تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

توی این ۶/۷ ماهه اندازه همه عمرم !!! خواب دیدم!! اونم چه خوابهایی !! عجیبا غریبا!!

به قول پرستو خوابهام هم نمادینه !!!

اما با تقریب خوبی همه اش اتفاق می افته!!

دلم می خواد بعد کنکور اگه بشه با ۷/۸ تا از ۸۳ ایها که دوستان فوق العاده ای برام بودن قرار بذارم بریم کوه!! فقط ۸۳ ایها!! اونم نه همشون!!

می دونی چیه؟؟ از حالا دلم برای روزهای جداییمون گرفته ...

 

تا دو سه سال پیش وقتی یه نفر بهم بدی می کرد اول از همه دو سه ماهی دپرس بودم ... بعد گاهی به فکرم می رسید تلافی کنم ... گرچه هیچ وقت نمی کردم!! بعد که دردم کهنه می شد تنها کارم این بود که نفرینش کنم!!

اما حالا ... دپرس که نمی تونم نشم!! ولی نه به تلافی فکر می کنم و نه نفرین!! فقط می سپرمش دست خدا ... تجربه می گه این یکی بیشتر جواب میده ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:48  توسط نگار   | 

 

روح من یک اسب است !  اما دریغ که در اینجا که منم ، اسب تازی را نیز به خراس می بندند و با اسب گاری هم زنجیر می کنند و در اینجا که منم " ماندگان " آزادند و " فراریان " در بند !

دکتر علی شریعتی

دوست خوبم سلام ...

این روزها یه مقدار کمبود وقت دارم!! دقیقا تا کنکور!! فکر نمی کنم تو این مدت بتونم به وبلاگ دوستان سر بزنم. و چون سر نمی زنم پس کامنت هم نمی ذارم!! پس اگر کسی براتون کامنت گذاشت من نیستم!! ولی آپ می کنم تا حوصلتون سر نره

برام خیلی دعا کنید ...

باطل می تواند فتح کند ، تسخیر کند، بکشد ، اما نمی تواند پیروز شود. پس پیروزی چیست؟ پیروزی نفس برحق بودن است .

دکتر علی شریعتی

خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی دست آخر سپردمش دست صاحب این روزها ...

بدا به حالش که به دست خوب کسی سپردمش !!

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:43  توسط نگار   | 

 

تو اینها رو می بینی ...

هر روز ...

بهشون سلام می کنی ...

از شادیهاشون شاد می شی ...

از غصه هاشون غمگین ...

گاهی حتی براشون از زندگیت ... آرامشت ... از ... از همه چیزت می گذری ...

.

.

.

کاش مثل خیلی از این آدمها بی تفاوت بودم ...

.

.

.

نه ... حسرت اون لحظه ها رو نمی خورم ... که می شد یه جور دیگه باشه ...

حسرت نقابم رو نمی خورم ... که می شد مثل خودشون باشه ...

.

.

.

ولی حسرت سلامهایی رو می خورم که صادقانه بود ...

این ... تنها چیزیه که آزارم می ده ...

.

.

.

دلم برای سال اول تنگ شده ...

دلم ... برای خودم تنگ شده ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:14  توسط نگار   | 

 

کنار مطبخ ارباب آنجا

بر آن خاک اره های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن

از آن ته مانده های سفره خوردن

وگر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی !

ولی شلاق ... این دیگر بلایی است !

بلی اما تحمل کرد باید

درست است اینکه قدری دردناک است

ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش 

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهامان را و ما ، این

محبت را غنیمت می شماریم ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:1  توسط نگار   | 

 

هی می خوام به خودم بقبولونم که این کارها از طرف بچه های گروه فیزیک نیست ... ولی خوب شواهد غیر از اینه !!

این روزها وبلاگ سمانه هم حک شده ... البته سمانه خودش هم تصمیم داشت وبلاگش رو تعطیل کنه ولی در کل من نمی فهمم چجوری یه نفر به خودش اجازه می ده چنین کاری رو بکنه ؟؟ البته این روزها خیلی چیزها هست که من از درکش عاجزم ...

از کینه ورزیهای آدمها بگیر تا نوع برخوردها و حتی گاهی نوع فکر کردنشون !!

منظورم از نوع فکر کردن افکاریه که نه تعهدی توش وجود داره و نه مسئولیت پذیری ای !!!

این حرف رو من بارها و به زبانهای مختلف بیان کردم ... ولی خوب ... متاسفانه حرفها و بحثهای توی وبلاگ نتایج خاصی نمی ده !! اینکه چرا باز هم می گم ... خودمم نمی دونم !!

نمی دونم خدا آدمها رو برای افکارشون هم بازخواست می کنه یا نه ... منظورم افکاریه که بیان نمی شه و گاهی وقتی پای منافع آدمها وسط میاد حتی زبانا انکار هم می شه ... ولی وجود داره ... نمی دونم خدا بازخواست می کنه یا نه ولی خودم همیشه سعی می کنم حتی توی افکارم ( افکاری که هرگز به زبون نمیاد) هم متعهد باشم !!!

تعهد یکی از اون مرزهاییه که هرکسی نداره و بعضی آدمها حتی سعی دارند این مرز رو هم بشکنند ... روی صحبتم با این نوع آدمها نیست چون باهاشون تفاوت بنیادین دارم!!! روی صحبتم بیشتر با آدمهاییه که توی ظاهر آدمهای مسئولیت پذیر و متعهدی هستند ولی توی باطن ...

شماها رو نمی دونم ... ولی من فکر می کنم ما حتی نسبت به افکارمون هم مسئولیم و باید جوابگو باشیم ...

بگذریم ...

به قول سمانه خیلی جاها وقتی حرف می زنیم افتخار می کنیم که دانشجوی دانشگاه تهرانیم ... ولی گاهی توی خلوتهامون وقتی چهره واقعی و بدون نقاب بعضی از همین دانشجوها رو میبینیم ... خوب ... بگذریم ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 16:0  توسط نگار   | 

 

یه ماشین توی خیابون دیدم فکر کنم مال عهد شاه وزوزک بود !!

بابا می گفت این ماشینها مال روسیه است که توی زمان جنگ وارد شده ...

می دونستی بنزین الان توی دنیا حدود ۳۳۰ تومنه و توی ایران ۱۰۰ تومن !! گازوئیل هم که سوخت این ماشینهای قدیمی و پرمصرفه توی دنیا ۳۷۰ تومن و توی ایران ۱۶ تومنه !!

خوب ... همینجوری نفت میاد سر سفره ملت دیگه !!

وقتی نفت سر سفره ات باشه ... دودش هم نوش جونت!!

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:42  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها آرزو می کنم کاش می شد به نقابها دل بست و نگران چهره پشتش نبود ! وای که نمی دانی چقدر این چهره ها مرا می ترساند ... آن هم وقتی که نقاب تنها در برابر دیدگان تو کنار رود ...

حقیقت من هم آه سردی است پشت نقاب لبخندهای گرمم که کاش در برابر هیچ کس نقابم کنار نرود که این آه سرد می سوزاند همه آن نقابهایی که تنها در مقابل دیدگان من کنار رفته ... آن وقت زوزه بی امان گرگها این گله را می پاشد از هم و می راند از این چراگاه ناامن که گرگها هم لباس بره دارند ...

آه ... زیبای شبهای تارم ... خورشید روزهای سردم ... نمی دانی چقدر دلگیرم از این نقابها ... نقابهایی که شماره دارند ... شماره های معکوس که صفر شدنش همان آه سرد است ... و همه دلخوش اند به گرمای پشت نقاب و سوز سرمای بیرون را حس نمی کنند ... و ... وای بر آنان که زمستان را خواهند چشید ...

کاش می شد زیبا ... کاش می شد ناچشیده این زمستان را به دستهای بهار سپرد و گرم شد از سلامی بی نقاب ... که نفرت سلامهای نقابدار آتشم می زند ... هر صبح و شام !!

زیبا ... زیبا ... زیبا ... یا دنیای من خیلی زیباست که تو خالق آنی ... یا دنیای این نقابها آنقدر زشت که نمی فهممشان ...

و لبخند ... تنها جوابی است به خنجرهای از نیام برآمده ... که تو را به نقاب دیروزت بخشیدم ... ای زشت چهره امروز ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:49  توسط نگار   | 

 

ما همونیم ...

همون بشر اولیه ...

.

.

.

دلم می خواد فقط بشینم نوع بشر رو نفرین کنم !!!

ما ... همون بشریم ... همون بشر غارنشین ... اون موقع ها با علف لباس درست می کردیم ... حالا با چرم!! اون موقع ها با گرز می افتادیم به جون هم ... حالا با بمب اتمی !! کلاسمون رفته بالا !! وگرنه همونیم ... حتی اون موقع ها بهتر بودیم ... حداقل خطرمون هم کمتر بود ...

باور کن ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:45  توسط نگار   | 

 

وقتی زمستان شکوفه دارد ...

وقتی زندگی جوانه دارد ...

وقتی هنوز تولد هست ...

خدا هست ...

زیبایی هست ...

هنوز می شود از میانبر رفت ...

می شود زود ... دیر نشود ...

می شود رفت ... تا خود خورشید ...

.

.

.

امشب نمی دانم چرا حال خوبی دارم ...

امشب خدا را برای داده هایش شکر کردم ... که نعمت بود ...

و برای گرفته هایش ... که حکمت بود ...

و برای شکوفه ای که سر از خاک سرد بیرون می آورد ...

و در زمستان مرا ... به لبخندی بهاری میهمان می کند ...

.

.

.

امشب ... شادم ...

می خواهم با یک شکوفه بهاری ... شکوفه ای که زاده زمستان است ... آواز بخوانم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:13  توسط نگار   | 

 

آری آری زندگی زیباست ...

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ...

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ...

ور نه ... خاموشی است ... خاموشی گناه ماست ...

زندگانی شعله می خواهد ...

.

.

.

نه ...

دوباره بخون ...

 

آری آری زندگی زیباست ...

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ...

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ...

ور نه ... خاموشی است ... خاموشی گناه ماست ...

زندگانی شعله می خواهد ...

.

.

.

سلام زیبا ...

پاره ای آتش دست گرفته ام به یاد تو ... و به یاد شعری که در کوچه پس کوچه های کودکیمان با هم زمزمه می کردیم ...

پاره ای آتش دست گرفته ام تا به یاد داشته باشم گناهم تنها خاموشی بود ... که خاموشی رسم غریب دیار فراموشی بود ... دیاری که من ها در آن به بهانه ای ما می شد و ما ها به تلنگری من !!

پاره ای آتش دست گرفته ام زیبا ... که یادم باشد به رسم ساکنان دیار فراموشی بهانه تراشی نکنم ... که من ما نشود ... و ما ... من!! که منها به منیتشان دلخوش اند ... و ماها به صداقتشان ... و تو خود خوب می دانی اگر من ... ما شود ... و ما ... من!! منیت و صداقت هم برادر می شوند ... به رسم فراموش شدگان ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:11  توسط نگار   | 

 

چندی بود حدودا ۶ ماه !!! حرفی مانده بود بر دل بی حرفمان!! که متورم شده بود و آزارمان همی بداد و ما در جستجوی مرهمی بر این تاول به پزشکی حاذق مراجعت نمودیم که او مارا نسخه ای بداد بهر ترمیم و مداوا!!

نسخه اینچنین بود که هیچ ترتیبی و آدابی مجوی ... هرچه می خواهد دل تنگت بگوی ...

گویند باری تعالی انسان را بر سرزمینی فرستاد و او را گفت : بخور و بیاشام اما اسراف مکن ...

سرزمین حکایت ما سرزمینی سبز بود با درختانی سر به فلک کشیده بوته های گل سرخ ... و فواره هایی که خاک را تر می کرد ...

انسان سالیانی دراز بر این سرزمین زیست ... خورد ... آشامید و اسراف کرد !! باری تعالی او را گفت تا چندی دیگر به سرزمینی دیگر می فرستمت  ... انسان پرسید : آن سرزمین کجاست؟؟ آیا شبیه اینجاست؟؟ خدا او را گفت: آنجا جایی است که هرچه اینجا بکاری آنجا برداشت کنی ... انسان که طمع گلها او را از خود بی خود کرده بود خواست تا آن دیار را آباد کند ... گلها را کند و جیبهایش را از گل ... از سبزه و خاک حاصلخیز پر نمود که ببرد آن سرزمین و بکارد و برداشت کند ...

آنقدر کند و کند و کند تا زمین خشک شد ... فواره ها ایستادند و درختها خشکیدند ...

و او شاد بود که جیبهایش انباشته از خاکی است حاصلخیر و گلهایی سرخ ... و سبزه هایی سبز ...

خدا را گفت : من حاظرم ... مرا ببر به آن سرزمین تا بکارم و برداشت کنم ...

خدا او را گفت : آن سرزمین همین سرزمین است ... بکار و برداشت کن ...

انسان نگاهی به سرزمین انداخت ... نه سبزه ای بود ... نه گلی ... نه درخت سبزی ... نه جرعه آبی ... نه حتی خاک حاصلخیزی ...

جیبهایش را خالی کرد تا آباد کند سرزمین خود را با توشه ای که بر گرفته بود ...

دریغ ...

گلها پرپر بودند ... سبزه ها زرد ... و خاک خشک ...

و انسان دست حسرت بر سر زد ... که خود سرزمین سبز را به بیابانی خشک بدل کرده بود ...

و این شد که انسان تا پایان عمر در بیابانی خشک زندگی کرد و ...

.

.

.

پی نوشت: این سرزمین رو می شناسی؟؟

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:23  توسط نگار   | 

 

این روزها دل تنگم ...

دل تنگ گذشته ای که زیبا بود ...

.

.

.

این روزها پریشانم ...

پریشان آینده ای که نمی دانم ...

.

.

.

این روزها غمگینم ...

غمگین خاطره ای دور و گنگ ... که کلاغی شوم بر بامش قار قار می کند ... 

و پرهای سیاهش را برهم می زند تا دنیا را سیاه کند ...

.

.

.

این روزها ... تنهایم ...

به دستهایم که می نگرم کوچکند ... هرچند چروکیده اند ...

.

.

.

کفتاری است آن دورها ... که تشنه خون است ...

خون دستانی چروکیده ... یا گنجشکی که آواز می خواند ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:29  توسط نگار   | 

 

امروز روز عباس است ...

روز سقا ...

روز غیرت ...

روز ادب ...

.

.

.

می گن چند بار توی این سالها سعی شده حرمش رو مثل همه امامها و امام زاده ها گنبد طلا بزنن ...

می گن هر دفعه که خواستند نشده ...

می گن هنوز در مقابل گنبد برادر ادبش حکم می کنه گنبدی کمتر داشته باشه ...

.

.

.

ادب ...

نادره این روزها ...

.

.

.

می گفتن وصیت کرده به برادر تا زنده است پیکرش رو به خیمه ها نبره ...

می گفتن خجالت می کشه از روی بچه ها ...

.

.

.

تعهد ...

نادره این روزها ...

.

.

.

می گفتن شب عاشورا براش امان نامه میاد ...

دست از حمایت مولات بردار تا حمایتت کنیم ... تا امانت بدیم ...

می گفتن تا صبح به خودش لرزید و اشک ریخت که چرا براش امان نامه اومده ...

.

.

.

غیرت ...

نادره این روزها ...

.

.

.

یاعلی ...

یا ابا عبدالله ...

یا ابالفضل ...

یا فاطمه زهرا ...

یا زینب کبری ...

یاحق ...

یا ...

ورد زبونمونه ... بچه مسلمونیم ...

ایمان زبانی ...

مسلمون شناسنامه ای ...

کدومشون رو شناختیم؟

از عباس چی می دونیم؟؟

دستش جدا شد؟

دسش رو دیدی ...

مشکش رو ندیدی؟؟

ادبش رو ندیدی؟؟

غیرتش رو ندیدی ؟؟

ایمانش رو ندیدی؟؟

عمود آهنی رو دیدی ...

آب نخوردنش رو ندیدی؟؟

مشک به دندون گرفتنش رو ندیدی؟؟

شهادتش رو دیدی ...

اشک امان نامه رو ندیدی؟؟

ناله شب عاشورا رو ندیدی؟؟

.

.

.

چی رو دیدی؟؟

چی رو ندیدی؟؟

.

.

.

العطش ... العطش ...

عمو عمو العطش ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:37  توسط نگار   | 

 

بعد از آن حق بانگ واویلا شنید

تا که نوبت بر علی اکبر رسید

اذن میدان داد و او آرام رفت

گوییا از جان مولا کام رفت

تا رکابش سوی میدان می کشید

چند قدم آقا به دنبالش دوید

شبه پیغمبر بران بر خصم دون

عالمی از رزم او غرق جنون

گفت لشگر او رسول الله بود

گر خطا نبود خود الله بود

نعره زن بر قلب دشمن حمله کرد

لشگر از تیغش فغان و ناله کرد

بذر غیرت در دل او کشته است

شبه پیغمبر خدایا تشنه است

بعد جنگی بس نمایان ای دلیر

بازگرد و از پدر قوت بگیر 

تشنه ام بابا کمی آبم بده

با بیان گرم خود تابم بده

العطش بابا ببین بس تشنه ام

گفت بابا جان جان شرمنده ام

عشق بازی با پدر با تشنگی

سهم بابایش فقط شرمندگی

دل عطش دارد به دیدار پدر

قوتی گردیده در تیغ پسر

پس رکابش سوی میدان ساخت کرد

در میان موج دشضمن تاخت کرد

رزم او همچون نبرد حیدر است

صف شکن او غیرت الله صفدر است

چون علی در رزم دشمن تاب داشت

آن طرف بابا دلی بی تاب داشت

این طرف بابا به ذکر کردگار

آن طرف او در میان کارزار

این طرف دستی بسوی آسمان

آن طرف او زیر تیغ کافران

این طرف مولا به حق در راز بود

آن طرف پرواز او آغاز بود

این طرف چشمی به راهش منتظر

آن طرف تیغی به فرقش منکسر

بس عطش افتاده بر شبه رسول

بی قرار و مضطرب ماه بتول

ناگهان اکبر ز روی زین فتاد

نیزه و شمشیر کین بر دین فتاد

نیزه ای پهلوی او را می درید

تیغ کین بر فرق ماهش می تنید

خنجری پر کینه اندر سینه است

خط خون تابیده بر آیینه است

تیر صد پر در میان چشم داشت

همچنان از جور دشمن خشم داشت

تیغ او از کف فتاده بر زمین

گوییا حق گشته از دامش غمین

اسبها آماده اند بر تاختند

تا که کار شبه حق را ساختند

چون لگد بر پشت و پهلویش فتاد

غصه دیوار و در یادش فتاد

اسبها بر جسم پاکش تاختند

جسم اکبر اربا اربا ساختند

ناگان فریاد زد با بانگ شین

بر زمین افتاده ام بابا حسین

تا که مولا بانگ فرزندش شنید

مضطرب او سوی میدان می دوید

چون حسین بر نعش پاکش نوحه کرد

چشم حق از داغ اکبر گریه گرد

سر بروی دامن بابا نهاد

بی قراری بر دل آقا نهاد

سر به روی سینه اما بی قرار

ناگهان از دل رها فریاد زار

از زمین برخیز و یکبار دگر

نام بابا را ببر جان پدر

...

شبیه بود ... بیش از هر کسی ... شبیه کسی که هرکس نبود ...

و آنها که رسالتش را به زبان پذیرفته بودند ولی باور نداشتند با دیدنش لحظه ای تردید کردند ...

نامش را پرسیدند ...

پیامبر نبود ...

دیگر حتی آن همه شباهت دلشان را نمی لرزاند ...

آنها زبانی ایمان آورده بودند ...

و او ...

پیامبر نبود ...

شبیه بود ... بیش از هر کسی ... شبیه کسی که هرکس نبود ...

ایمان زبانی شباهت را تنها در چهره می بیند ...

وقتی پیامبر نیست چهره چه اهمیتی دارد ...

آن وقت یزید امیر المومنین است ...

و برایش می توان شبه پیغمبر قربانی کرد ...

این قربانی نیازی به سیراب کردن هم ندارد ...

سرش را که شبیه بود ... بیش از هر کسی ... شبیه کسی که هرکس نبود ... از تن جدا باید کرد ... و برای امیر المومنین باید فرستاد ...

و ایمان را جشن باید گرفت ...

دیگر شباهت چه اهمیتی دارد ؟؟

مهم ایمان است !! و امیرالمومنینی که ... یزید است ... و باوری ... که عبیدالله ... و اعتقادی ... که شمر ...

برای ایمان باید قربانی کرد ...

اکبر و اصغر ...

سقا و شبه پیغمبر ...

.

.

.

و ایمان را جشن باید گرفت ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:24  توسط نگار   | 

 

...

...

می گن : دستهاش کوچیکه ... اما با همون دستهای کوچیک گره های بزرگ باز می کنه ...

می گن : اگه زیادی گناهکاری ... اگه روت نمی شه پیش صاحب این خونه بری ... اگه روی دیدن سقا رو هم نداری ... اونجا دو تا کودک هست ... یکی سه ساله ... یکی شش ماهه ... بچه دلش کوچیکه ... بابا هم حرف سه ساله و شش ماهه رو زمین نمی زنه ... خدا هم حرف صاحب خونه رو ...

اینجا دو تا کودک ... دو تا غنچه داره ... که باغبون خیلی دوستشون داره ...

.

.

.

بچه های شش هفت ماهه هاشون رو روی دست بلند کرده بودند ...

اصغر رو به شش ماهه هاشون قسم می دادن ...

بابا رو به اصغر ...

خدا رو به بابا ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:31  توسط نگار   | 

 

این روزها ... خرابه ها ... تنها در شام نیستند ...

اسارت ... بعد از از اسارت آل ابا ... همه گیر شده ...

من هم اسیرم ...

گاهی آرزو می کنم ... گنجی پیدا کنم که بوی خون ندهد ... بوی خیانت ندهد ...

می خواهم آزادی ام را بخرم!!!

تا وقتی برده ای ... با تو چون برده برخورد می کنند ... نه چون آزادگان !

می خواهم آزادی ام را بخرم! اما نه به بهای خون ... نه به خیانت ...

این بندها آزارم می دهند ...

دستهایم تاب زنجیر ندارد ...

رهایم کن ... رها ...

رهایی که بوی خون ندهد ... بوی خیانت ندهد ... بوی دروغ ... بوی تزویر ندهد ...

.

.

.

نه ... آزادی ممکن نیست ...

دلم لالایی اصغر می خواهد و آرامش رقیه را ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:2  توسط نگار   | 

 

عشق یه دختر بچه سه ساله به پدر رو فقط می تونی وقتی درک کنی که شاهد باشی یه دختر بچه سه ساله برای پدر بیتابی کنه ...

نمی فهمم یه سری از آدمها چجوری آدم شدند ؟؟؟

بچه های مسلم رو زندانی می کنند ...

گوشواره از گوش دختر بچه ها می کشند ...

و ...

سر بابا رو به دختر بچه سه ساله می دهند ...

نمی خوام دم از انسانیت بزنند ... وقتی آدم بودن بعضی ها هنوز زیر سواله ...

اینها مال گذشته نیست ...

مال حاله ...

مال بشری که حقوق بشر داره اما بچه های اون قربانی همین حقوق بشرند ...

مال غزه است ...

مال افغانستان و عراقه ...

مال آفریقاست ...

چرا جای دور میری ؟؟

مال همین ایرانه ...

می دونی الان چند تا بچه توی همین ایران سبز!!! سر گرسنه زمین می ذارن؟؟

بدا به حالمون ...

...

...

...

...

...

...

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:2  توسط نگار   | 

 

هنوز بیداری ؟؟ عروسک کوکی ...

نصفه شبه !! عجیبه ...

همیشه دم غروب که می شد دیگه کوکت تموم می شد و باید صبر می کردی تا یه صبح دیگه ...

اما الان ... عروسک کوکی ... چرا هنوز ...

.

.

.

اون زمستونای سخت یادته؟؟ دستهام رو می گرفتی و منی که همه وجودم سرررررررررررررد بود دستهام رو گرم می کردم که سرد دست دادن جرم بود توی دیار ما ...

و تو هی دستهام رو کشیدی هی کشیدی که مثل فنر این عروسک کوکی در رفت ...

حالا من موندم با این زمستونای سرد و این دستهای ...

ملالی نیست ...

این روزها خیانت دیگه کابوس نیست ...

.

.

.

آسمون قرمزه ...

داره بارون میاد ...

اون طرف پنجره ایستاده ای و خیره خیره نگاه می کنی ...

باز من ملتماسانه دستم رو دراز می کنم و باز تو شاخه هات رو دریغ می کنی ... سرو بلند ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:8  توسط نگار   | 

 

یکی از غلامان امام سجاد (ع) نقل کرد: روزی امام سجاد (ع) به بیابان رفت. من نیز دنبال اون رفتم در آنجا دیدم آن امام بزرگوار سجده کرده پیشانی مبارک بر سنگ خشن و ناهمواری گذارد و ناله سر داد و شمردم در حال سجده هزار بار ذکر " لا اله الا الله حقا حقا . لا اله الا الله تعبدا و رقا . لا اله الا الله ایمانا و صدقا " را بر زبان جاری ساخته در حالی که محاسن از اشک خیس شده سر از سجده برداشت .

عرض کردم: آیا وقت آن نرسیده که غم و اندوهتان پایان یافته گریه هاتان کم شود؟

فرمود: وای بر تو! همانا یعقوب پسر اسحاق بن ابراهیم که خود پیامبر زاده بود و دوازده پسر داشت، وقتی که خداوند سبحان یکی از پسرانش را پنهان کرد، موی سر او از فراق فرزندش سفید و از شدت اندوه کمرش خم شد و از گریه بسیار بینایی از دست داد در حالی که فرزندش زنده بود . ولی من پدر ، برادر و هفده نفر از اهل بیتم را در حالیکه کشته روی زمین افتاده بودند دیده ام ، چگونه غم و اندوهم پایان پذیرد؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:54  توسط نگار   | 

 

ابن زیاد : بگو ای مسلم! چرا به این شهر آمدی و با اینکه این مردم یکی بودند در میانشان اختلاف انداخته و اتحادشان را برهم زدی؟

مسلم: برای این نیامدم. ولی از آنجایی که شما منکر را آشکار کرده و معروف را محو و نابود ساختید و بدون رضایت مردم بر ایشان حکومت کرده و آنان را به جایی غیر از آنجا که خداوند امر کرده بردید و در میانشان مانند کسری و قیصر رفتار کردید، ما نیز نزد آنان آمدیم تا در میانشان امر به معروف و نهی از منکر کنیم و ایشان را به انجام احکام قرآن و سنت فرابخوانیم. همانا ما شایسته این کار هستیم همانگونه که رسول خدا چنین کرد ...

.

.

.

+ آتش گرفته در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 16:59  توسط نگار   | 

 

امشب ... شب اول محرمه ...

همه کمدهاشون رو زیر و رو می کنند تا یه لباس مشکی ... هرچند رنگ و رو رفته و بور شده پیدا کنند و ۱۰ روزی به تن داشته باشند ...

برای خیلی ها این کار فقط یه عادته!

مثل یه شعار !! که می تونه پشتش شعور باشه ... می تونه فقط لقلقه زبون!!!

می تونه یه دنیا حرف باشه ... یا یه ژست خالی و پوچ !!

امشب خیلی ها ... کمدهاشون رو بیرون میریزند دنبال یه پیرهن مشکی ...

پیرهن رو ولش کن!!

بیا اول گوشه دلهامون یه پارچه سیاه آویزون کنیم ... و در کنارش یه پارچه سرخ ...

.

.

.

گاهی وقتها فکر می کنم خیلی از حرفهایی که می زنم یه لقلقه است ... یه شعار ... و گاهی خالی از شعور ...

دلم می خواد سرخ این پارچه خیلی چیزها رو برام یادآوری کنه ...

اگه عاشورا یه کم از شعارهام کم بشه و یه کم به شعورم اضافه ... یعنی سرخی اون پارچه رو به درستی درک کردم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:27  توسط نگار   | 

 

نشسته بودم اینور حوض ...

آبش زلال بود ...

و آروم ...

بدون هیچ موجی ...

با انگشت آروم زدم روی سطح آب ...

اول یه دایره کوچیک بود ...

بزرگ شد ...

بزرگ ...

بزرگ و بزرگتر ...

چند لحظه بعد ...

وقتی دایره حسابی بزرگ شده بود ...

رسید به لبه جلویی حوض ...

برگشت ...

شکست ...

هی خورد به این لبه و اون لبه ...

و هی شکست ...

.

.

.

باید بذاری آب آروم شه ...

بعد دوباره ...

یه دایره کوچیک ...

بزرگ می شه ...

بزرگ ...

بزرگ ...

فقط باید بذاری آروم شه ...

می شه ...

بهش اعتماد کن ...

توی این آشفته بازار موجها و موجکها اگه تو هم موج درست کنی فقط به آشفتگیها کمک کردی ...

صبر کن ...

بذار آروم شه ...

تو باید دنبال تداخل سازنده باشی نه مخرب !!

وقتی آروم شد ...

من اینور ...

تو اونور ...

باهم حماسه موجها رو درست می کنیم ...

حماسه ...

باید تداخل سازنده باشه ...

باور کن ...

اعتماد کن ...

.

.

.

حماسه زیبایی سروده خواهد شد ...

.

.

.

اندکی صبر ... سحر نزدیک است ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 17:13  توسط نگار   | 

 

فردا ...

فردا ...

یه شروع ...

شروع برای یه پایان ...

یه پایان ...

خوب ...

بد ...

فردا ...

انتخاب واحد ...

کوانتم ...

کابوس ...

دلدار ...

کنکور ...

ام بی ای ...

۲۵۰۰۰ ...

شریف ...

تهران ...

کیش ...

ام بی ای ...

نجات ...

رهایی ...

بد ...

خوب ...

فردا ...

۸۳ ایها ...

دل تنگی ...

پرستو ...

فرناز...

سما ...

خواب ...

دوش آب یخ!!

امضا ...

پایان ...

چایی ...

بوفه ...

انجمن ...

شروع ...

پایان ...

انجمن ...

دلخوشی ...

انجمن ...

هانیه ...

فرزانه ...

رکسانا ...

فسقلی ...

رئیس ...

انجمن ...

فردا ...

پایان ...

خواب ...

بی خوابی ...

کابوس ...

رویا ...

انجمن ...

اتوبوس ...

سر گذاشتن روی زانوهات ...

زندانی ...

بهشت ...

پرواز ...

رویا ...

نامرد ...

مرد!!!

مرد میدون جنگ ...

نامرد کوچه بازار ...

پرستو ...

رفیق ...

حرف ...

حرف ...

حرف ...

دوست داشتن ...

تنفر...

زشت ...

زیبا ...

زیبا ...

زیبا ...

لیاقت ...

شجاعت ...

فردا ...

پایان ...

ترس ...

مرگ ...

بوفه!!

دود ...

سیگار ...

پفک ...

پفیلا ...

کثافت ...

سفید ...

برف ...

یزد ...

خاطره ...

اتوبوس ...

کنکور ...

ام بی ای ...

باور ...

اعتقاد ...

قدرت ...

جسارت ...

شهامت ...

کیسه آب جوش ...

آزمایش خون ...

مسکن ...

درد ...

فردا ...

کوانتم ...

دلدار ...

دروغ ...

پوزخند ...

فیزیک ...

ترم ۴ !!

نفرت ...

تهمت ...

دروغ ...

ترم ۵ ...

دلدار ...

محکوم ...

کوانتم ...

ترم ۹ ...

خنده ...

مرخصی ...

پرستو ...

دوست ...

رفیق ...

شب یلدا ...

رضوان ...

انار ...

فردا ...

دلدار ...

کوانتم ...

ترم ۱۰ ...

نفرت ...

نفرت ...

نفرت ...

رها ...

آزاد ...

پرنده ...

شاپرک ...

انجمن ...

انجمن ...

انجمن ...

نشریه ...

فرزانه ...

امتحان ریاضی فیزیک ...

ترم ۴ ...

تکرار تاریخ ...

نامرد ...

منت نامرد نکش ...

انتخابات ...

خداحافظی ...

درد ...

انجمن ...

انجمن ...

انجمن ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:23  توسط نگار   | 

 

داشت کابوس می دید ... یه کابوس وحشتناک ...

خواب می دید برای جا شدن توی این دنیای کوچیک داره خودش رو کوچیک می کنه ...

اما دلش نمی خواست بیدار شه !!

حتی سعی هم نمی کرد ...

حتی آرزوی بیداری هم نداشت ...

شاید چون از بیداری بیشتر می ترسید ...

شاید از جا نشدن ... از طرد شدن می ترسید ...

هرچی به سحر نزدیک تر می شد بیشتر آب می رفت ...

شاید تا صبح محو شده باشه ...

شاید ...

.

.

.

 صبح خواهد رسید ...

خورشید طلوع خواهد کرد ...

چه ما بخواهیم ...

چه ... نه !!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:54  توسط نگار   | 

 

هر روز یه نقاب به صورتش می زد !

بستگی داشت کجا باشه ... با کی باشه ...

نقابش هی عوض می شد ...

اما بی نقاب ... هرگز!!

جلوی دوستای صمیمیش یه نقاب ...

دوستان یه کم دورتر یه نقاب ...

جلو دشمناش یه نقاب ...

پیش همکارهاش یه نقاب ...

جلو فامیل یه نقاب ...

جلو پدر و مادر یه نقاب ...

پیش خواهر و برادر یه نقاب ...

جلو همکلاسی ها یه نقاب ...

پیش هم محله ای ها یه نقاب ...

جلو همسرش !!! یه نقاب ...

پیش بچه هاش یه نقاب ...

وقتی جلو آینه هم می ایستاد نقاب مخصوص به خلوتهای خودش!!

بی نقاب هرگز ...

حتی خودش هم خودش رو بی نقاب ندیده بود ...

.

.

.

چجوری می تونی اینجوری زندگی کنی؟؟

کاش یه روز ... حداقل ... پیش خودت بی نقاب ظاهر بشی ...

ببین چهره خودت رو بی نقاب می تونی تحمل کنی؟؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:1  توسط نگار   | 

 

امروز سوم دیه!!

یعنی فردا می شه چهارم دی!!

یعنی فردا می شه سالروز تاسیس ققنوس سووخته!! (با دوتا و !!)

الهی اونی که نگار  من رو ازم گرفت ... خدا نگارش رو ازش بگیره!!

امروز به همین مناسبت رفتم کل پستهای دی ماه سال قبل رو خوندم!

بعضی هاش لوس بود!!

بعضی هاش قشنگ بود!!

کامنتهای بعضی هاش خنده دار بود!!

انقدر به بعضی هاشون خندیدم که نگو ...

البته همه شون مرور بود ...

مرور خاطرات خوب ... یا بد !!

یک سال گذشت ...

تو این یک سال یه سری چیزها خیلی تغییر کرده ...

یه سری از همون آدمها زیر و رو شدن!!

از خدا می خوام زیر و روم نکنه!!

دوست دارم همین که هستم بمونم !!

تا ابد ...

برام مهم نیست دیگران می پسندند!!!!!! یا نه!!

اینگونه بودن رو با همه بودنهای دنیا عوض نمی کنم!!

.

.

.

این هم یکی از همون پستهاست ...

.

.

.

سلام زیبا ...

هوا کمی سرد است . شاید دلیل لرزش دستهایم همین باشد ...

ناهمواری راه هم توجیه خوبی برای لرزش گامهایم ...

چشمهای تو هم که زیباست ... دلیل بیشتری برای لرزش دلم می خواهی؟؟

زیبا ... وقتی چشمهایت را گم می کنم دیگر توانی برای رفتنم نیست و تو این همه را می دانی پس چرا ... چرا گاه و بی گاه تنها رهایم می کنی ؟ تو که می دانی من در این آزمون هیچ گاه پیروز نخواهم بود ...

نازنین... بگو صخره ها را درنوردم یا کوهها را از جا بردارم ... بگو ... اما هیچگاه آن چشمها را از من مگیر ... مگذار پیش چون تو نازنینی شرمسار باشم ... مگذار نازنین ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:49  توسط نگار   | 

 

امروز هیات اینترنتی دوباره راه افتاد ...

به همه دوستان پیشنهاد می کنم حتما توش شرکت کنند ...

یه پیشنهاد دیگه هم داشتم ...

فکر می کنم بهتری یه سری مفهومها رو توی هیات امسال مرور کنیم ...

مثل : ولایت ... امامت ... هدایت ... عدالت ... خوبی ... بدی ... دشمنی ... اسارت ... برخورد با دشمن ... برخورد با اسیر ... یا حتی عشق در دو هر دو زمان ... و خیلی چیزهای دیگه ...

شماها رو نمی دونم اما خودم بهش احتیاج دارم ...

انشاالله هیات پرباری داشته باشیم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:49  توسط نگار   | 

 

ماشین پلیس دوبله پارک کرده بود ...

جلو و عقبش دونه دونه همه ماشینها دوبله پارک می کردن!

بعد بگو چرا ترافیکه!!!

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 21:39  توسط نگار   | 

 

دیروز توی شب یلدا به هرکسی یه فال دادن!

اینم فال من بود ...

یاد پست قدیمی یکی از بچه ها افتادم ...

کلی خندیدم!!

شهریست پر حریفان از هر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر می کنید کاری

چشم فلک ندیده زین خوبتر حریفی

در دام کس نیفتد زین خوبتر شکاری

ای روی خوبت از گل صدبار نازنین تر

یارب که ره نیابد بر دامن تو خاری

جسمی که دیده باشد از روح آفریده

زین خاکدان مبادا بر دامنش غباری

چون من شکسته را از پیش خود چه رانی

کم غایت تمنا بوسی است یا کناری

می بی غش است بشتاب وقت خوشیست دریاب

سال دگر که دارد امید نوبهاری

در بوستان حریفان مانند لاله و گل

هریک گرفته جامی بریا دروی یاری

چون این گره گشایم وین راز وانمایم

دردی و صعب دردی کاری و سخت کاری

هر تار موی حافظ در دست ترک شوخیست

مشکل توان نشستن در اینچنین دیاری

 

یکی می گفت: خدا این کارها رو بی جواب نمی ذاره ...

یه نگاهی به سرتا پاش انداختم ...

چقدر بزرگ شده ...

.

.

.

 

وقتی به چشمهاش نگاه می کنم همه وجودم درد می گیره ...

خودت می دونی نمی تونم غصه هات رو ببینم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:52  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني