحظه ای تردید کردند ...
نامش را پرسیدند ...
پیامبر نبود ...
دیگر حتی آن همه شباهت دلشان را نمی لرزاند ...
آنها زبانی ایمان آورده بودند ...
و او ...
پیامبر نبود ...
شبیه بود ... بیش از هر کسی ... شبیه کسی که هرکس نبود ...
ایمان زبانی شباهت را تنها در چهره می بیند ...
وقتی پیامبر نیست چهره چه اهمیتی دارد ...
آن وقت یزید امیر المومنین است ...
و برایش می توان شبه پیغمبر قربانی کرد ...
این قربانی نیازی به سیراب کردن هم ندارد ...
سرش را که شبیه بود ... بیش از هر کسی ... شبیه کسی که هرکس نبود ... از تن جدا باید کرد ... و برای امیر المومنین باید فرستاد ...
و ایمان را جشن باید گرفت ...
دیگر شباهت چه اهمیتی دارد ؟؟
مهم ایمان است !! و امیرالمومنینی که ... یزید است ... و باوری ... که عبیدالله ... و اعتقادی ... که شمر ...
برای ایمان باید قربانی کرد ...
اکبر و اصغر ...
سقا و شبه پیغمبر ...
.
.
.
و ایمان را جشن باید گرفت ...