تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

فردا شب یلداست ...

یادش بخیر این شب یلدا هم شده سوژه واسه خودش ...

۸۴ ... ۸۵ ... ۸۶ ... حالا هم که ۸۷ ...

داریم سالها رو می شمریم ها ...

باور می کنی؟؟

فردا ... شب یلدای ۸۷ ایهاست ...

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...

این یکی رو حتما میام

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:4  توسط نگار   | 

 

ندارد چشم من تاب نگاه صحنه سازیها

من یکرنگ بیزارم از این نیرنگ بازیها

زرنگی ، نارفیقا نیست این چون باز شد دستت

رفیقان را ز پا افکندن و گردن فرازیها

تو چون کرکس به مشتی استخوان دلبستگی داری

بنازم همت والای بازو بی نیازی ها

به میدانی که می بندند پای شهسواران را

تو طفل هرزه پو باید کنی این ترک تازیها

تو ظاهرساز و من حق گو ، ندارد غیر از این حاصل

من و از کس بریدنها تو و ناکس نوازیها

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:17  توسط نگار   | 

 

در حالی که خبرگزاری های مختلف دست به سانسور و حذف بخشی از صحبتهای سید محمد خاتمی در دانشگاه تهران، همچون «متاسفانه در نظام جمهوری اسلامی، زندان رفتن مایه خفت نیست»، « اگر در دانشگاههای ما نقد قدرت هزینه ندارد این همه ستاره گذاری و محرومیت برای چیست؟»،«برخی در جمهوری اسلامی معتقدند مردم جاهل هستند و اکثریت یعنی رای جاهلان»، «مسئولان کشور به خود بیایند که روند حاکم بر کشور روند درستی نیست»،« افرادي كه انتخابات را برگزار مي‌كنند احساس نکنند که وظیفه شرعی آنها این است که یک چیزی خاصی محقق شود ولو اینکه رای مردم نباشد» و... که پایگاه خبری یاری، متن کامل و بدون سانسور سخنرانی و حاشیه های حضور خاتمی در دانشگاه تهران را از ساعت 15 امروز بر روی خروجی خود قرار داد.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری یاری،حجت الاسلام سید محمد خاتمی در جمع هزاران دانشجوی در مراسم روز دانشجو در دانشگاه تهران با عنوان «یادگار خون عاشقان» و توسط انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران برگزار شد، با تبربک عید سعید غدیر، از این عید به عنوان عید سعید انسان مومن و آزاده و عیدی که  شیعیان افتخار دارند که انتصاب بیشتری با آن دارند، اما در واقع این عید فراتر از وابستگی به یک مذهب و یک گرایش است، عید انسان آنگونه که باید بود یاد کرد.


ادامه مطلب
+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 21:11  توسط نگار   | 

 

یک سری آدمها هستند هرقدر بهشان خوبی کنی جواب جز بدی ندارند که بدهند ...

نه اینکه داشته باشند و دریغ کنند ...

طفلی ها ندارند ...

برای اینها فقط می توان تاسف خورد ...

.

.

.

خدایا به من بیاموز جواب بدی را با خوبی پاسخ گویم ...

و جواب خوبی را با بیش از آن ...

بارالها ... مرا کافر نعمتهایت قرار مده ... که باور دارم کفر نعمت از کف بیرون کند ...

کسی که خوبی را نبیند کور خواهد مرد !!

مرا بینا بمیران!!

آمین ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:54  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز یلدای برفیمان رسید و باز دستهایم یخ کرده نازنین ...

سرد همچون دانه های برف ...

یادت می آید ؟... آن روزها که بچه تر بودیم ... میان اتاقی سرد ... کرسی گرمی داشتیم ... با چراغی که چشمهای تو را به من هدیه می کرد ... و چشمهای مرا به تو ... و من خود را می دیدم ... میان سیاه چشمهای تو ... و تو ... خود را ... در سپیدی چشمهای من !!

می گفتی وقتی یخ می کنم چشمهایم سفیدتر می شود ...

کرسی می گذاشتی برایم ...

دستهایم را در دستهایت می گرفتی ...

و سیاه چشمهایت ... سپید چشمهایم را گرم می کرد ...

گرم ...

خوب که گرم می شدیم ... فانوس را برمی داشتیم ... و می رفتیم زیر دانه های سپید برف آدم برفی می ساختیم ... تا خود صبح ...

و صبح ... گنجشگها روی شانه های آدم برفی آواز می خواندند ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:35  توسط نگار   | 

 

سوقاتی برام یه چراغ آورده بود!

یه چراغ نفتی ...

می گفت باید توش نفت بریزی ...

از این نفتها که بو نداره!!

باید فیتیله اش  رو بالا بکشی ...

روشنش که کردی ...

سرش رو که گذاشتی ...

اگه دود کرد ...

فیتیله رو پایین بکش ...

تو این دوره زمونه که برقها هی می ره ...

می شه باهاش زندگی!!!!! کرد ...

این رو گفت و رفت!!

خیلی وقتها زیر نور لامپ نگاهش می کنم ...

هنوز باور ندارم بشه با یه چراغ نفتی زندگی کرد ...

حتی هنوز نفت بی بو هم پیدا نکردم ...

بعضی چیزها تو یه زمانهایی عنصر اصلی زندگی اند ...

مثل چراغ نفتی ... وقتی برق نبود ...

اما حالا ...

شاید فقط یه دکوره ...

یه دکور که چند وقت یه بار فقط باید دستمال بکشی تا خاک نگیره ...

.

.

.

پی نوشت : گاهی حس می کنم شدم مثل این چراغ نفتیم!! اون هم چراغی که حتی نفت هم نداره...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:25  توسط نگار   | 

 

می دونی مشکل ما ایرانیها چیه؟؟ اینکه یه سیستم دقیق برای استفاده درست از انرژی ها و جایگزینی به موقع آدمها نداریم ...

یکی دم از تجربه گرایی می زنه و انقدر روش پافشاری می کنه که فقط آدمهای سن بالا ترجیحا بالای ۵۰ سال ( بخوانید با تجربه!) قادر به فعالیت در کنار اون هستند ... یکی میگه جوون گرایی و انقدر از آدمهای خام و بی تجربه استفاده می کنه که نه تنها چیزی بدست نمی آره که همه داشته ها رو هم از دست میده ...

خوب یادمه ... سال اولی که وارد انجمن شدم جز معدودی آدمها کسی جدیم نمی گرفت ... حرفها همه با کنایه بود که تو بچه ای !! اگه همون چند نفر هم بهم اجازه کار نمی دادن شاید همون روزهای اول با همون گوشه و کنایه ها بی خیال همه چیز می شدم ...

حالا که وقت رفتنه ... یه سری از قدیمیها میان می گن چرا نیستین ؟ چرا کمتر میاین؟ چرا چرا چرا؟؟... 

حالا بذار من یه کم غر بزنم ... من قبل از رفتنم مسئولیتم رو عملا به بهترین آدمهایی که می شناختم واگذار کردم ... اون آدمها رو هم مثل بعضی دیگه از توی لپ لپ پیدا نکردم !! باهاشون کار کردم ... اگه چیزی بلد بودم یادشون دادم ... اگه بلد نبودم هم یا پرسیدم یا سعی کردم با هم یاد بگیریم ... من به مهمترین وظیفه ام که پیدا کردن و جایگزینی درست آدمها بود عمل کردم ... فقط کافیه دیده بشن ... کافیه باور بشن ...

می دونی باور با یه آدم چه می کنه؟؟

اشکال بود یا نبود آدمها نیست ... اشکال جدی گرفتن یا نگرفتن آدمهاست ...

وقتی فرزانه از دغدغه هاش ... از اتفاقها  ... و از برخوردهای دیگران حرف می زنه ... دلم انقدر می سوزه که واقعا نمی دونم چی بگم ...

کی ما قراره همدیگه رو باور کنیم؟ وقتی که دیگه نیستیم؟؟

نمی دونم چجوری ماها به خودمون اجازه می دیم انگ بچگی به هم بزنیم و حرفهای حساب رو نشنویم !!

می گن ایرانی ها مرده پرستن!! اگه بمیری ملت بیشتر ازت یاد می کنن! چرا نمی خوایم یاد بگیریم زنده ها رو پیدا کنیم ...

فرزانه شیرازی رو دیر شناختم !! اما خوب شناختم... انگار یه نیمه دیگه از خودم رو می بینم ... 

راحت بگم اگه دو سه تا از این ۸۶ ایها توی ورودی خودم بودن انجمنی می ساختیم دهن همه باز بمونه !! من نتونستم اما معتقدم اینها خوب می تونن ...  فقط کافیه باورشون کنیم ...

همراهشون باش ... نه سنگ راهشون !!

بچه ای که دغدغه دانشگاه ... کار و انجمن رو داره به اون آدم بزرگ !!! ولی بی دغدغه ترجیح می دم ... حالا تو هی دم از بزرگان بزن!!!

بزرگ کسیه که روحش بزرگ باشه نه سنش!!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 18:23  توسط نگار   | 

 

زندگی یه پرانتزه با دوتا نقطه !!

یه وقت پرانتز اینوریه یه وقت اونوری ...

:) :(

از گاهی اوقات که بگذریم ... اکثرا خودمونیم که این پرانتز رو می کشیم ...

تا حالا دیدی پیش نماز نماز ۴ رکعتی رو ۵ رکعت بخونه؟؟!!!!

همینجوری چراغ قرمز رو رد کرد!

یه لبخند پیروزمندانه زد که مثلا خیلی شجاعه ... یا شایدم زیادی باحاله!!!

بعضی وقتها یه سری آدمها شجاعت رو با حماقت اشتباه می گیرن!!

امشب باز ماه کامل شده بود و باز من افتاده بودم رو دور دیوونه بازی!!

شبهایی که ماه کامله جون میده واسه شیطونی!!!

کنکور دو ماه دیگه است ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:52  توسط نگار   | 

 

همه بخونن ... اونایی که مکه رفتن بیشتر بخونن!!

خیلی ها رو میشناسم که سالی دوبار مکه می رن ولی ...

کاش ...

.

.

.

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

در وادی سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن خانه بدان راه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همینجاست بیایید بیایید

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:9  توسط نگار   | 

 

زندگی باید پروازی شادی بخش میان عقابها باشد نه دویدنی جنون آمیز میان موشها ...

.

.

.

نمی دونم این چه شرکتیه که با مناسبت یا بی مناسبت هی اس ام اس می زنه ...

اس ام اسهاش جالبه ...

گاهی وقتها حتی برای اومدن اس ام اسهاش انتظار می کشم!!

اسمش ماسکه!!

.

.

.

حالا اینکه کی هست و چرا ماسک!! فکر کنم ۲۰ سوالیه!!!

جوابی براش داشتی خبرم کن ...

فوضولیم درد گرفته ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:1  توسط نگار   | 

 

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکانهای دل !

ای آرامش ساحل!

 

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی !

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

 

با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

 

ای نمی دانم !

هرچه هستی باش!

اما کاش ...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هرچه هستی باش!

اما باش!

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:50  توسط نگار   | 

 

گر بکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگت می شود هفتاد رنگ

...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:32  توسط نگار   | 

 

اااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... مممممممممممممممم ... خووووووووووووووب ... چی بگم ...؟؟

ببخشید...

گفتن : به علت هوای بد مقصد تا اطلاع ثانوی تاخیر داریم!!

رفتم نماز خونه ...

همه می گفتن : اگه امام رضا بطلبه درست میشه ...

اذان که دادن ...

مسافرین پرواز ... به مقصد مشهد برای سوار شدن ...

بغض گلوی همه رو گرفته بود ... بعد از ۴ ساعت تاخیر ... با وجود اینکه چند تا پرواز کنسل شده بود اما این یکی پرید ...

توی تاریکی پرواز کردیم ...

توی مه نشستیم ...

وارد نور شدیم ...

روز عرفه امام رضا یه جور دیگه است ...

هرجای دیگه غیر از امام رضا بود به خاطر برنامه انجمن نمی رفتم ...

اما به امام رضا نمیشه نه گفت ... میشه؟؟

روز عرفه ... ایوون طلا ...

حتما می بخشین ...

.

.

.

اول از همه از رکسانا خانم ... فرزانه خانم ... و اون فسقلی که شنیدم خیلی کمک کرده بعد از همه معذرت می خوام نتونستم بیام ... 

بعد یه خسته نباشید جانانه به همه دست اندرکاران می گم ...

زنده باد انجمن ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:5  توسط نگار   | 

 

...

انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهرااااااااااااااااااااان ... تقدیم می کند ...

مراسم بزرگداشت روز دانشجو مورخ ۱۸/۹/۸۷ سالن پورمعراج ... دانشکده فیزیک...

بدین وسیله از همه دوستان (اعم از فارغ التحصیل ... مشغول به تحصیل ... مشغول به تدریس ... فارغ از تدریس ... مشغول به کنکور ... فارغ از کنکور ... و هر آن کس که روزی روزگاری در دانشکده فیزیک روزگار می گذرانده دعوت می شود تا در این مراسم تا حدود زیادی متفاوت!!! حضور بهم رسانند ...

مسئول برگزاری این مراسم متفاوت!! سرکار خانم رکسانا جعفری ( دبیر سیاسی انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهرااااااااااااااان ) می باشد ...

منتظر تجدید دیدار دوستان در این مراسم هستیم ...

پی نوشت مخفی!: این را از من نشنیده بگیرید ... اما ... از آنهایی که روزی روزگاری با نشریه صفر مطلق همکاری داشته اند سعی کنند حتما!!! این مراسم را از دست ندهند ...

با تشکر ...

یک انجمنی!!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 9:59  توسط نگار   | 

 

از صب انگاری توی دلم ماشین لباس شویی روشن کردن که هی دورهاش بیشتر و بیشتر می شه ...

تا حالا شده دلت شور بزنه اما ندونی واسه چی؟؟

کاش این موجود دوپا قرصی شربتی چیزی اختراع می کرد که حافظه کوتاه یا حتی بلند مدت رو هم از کار بندازه!!

شاید اونوقت نه استرسی بود ... نه دلشوره ای ... نه ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:30  توسط نگار   | 

 

صب که داشتم می رفتم بیرون یه ماشین رو دیدم که به جای چرخ زیرش آجر بود ...

بابا می گفت: باز آقا دزده لاستیک نو پیدا کرده ...

.

.

.

می دونی چیه؟ بدترین نوع دزدی دزدی حرکته!!! یعنی دزدی وسایل حرکت ... انگیزه حرکت ... یا هرچیزی که به حرکت مربوطه ...

این نوع دزدی  تازگی هم خیلی مد شده ...

جنابان دزد!! شاید چون توان حرکت ندارند انگیزه ها ... اهداف ... جو ... و هر چیزی که به حرکت مربوطه رو غارت می کنند ...

یه سری آدمها خودشون حرکت نمی کنند ...

یه سری جلوی حرکت دیگران رو می گیرند ...

همینه که گویا جهان سومی بودن رو توی سرنوشت ما بنوشته اند ...

.

.

.

یکی نیست بگه نمی خوای کار کنی چرا جلوی دیگران رو می گیری ...

دلم گرفته ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:12  توسط نگار   | 

 

وقتی بازش کردم پرهای ترو تازه رو دیدم که ردیف کنار هم قرار گرفته بود ... انقدر تر و تازه که هوس می کردی دونه دونشون رو به دهن بذاری و با تمام لذت ممکنه مزمزشون کنی ...

پاییزه و نارنگیهاش ...

بازش کردم که مامان صدام کرد ...

رفتم ...

کارم چند ساعتی طول کشید ...

وقتی برگشتم اون پرهای تازه چنان خشک شده بود که دیگه هیچ جوره نمی شد خوردش ... دلم سوخت ...

نارنگی فقط تازش خوبه!!

.

.

.

پی نوشت: منظورم اصلا نارنگی نبود!! فکر کن ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:27  توسط نگار   | 

 

الان تلویزیون داشت ۴۸ امین سفر هیئت دولت به آذربایجان شرقی رو نشون می داد ...

فکر کن ... ۴۸ تا ...

آخه مرد مومن!!! تو که همش سفر بودی !! کی به کارهای مملکت رسیدی؟؟

خدا تا آخر این دوره رو ختم بخیر کنه ...

به نظرتون چند تا دیگه ...

خدایا خداوندا بارالها ...

ما را از عوام بودن نجات بده ...

فکرمون رو از عوام بودن نجات بده ...

تا وقتی فکرمون عوامه ... اوضاعمون بهتر از این نیست ...

پی نوشت: امیدوارم منظورم رو از عوام بدونین !! چون با هیچ کلمه ای بهتر از این نمی تونم توصیف کنم ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:14  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها زودتر از گذشته عصبی می شوم ... یا ناراحت ... استرس از دست دادن ته مانده داشته هایم بیش از گذشته آزارم می دهد ... شاید دلیلش خو گرفتن به این تنهایی باشد ...

وقتی شب و روزت را جز با کتاب و قلم و در و دیوار سنگی سپری نکنی حتی از نسیم کوچکی که ورقهای کتابت را بر هم می زند هم هراس داری !! چه برسد به آدمها که گاهی در پایشان تا ابد در ذهن می ماند ...

کابوس بچگی هایم همیشه آدمهایی بودند که در خواب حرف می زدند اما صدایشان را نمی شنیدم ... هروقت احساس می کنم به حریم امن تنهایی هایم تجاوز شده باز کابوس بچگی ها به سراغم می آید ...

زیبا ... این روزها از اجتماع بیش از دو نفر می ترسم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:48  توسط نگار   | 

 

نگاه بی رمقش رو از شیشه عبور داد و به قطره هایی که با یه عملیات انتحاری به شیشه می خوردند و با یه ناله کوچیک برای همیشه خاموش می شدند خیره شد ...

داشت فکر می کرد ...

فکر می کرد قطره ها که از آسمون فرو می افتن چه سرنوشتی دارند؟ یکی برف میشه ... یکی بارون ... یکی تگرگ ... یکی روی خاک می افته ... یکی روی برگ گل ... یکی زیر چرخ ماشین ...

داشت فکر می کرد مبدا چقدر مهمه ... مقصد چقدر مهمه ... و راه ... اگه از همه مهمتر نباشه کم اهمیت تر هم نیست ...

داشت فکر می کرد خیلی آدمها مبدا یکسان داشتند و مقصد یکسان ... اما گاهی انقدر راه بدی رو انتخاب کردند که نه تنها به مقصد نرسیدند بلکه مبداشون رو هم گم کردند ...

همینجوری که رد قطره ها رو دنبال می کرد یه قطره بزرگ نظرش رو جلب کرد ... همینجوری خیره خیره نگاهش می کرد که قطره قل خورد ... همه قطره ها رو شست ... و جایی پایین پنجره محو شد ...

اینم سرنوشت بعضی از قطره هاست ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:56  توسط نگار   | 

 

شب بخیر کوچولوی بچگی ها یادته ؟؟!!...

گنجیشک لالا ...

سنجاب لالا ...

آمد دوباره مهتاب لالا ...

لالا لالایی ... لالا لالایی ...

لالا لالایی ... لالا لالایی ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:30  توسط نگار   | 

 

وقتی از خواب پرید یه دفعه دلش تنگ شد ...

انقدر تنگ شد ... انقدر تنگ شد که ...

فکر نمی کنم تا حالا دلش برای کسی انقدر تنگ شده بود ...

.

.

.

این روزها که می گذرد ...

هر روز ...

احساس می کنم ...

که کسی در باد فریاد می زند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:56  توسط نگار   | 

 

یکی از بزرگترین مشکل من با برخی از وبلاگها اینه که گروه سنیشون رو رعایت نمی کنن ! یا حداقل نمی گن واسه چه رده سنی دارن مطلب می نویسن!!

وقتی یه کتاب قراره چاپ بشه نویسنده معلوم می کنه اون رو برای چه رده سنی نوشته ... چرا ما این کار رو نمی کنیم؟؟

اگه ما همه دانشجو هستیم و همدیگه رو مخاطب قرار می دیم یعنی خودبه خود برای رده سنی بالای ۱۸ سال می نویسیم ... اگه اشتباه می کنم لطفا تذکر بدین...

حالا اگه بخوایم با این پیش فرض جلو بریم  بعضی مطالب ، کامنتها و ... به شدت زیر سوال می ره ...

بذارین بیشتر توضیح بدم ... یه دختر راهنمایی و یه پسر راهنمایی رو در نظر بگیرید ...

دختر راهنمایی یعنی احساسات خالص! یعنی کل وجودش رو بگردی به ندرت ذره ای منطق پیدا می کنی ... پسر راهنمایی هم یه چیزی تو مایه های جنینه!! یعنی نه تنها منطق نداره!! احساسات هم نداره ... در کل یه موجود اعصاب خورد کن به تمام معناست ...

حالا یه دختر و یه پسر دبیرستانی رو در نظر بگیر ...

دختر دبیرستانی توی قل قل احساساتش جوانه های منطق و آینده نگری رو می تونی پیدا کنی ... مثلا هر کاری می کنه که دانشگاه قبول شه ... یه پسر دبیرستانی (بسته به اینکه تو چه محیطی بزرگ شده باشه) منطقش یواش یواش شکوفا میشه ... یه سری دنبال درس و دانشگاه می رن ... یه سری بیزینس!! یه سری هم دوست دختر ! ( البته فقط به منظور ازدواج ها !!!! )

بعد از دبیرستان ...

یه سری دخترها ازدواج می کن ... یه سری دانشگاه می رن ... یه سری کار می کنن ... یه سری هم که به نظرم هنوز تو دوران دبیرستان یا حتی راهنمایی موندن همین جوری خوشحال می مونن تا راه زندگانیشون رو پیدا کنن ...

پسرها یه سری سربازی می رن ... یه سری دانشگاه ... یه سری کار می کنن ... یه سری ازدواج ... یه سری هم که به نظرم هنوز تو دوران دبیرستان یا حتی راهنمایی موندن همین جوری خوشحال می مونن تا راه زندگانیشون رو پیدا کنن ...

حالا که چی؟؟ می گم خدمتتون ...

تو چند تا از این وبلاگها که اکثرا هم جدید التاسیس هستن چند تا مطلب با این موضوعات خوندم ... زن برتر است یا مرد ( البته فقط در حد کل کل ) ... چند تا زن بگیرم !! از کجا دوست دختر پیدا کنم! چجوری مخ فلانی رو بزنم ... و ... و ... و ...

اینها رو من بخوام دسته بندی کنم می ذارم تو رده سنی راهنمایی یا دیگه ماکسیمم دبیرستان!

بحث برتری زن یا مرد که فقط مال وبلاگهای درپیته کل کل دختر پسرهاست و من هرقدر فکر می کنم نمی فهمم چجوری ممکنه دغدغه ذهن یه دانشجو باشه ! درخت بهتره یا گل؟؟ اسب بهتره تا پرنده؟؟ گوسفند بهتره یا بز؟؟ بابا اینا چه ربطی بهم دارن که مقایسه شون کنی ؟؟ مطمئنا اگه یکی بد بود یکی خوب یا یکی برتر بود و یکی بدتر خدا خودش می فهمید !! شما زیادی حرص نخور!!

بحث شیرین چند تا زن بگیرم هم که مال عربهاست که از ۱۶ سالگی زن گرفتن رو شروع می کنن تا بشه یه اتوبوس زن و بچه!! اگه می خوای خودت رو با عربها مقایسه کنی خوب ... به سلامت!! خیال می کنی برای چی زنهای عرب پوشیه می زنن ... چون مردهاشون رو خوب شناختن ...

هرکسی شیوه ای برای نوشتن داره ... هرکسی دغدغه های ذهنی خودش رو داره ... ولی تو رو خدا یه ذره رده سنی هامون رو هم مشخص کنیم ... حداقل یکی مثل من نره نوشته های رده سنی راهنمایی و جماعت عرب رو بخونه ... راستش یه مقدار وقت و یه ذره حوصله ندارم ... فقط همین!

 پی نوشت: مقصود از اعراب ، اعراب جاهلیته!

 

+ آتش گرفته در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:56  توسط نگار   | 

 

دستهاش رو گذاشته بود تو آب جوش ... اما حسش نمی کرد ...

مجبور بود همه رختهای کثیف رو تا اومدن خانم خونه بشوره ...

دستهاش از گرمای آب سرخ شده بود و باد کرده بود ... اما بهتر بود حتی احساس هم نداشته باشه ... بالاخره که رختها باید شسته می شد ...

مگه می شه رختها رو با آب سرد شست ؟؟...

کارش که تموم شد ... لباسها رو که اتو کرد ...

اتاقها رو که تمیز کرد ...

غذای بچه ها رو که داد ...

به اتاق زیر شیروونی رفت ...

دستهاش رو تو آب یخ گذاشت و جیغ خفه اش رو فروخورد ...

بعد ...

قاب عکسش رو بغل کرد و خوابید ...

فردا کلی کار داشت ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:24  توسط نگار   | 

 

وقتی داشت حرف می زد دستهام رو محکم روی زانوهام فشار می دادم تا لرزشش معلوم نشه ...

نمی ذارم ... حتی اگه یک روز از زندگیم مونده باشه نمی ذارم چیزی که سالها براش از جونم مایه گذاشتم انقدر راحت ...

.

.

.

معتقدم ... به اینکه یک امپراطور باید سرپا جان دهد ...

معتقدم ... به خیلی چیزها که او معتقد نیست ...

به خدایی که جای حق است ...

به خدایی که حق را پامال ناحق نمی کند ...

به خورشیدی که پشت ابر هم خورشید است ...

به حقیقتی که همیشه حقیقت است ...

معتقدم ...  به اینکه وقتی یکی شرافت را زیر پا گذاشت ... باید منتظر بود همه چیز را زیر پا گذارد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 19:34  توسط نگار   | 

 

در مورد پست قبل فکر کنم باید یه ذره توضیح بدم ...

فکر می کنم این روزها خیلی از ماها گم شدیم ... یا بهتر بگم اهدافمون رو گم کردیم ... یا شاید گم هم نکرده باشیم ولی انگیزمون برای رسیدن بهش ... یا شاید انگیزه هم باشه ولی اولویتهامون ...

در هر صورت فکر کردم شاید مرورش به دردمون بخوره ... از افرادی که اسم بردم اگر کسی نخواست بی خیال ...

اما در مورد خودم ...

اولین وبلاگم رو آذر ۸۴ توی پرشین بلاگ باز کردم ... ماه های اول خیلی انگیزه برای نوشتن نداشتم تا حدود اردیبهشت ۸۵ ... اون روزها انقدر انگیزه داشتم که روزی ۴/۵ بار آپ می کردم ... بعدها چون پرشین بلاگ هی خراب می شد کوچ کردم به بلاگفا ...

آذر ۸۶ وبلاگ قبلیم توی بلاگفا حک شد و من اومدم اینجا ...

اما ... بحث سر انگیزه ها بود ...

اون روزهای اول دلیلم برای اومدن به اینجا اول هم همه دردودل بود و خداوکیلی هم خیلی کمکم کرد... اون روزها دلم از همه عالم و آدم گرفته بود ... نامردیهایی با همه وجودم احساس می کردم که تا قبلش همیشه فکر می کردم فقط توی قصه هاست ... اما بعدها انقدر شاهد این اتفاقات بودم که دیگه عادت کردم! برام عادی شد ... هدف از وبلاگ دیگه داد زدن و دردودل نبود ... وبلاگ دیگه فقط برام چاه تنهایی نبود ... وبلاگ برام کلی رفیق خوب بود که بی منت کمکت می کردن ... کلی بحث خوب بود که کمکم می کرد بزرگ شم ... کل نقد جالب ... کلی جور دیگر دیدن دنیا ... کلی حرف ... حرفهایی که می شد بهش فکر کرد ... می شد شنید ... می شد گفت ...

راستش حالا حیفم میاد اون جو خوب رو از دست بدم ... شاید همه این دست و پا زدنها هم برای همینه ... نمی دونم ...

درسته ما آردمون رو بیختیم و الکمون رو آویختیم ... نمی دونم ... ولی این چیزهای که من گفتم فقط برای یه مرور بود ... حالا دوست داری مرور کن ... دوست نداری هم ...

امیدوارم همه هرجا هستند خوب ... خوش و ... سبز باشند ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 19:17  توسط نگار   | 

 

گاهی وقها فک می کنم بهتره چند لحظه وایسیم ... پشت سرمون رو نگاه کنیم ... جلومون رو ببینیم ... بعد دوباره راه بیفتیم ... ولی راه بیفتیم ... نه اینکه تا ابد وایسیم ...

یه روزهایی هرکی از ننه باباش قهر می کرد میومد وبلاگ می زد و ...

حالا هم که همون ۴ تا وبلاگی که قابل خوندن بود یا تعطیل شدن یا فیلتر یا خودشون کمتر می نویسن یا ...

ما هم گه گداری می آییم اینجا حرص می خوریم و می رویم ...

یه زمانی جو وبلاگ نویسی رو خیلی دوست داشتم ...

اما حالا ...

خیلیها بهم گفتن جو وبلاگها رو دوست ندارن برای همین نمی نویسن ...

خدمت این دسته باید عرض کنم اینجوری که جو بدتر می شه ...

یه سری هم مشغله رو بهونه کردن ...

به نظرم فقط بهونه است ...

در حال حاظر کاملا می تونم شرط ببندم کسی اندازه من سرش شلوغ نیست ... گاهی وقتها انقدر خسته ام که جمله هام نه فعل داره نه فاعل ...

نمی دونم ... بستگی به هدف آدمها داره ...

شاید یکی فقط واسه اینکه تو چشم باشه وبلاگ بزنه ...

خوب اینم یه هدفه ...

من پیشنهاد می کنم هرکی دوست داره هدفش رو از تاسیس وبلاگش بگه ... شاید این باعث بشه یه ذره خودمون رو مرور کنیم و شاید خیلی چیزها یادمون بیاد ... ( شاید یه چیزی شبیه یلدا بازی دو سال پیش ... )

از چند نفر هم می خوام خودم خواهش کنم ...

بچه شیطون

همین جوری

زندگی شاید همین باشد

قورباغه دهان گشاد

نامه هایی به باد

صدای پای آب

هیچ کس

سنگستان

همین دوروبرها

اینها وبلاگهای یه سری از بچه های قدیمه که من خیلی بهشون سر می زنم ...

کاش بیایم هدفهامون رو باهم مرور کنیم ... شاید به خیلیهامون کمک بشه ...

خصوصا به کوچیک ترها که وبلاگ دارن یا قراره وبلاگ دار بشن ...

از دیگرانی که اسم نیوردم هم خواهش می کنم اگه دوست دارن هدف تاسیس وبلاگشون رو برای خودشون و اگه مایلند برای ما مطرح کنند ...

زیاده عرضی نیست ... ممنون ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:5  توسط نگار   | 

 

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست ...

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:10  توسط نگار   | 

 

مامانه همینجوری که داشت کالسکه بچه اش رو راه می برد با انگشت داشت چیزی رو نشونش می داد و خم شده بود و سرش رو چسبونده بود به سر بچه هه و می خواست ببینه که می بینه یا نه ...

اون طرف تر یه بچه دست مامانش رو می کشید تا از تخته سنگی بالا بره ... مادره وایساد دستش رو گرفت و کمکش کرد بالا بره ...

...

زنگ زدن ...

محمدحسین سرش رو برگردوند و گفت: شغاله؟؟

گفتم : نه ... ما تو خونه شغال نداریم ...

گفت: گرگه؟؟

گفتم : نه گرگ هم نداریم ...

گفت: شغاله کجاست؟؟

گفتم: تو بیابون ...

گفت: تو جنگل کجاست؟؟

گفتم: پشت درختها قایم شده ...

گفت: اینجا نمیاد؟؟

گفتم: نه ... شغاله هیچ وقت طرف محمد نمیاد ...

گفت: مامان کجاست؟؟

بغلش کردم ... الان میاد ...

گفتم: برام نقاشی می کشی؟؟

برام یه نهنگ کشید ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:5  توسط نگار   | 

 

توی محوطه منتظر بابا بودم که چند نفر اومدن و وایسادن همونجا سیگار کشیدن ... والا به خدا سیگار کشیدن هم فرهنگ می خواد !!! نمی دونم چرا یه سریها نمی فهمن مکان عمومی جای سیگار کشیدن نیست ...

اومدم بیرون توی خیابون ...

بانک ملت :

سود سپرده کوتاه مدت ۹٪

سود سپرده ۱ ساله : ۱۵٪

سود سپرده ۲ ساله: ۱۶٪

سود سپرده ۳ ساله: ۱۷٪

سود سپرده ۴ ساله : ۱۸٪

سود سپرده ۵ ساله: ۱۹٪

خدایا ... شر این احمدی نژاد را از سر این ملت کم کن ...

رفتم جلوتر ...

یه مغازه ۳*۲ کنار دانشگاه ... روش نوشته بود : اخذ مقاله از اینترنت ... ترجمه فوری ... ثبت نام اینترنتی ...

داشتم فکر می کردم چقدر آخرهای هر ترم نون این یارو تو روغنه ...

متاسفم واسه مملکتی که توی تحقیقات دانشگاهش بجر کپی پیست چیزی پیدا نمی کنی ...

یاد تحقیقات دانشگاهم که می افتم حالم از هرچی تحقیقه بهم می خوره ...

با تقریب خوبی نمره تمام اونهایی که خودم نوشته بودم و براش ۱۲ـ۱۰ کتاب هم خونده بودم از نمره اونهایی که کپی پیست بوده خیلی کمتر شده ...

نمی دونم تا کی قراره ما ...

همینجوری که داشتم فکر می کردم یاد حرف پرستو افتادم ...

تو هم هی برو شکار لحظه ها ...

خنده ام گرفت ... یاد سوتی عظیم جناب ... افتادم !

بعد از دو سال با خوندن یکی از پستهای من اس ام اس زده که ... بیچاره فکر کرده بود مخاطبم اون بوده ... این رو بعدا فهمیدم ... یکی نیست بگه بابام جان بعد این همه وقت مگه من بیکارم ...

خدا رو شکر حافظه من فوق العاده ضعیفه ... اتفاقات کوچیک رو زود فراموش می کنم ...

به قول پرستو ... من فقط شکارچی ام ... شکارچی لحظه هایی که شاید هرگز تکرار نشه ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:7  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني