تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

ای باباااااااااااااااا ... این هزاربار !!

زندگانی مغلطه ای است ... از اهداف عالیه متعالیه + اهداف که چه عرض کنم دری وری و هرکی هرکی های صرفا برای گذران امور مربوط و نامربوط ...

حالا هی تو بیا داد سخن بگو ... که ای خدااااااااااااااااااااااااا ... کجا شد زندگانی ؟؟؟

به قول شریعنی :

آب کم جو ... تشنگی بدست آور ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:33  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دستهایم برای سرودنت بی تابی می کنند ...

این روزها قلم را گم کرده ام ... انگشتهایم برای در آغوش کشیدنش خمیازه می کشند ...

زیبا ... آن آواز قدیمی یادت هست؟؟ بیت اولش را فراموش کرده ام ...

تو آغاز کن  ... من تمامی اش را از بهر می خوانم ...

تو که می دانی من استاد ادامه جملاتم ... نه فرزند آغاز کلام ...

جمله اول را تو بنویس ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:16  توسط نگار   | 

 

نمی دونم چرا تاریخ همیشه باید تکرار شه ...

چرا ما آدمها به بهونه تجربه همیشه باعث تکرار مکررات تاریخ می شیم ...

یادمه ... خوب یادمه که همون روزهای اول توی دالون درختی قصه اش رو گفتم ...

یادمه سر تکون دادی ... تایید کردی ...

پس چرا باز ... ؟؟

تجربه بهم یاد داده مزاحم تجربه کردن دیگران نشم ...

ولی برام سواله ... یه سوال بزرگ ...

چرا تاریخ همیشه تکرار می شه ...

داشتم فکر می کردم اگه یه سری اتفاقات نبود من الان خیلی جلوتر بودم ...

شاید در حال حاضر داشتم فوق می خوندم ...

شاید ...

خدایا شکرت ... ناشکری نمی کنم ... چون خیلی وقتها به موقع اشتباهاتم رو فهمیدم ...

اما آرزو داشتم هیچ وقت اون اشتباهات نبود ...

شاید حداقل دیدم انقدر نسبت به همه چیز سیاه نبود ...

بازم شکر ...

.

.

.

نمی دونم ...

شاید تو هم باید ...

نمی دونم ...

فقط کاش ... هیچ وقت حسرت این روزها رو نخوری ...

هیچ وقت هیچ عکسی رو پاره نکنی ...

هیچ وقت هیچ خاطره ای رو هفتاد تا سوراخ قایم نکنی که چشمت هم بهش نیفته ...

کاش اون روزهای من این روزهای تو نباشه ...

 

راستی ... جالبه ها ... خیلی وقته اثری از فیزیکیها نیست ...

دارم خاطره شدن رو کاملا احساس می کنم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:13  توسط نگار   | 

 

گاهی وقتها باید بنشینی و ساعتها فکر کنی ... گاه باید تاریخ را مرور کنی . گاه باید خود را در تاریخ جستجو کنی. گاه باید بنشینی و خیره خیره به گذشته ها چشم بدوزی... به نهالهایی که کاشته ای و قد کشیده اند . گاه حتی به گلهایی که پرپر شده اند یا خرابه هایی که ویران شده اند هم باید بنگری ... گاه باید در خرابه های گذشته یا در میوه های به ثمر رسیده خودت را جستجو کنی ...

اگر این گاهی وقتها را به مرور خودت ننشینی شاید بهتر باشد منتظر آینده ای بمانی که تو را خائن خطاب کنند ...

چرا بعضی ها خیانت می کنند؟ چرا بعضی ها خائن به آب و خاک و سرزمین خویش اند؟ چرا بعضی ها به زن ، به فرزند ، به عشق ، به زیباییها خیانت می کنند؟

شاید چون همان گاهی وقتها را نداشته اند تا داشته هاشان را ... نهالهاشان را ... خرابه هاشان را مرور کنند ...

زیبا ... این روزها بیشتر خودم را ... بیشتر تو را مرور می کنم ...

این روزها خرابه های گذشته را می بینم که گنجها در خود دارد ... جنگلهای سوخته ای را می بینم که زیر خاکسترهایش شکوفه ها سر از خاک بیرون می آورند ... سر بیرون می آورند و از خاکستر نمی هراسند که دلشان به خاکی حاصلخیز خوش است و به بارانی که گاه گاه می بارد و همه چیز را تازه می کند ...

نازنین زیبا ...

این روزها سرخی آتش ... سیاهی خاکستر ... این روزها سبزی جوانه ... سپیدی شکوفه و زلالی آب را مرور می کنم ...

و خرابه هایی که دوستشان دارم ...

هرچند خرابه اند ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:58  توسط نگار   | 

 

دلم براش می سوزه ...

خیلی دردناکه آدم نه گذشته رو داشته باشه نه آینده رو ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:27  توسط نگار   | 

 

به  نام سرآغازترین.

گفتی اقتصاد حالی‌ام نیست، ولی اومدی و رفتی و نه برقی قطع شد و نه گوجه‌فرنگی شد چراغ خطر اقتصادی و نه مملکت شد آشغالدونی واردات موز و خیار و سیب زمینی. بابا! تو خودت حالی‌ات نیست، تو اقتصاد بلدی، دلیل‌اش هم همون کاری که کردی.

خاتمی جان! عزیز دلم! کوچولوی بال و پر شکسته. واسه چی ما رو عذاب می‌دی و رفتی توی بایگانی تاریخ قایم شدی؟ باهاس چی کار کنیم که پاشی بیایی ملت رو از سرگردونی نجات بدی؟ تو که می‌دونی این اوضاع اگه همین جوری پیش بره، نصف ملت دنیاشون می‌شه آخرت یزید و نصف دیگه هم باید برن جلو تا چهار سال دیگه بوق بزنن. تو می‌خوای چی رو برای کجا و چه زمانی حفظ کنی؟ می‌خوای افتخاراتت رو واسه چی نگه داری؟ می‌ترسی چی بشه؟ می‌ترسی دوباره بیفتی وسط یک مشت گرگ درنده که روزی نه تا بحران واسه‌ات بزان و نذارن که به تحقیقات مربوط به حقوق شهروندی‌ات برسی؟ بابا! ای ول با این مرام‌ات! مصبتو شکر با این حال دادن‌ات درست زمانی که همه دارن حال یه ملت وامونده جامونده از همه جارونده رو می‌گیرن! آخه این هم شد کار؟

من می دونم وقتی بخوای بیای ممکنه دوباره سرها بره توی پرونده‌های قدیمی و دوباره بقول خودت بداخلاقی‌ها شروع بشه، ولی جون حاجی! فکر ما رو چرا نمی‌کنی؟ چرا فکر نمی‌کنی ما هم آدمیم؟ چرا فکر نمی‌کنی ما هم دوست داریم وقتی اسم رئیس جمهور کشورمون می‌آد حداقل رومون بشه سرمون رو بالا کنیم و یه نگاه به عکس رئیس‌جمهور کنیم و فکر کنیم حداقل یه آدم رئیس جمهورمونه که روزی شصت بار دروغ نمی‌گه و هفته‌ای صد روز ملت رو عقب‌تر نمی‌بره! آخه رفیق جان! مرد مومن! ما سر همون سفره بی‌نون و نمک زندون اوین که هر کدوم‌مون یه دور به عشق خنده‌ها و شادی‌های یک ملت رفتیم توش، با هم نون و نمک خوردیم. حالا خودت خدارو شکر زندون نرفتی، ولی وزیرت که رفت، اون یکی وزیرت که دستش شکست، بالاخره هم‌دردیم، یعنی اصلا نمی‌خوای ما رو.... آره؟ جون مادرت که ایشاللا خدا بهش عمر طولانی بده، ما رو آدم حساب کن. نمی‌تونی بفهمی ماها از این وضع خسته شدیم؟ باید سرمون رو از پنجره در بیاریم و جیغ بزنیم خاتمی بیا، خاتمی بیا؟ حالا بفرض این کار رو هم بکنیم، تو که محل نمی‌گذاری. چی کار کنیم؟

محمد جونم! سید! الهی هر چی درد و بلاته بخوره توی سر این محمود، الهی قدت سر چشم هر کی نمی‌تونه ببیندت درآد، آدم این قدر ناز نازی؟ به قول امیرکبیر به سرباز مملکت یک عمر مواجب می‌دن که یک روز بره بجنگه، ما که مواجب به تو ندادیم، یعنی نداشتیم که بدیم، تازه می‌دادیم هم که تو نمی‌خواستی، ولی کم بهت احترام گذاشتیم؟ کم برات کتک خوردیم؟ کم بخاطرت انفرادی کشیدیم؟ کم بخاطرت تهمت خوردیم و تحقیر شدیم؟ کم بخاطرت دربدری و مکافات دوری از مملکت کشیدیم؟ پنج سال بچه‌تو و رفیق‌هاتو نبینی بخاطر این‌که دلت خواسته مملکت‌ات آبرویی داشته باشه و کسی جرات نکنه اسم کشورت رو با تحقیر ببره. آخه رفیق! ما که فحش تو خوردیم، ما که کتک خورمون ملس شد واسه این‌که تو باشی، ما که بقدر خستگی دست و از دست دادن نور چشم نوشتیم و با تحمل اضطراب هر روز و هر روز و هر روز قاضی مرتضوی پات وایستادیم، حالا دیگه اصلا دوزار هم ما رو آدم حساب نمی‌کنی؟ رفیق جان! ما بریم سراغ کی؟ بریم سراغ هاشمی که اونم کم ناز و ادا نداره، تازه بدبختی اینه که طرف اسمش بد دررفته، شده زمین بایر، هر چی هم آبش بدی و بذر بپاشی و کار توش بکنی بعد از ده سال می‌شه چهار تا درخت پسته که نصفش پوکه و نصفش دربسته، حالا همه این‌ها هیچی! وقتی اسمش می‌آد، ملت گوش‌شون رو گل گرفتن و چشم‌شون رو به‌کلی بستن. اگه دستشو بکنه عسل دماوند و بذاره توی دهن همین رفیق و رفقای خودمون، باز هم گازش می‌گیرن. مکافات اینه. حالا این یکی هیچی! سید! تو که نیای اون شیخ اصلاحات می‌آد که هنوز نیومده داره به در و دیوار سنگ پرت می‌کنه، بابا یواش! سرمون رو شکستی! ول بده داداش، نمی‌خوای راه بدی، تموم فامیل رو ضایع نکن. می‌خواد یه انتخابات شرکت کنه همه مون رو کرد یه لته کهنه و تپوند توی سولاخ راه آب. بدبختی مون رو ببین که وسط این همه کامران و هومن که تازه اون‌ها هم کانادایی شدن و بعد از سه هزار سال داریوش و کورش و هوخشتره، باید زیر علم باقر سینه بزنیم. بیست سال زور زدیم تا مخملباف شد ژان لوک گودار، حالا باید بیست سال زور بزنیم تا قالیباف بشه ژاک شیراک. بابا، خاتمی! رفیق جان! نذار ما که عادت کردیم به یه آدم حسابی به اسم ممد آقا خاتمی گرفتار یه مشت ذلیل علیل بشیم که نه به بارن و نه به دارن و تازه معلوم نیست اگه بیان چی می خواد بشه.

رفیق جان! محمد طلا! سید خندان! جون حاجی دودره‌مون نکن. بذار بعد از چهار سال تشنگی و مکافات یه آب خوش از گلومون بره پایین. مگه ما چه کردیم که نباس دو روز خوش تو این دنیا ببینیم؟ سید! اینها که می‌گن توی دوره خاتمی هیچ اتفاقی نیفتاد زر می‌زنن قورمه‌سبزی، از اونی که دو روز زندان رفت و شد پابلو پیکاسو تا اونی که وقتی زندون رفت عشقش خاتمی بود و وقتی از زندون بیرون اومد جواب سلام نلسون ماندلا رو هم نمی‌داد. و اونی که چهار سال ختم "صد روز با خاتمی" گرفته بود و حالا سر ختم خاتمی هم ممکنه سروکله اش پیدا نشه.

حاجی! ما اگه همونی که داشتیم رو بخوایم باهاس دم کی رو ببینیم؟ گفتی اقتصاد حالی‌ام نیست، ولی اومدی و رفتی و نه برقی قطع شد و نه گوجه‌فرنگی شد چراغ خطر اقتصادی و نه مملکت شد آشغالدونی واردات موز و خیار و سیب زمینی. بابا! تو خودت حالی‌ات نیست، تو اقتصاد بلدی، دلیل‌اش هم همون کاری که کردی. گفتی که شرمنده‌ای که نتونستی آزادی بدی، ما هم زدیم تو سرت که بی‌عرضه‌ای. اما این حاج محمود بلایی سر مملکت آورد که تو که زمانی به نظر بعضی از بروبکس مانع اصلی آزادی توی کشور بودی الآن شدی آرزوی همه ملت. نه که تو عوض شده باشی، نه، ولی تازه ملت فهمیدن یه رئیس جمهور بی‌عرضه یعنی چی؟ تازه فهمیدن روزنومه نداشتن یعنی چی! تازه فهمیدن چهار تا قطعنامه توی دو سال یعنی چی! تازه فهمیدن بی‌احترامی در تمام جهان یعنی چی؟ تازه دارن می‌فهمن آرامش و آزادی یعنی چی. بابا! درسته چهار تا مثل من و فلونی و فلونی چهار تا پس‌گردنی خوردیم و رب و رب‌مون رو یاد کردیم، ولی حداقل چهار تا دختر همسایه و پسر همسایه‌مون تونستن مثل آدم دست همدیگه رو بگیرن و توی خیابون راه برن. حداقل این بود که کسی جرأت نمی‌کرد چهار تا وب‌سایت درپیتی رو ف ی ل ت ر کنه و دست بذاره روی چشم ملت که نبین و گوششو بگیره که نشنو. حداقل این بود که سالی هزار تا کتاب چاپ می‌کردیم بدون این‌که یک سال منتظر بمونیم تا اجازه کتابی که سه ماه صرف نوشتن‌اش شده بگیریم. حداقل این بود که چهار تا آدم باحال اگه می‌خواستن برن مهمونی اجنه و عزرائیل بالای سرشون ظاهر نمی‌شد. حداقل این بود که اگر می‌رفتی دفتر معاون دانشگاه که نمره‌تو درست کنی ترتیب‌تو نمی‌داد و تازه بعدش به زور عقدت نمی‌کرد. حداقل این بود که هفته‌ای یک ترور نبود و سر یکی رو نمی‌بریدن... بابا این‌ها که حداقل نیست، من می‌خوام برگردم به همون حداقل انسانی.

ببین، محمد جان! قربون اون عبای سفیدت برم! به حرف این بچه گاگولایی که وقتی می‌خوان سراغ تاریخ می‌رن سه هزار سال قبل و وقتی می‌رن سراغ جغرافیا می‌رن پنج هزار کیلومتر اون‌ورتر گوش نکن. ما که می‌دونیم ایرونی هستیم و همسایه عراق و افغانستان و ترکیه و پاکستان هستیم و مطمئنیم که ایران همجوار سوئیس و اتریش نیست، از طرفی می‌دونیم که اگر بخواهیم گذشته رو ببینیم دیگه فوقش می‌ریم زمان هاشمی، نه، می‌ریم زمان هویدا، خیلی که بخواهیم زور بزنیم می‌ریم زمان مصدق، ورنمی‌داریم زرتی بریم سراغ جمشید و داریوش و خشایارشاه. ما می‌دونیم واقعیت چیه، اگه هم ده سال پیش الدرم بلدرم می‌کردیم و می‌خواستیم تو بشی رهبر اپوزیسیون، من یکی که غلط کردم، گه خوردم. بقیه خودشون می‌دونن رژیم غذایی شون چیه، من می‌خوام تو بشی رئیس جمهور. یه رئیس جمهور که چهار تا وزیر باسابقه بگذاره برای گردوندن مملکت، یه رئیس جمهور که هر چهار سال یک سال یا حداکثر دو بار بره نیویورک، سالی هم دو بار بره فرنگ، بقیه وقتش رو هم به اداره مملکت بگذرونه. ما رئیس جمهوری نمی‌خوایم که دنیا رو مدیریت کنه ولی توی کشورش همه همدیگه رو بخورن، بیا! این یکی اومد راه بره، چنان ضایع کرد که تا پونزده سال باهاس سیفون بکشی و عطر و گلاب بزنی که بوی رئیس جمهور از شامه ملت حذف بشه. چه جوری بهت بگم، ما یه رئیس جمهور می‌خوایم که برق‌مون قطع نشه، ف ی ل ت ر نشیم، روزنامه داشته باشیم، احترام داشته باشیم، روزی که می‌آد قیمت خونه اگه صد میلیون هست، بعد از چهار سال مثلا بشه صد و بیست میلیون نه دویست و پنجاه میلیون.

خاتمی جونم! عزیز دلم! چه جوری بهت باید قول بدیم که بچه‌های خوبی هستیم و بخدا بهت کمک می‌کنیم که مملکت رو اداره کنی، بهت کمک می‌کنیم و بیخودی هم هر روز تند نمی‌ریم که اذیتت کنیم. همراه‌ات هستیم و دل‌مون لک زده که مثل آدم زندگی کنیم. ما از بی‌احترامی خسته شدیم. ما از این‌که هر روز بشنویم یکی دیگه از بهترین بچه‌های این مملکت رفت فرنگ و دیگه نمی‌آد خسته شدیم. ما از این‌که هر روز دروغ بشنویم خسته شدیم، ما از این‌که هر روز ببینیم یک وزیر بی‌عرضه می‌ره کنار یکی بی‌عرضه‌تر می‌آد جاش خسته شدیم. ما از این‌که قیمت‌ها مثل موشک می‌ره بالا و در عوض موشک‌ها سقوط می‌کنه خسته شدیم. ما از خالی‌بندی‌ها خسته شدیم. ببین! چرا نمی‌فهمی!؟ چرا نمی‌تونی بدبختی ما رو درک کنی! ما از این وضع خسته شدیم. باید چی کار کنیم؟ باید همه جای شهر اسمتو بنویسیم روی در و دیوار؟ باید ملت عکس خاتمی رو بزنن روی ماشین و لباس‌شون و هر جا دست‌شون می‌رسه تا بفهمی؟ باید هر جا سخنرانی می‌شه جمع بشن و شعار بدن که بیایی؟ چی کار کنیم؟ جون حاجی بگو چه کنیم؟ آخه رفیق جان! یه نیگاه به تقویمت بنداز و ببین روزها همین جوری داره می‌گذره و هر چه می‌گذره آقاتیزه دندون‌هاش رو برای قاپیدن یک دوره دیگه ریاست جمهوری تیز می‌کنه.

ببین حاجی! دارم جدی می‌گم! تو شدی عین دخترعمو خوشگله که می‌خواهیم نامزدمون بشی، نشستی واسه خودت لب جوب، یه گل مریم هم گرفتی دستت و پرشو می‌کنی و هی می‌گی می‌شه نمی‌شه، می‌شه نمی‌شه، می‌شه نمی‌شه، بابا اگه می‌شه، بگو ما هم بریم تهیه و تدارک، شاید بابات رضایت داد، حضرت عباسی اگه رضایت ندی ممکنه یکی بره زن فرنگی بگیره، یکی هم بگه دلمو به همین مهوش‌خانوم خوش می‌کنم، بالاخره وقتی برق قطع باشه آدم روی نحس‌اش رو نمی‌بینه. ولی آخه این یارو هم ددری یه، هم بد اداست، هم دائم خونه باباست، هم می‌ره دیدن غریبون. تو رضایت بده، ما هم این ور قضیه حواس‌مون هست، اگه کسی خواست مراسم رو به هم بزنه و تحریم کنه و پشت سر رفیق‌مون حرف بزنه، نه دیگه دوست و رفیق سرمون می‌شه، نه دیگه حاضریم کوتاه بیاییم. نه که رفیق‌باز نیستیم، ولی رفیق اصلی ما مملکته و عشق اصلی‌مون کشوری که هر روز داره توی لجن و کثافت دیوانگی و بی‌عقلی فرو می‌ره.

من نمی‌دونم، شاید هم دلت با ما نیست، شاید می‌ترسی دوباره بگی آره، نه ماه به شکم بکشی آخرش هم یه بچه ناقص‌الخلقه به دنیا بیاد که نه قیافه‌اش به ملت ما شبیهه نه به دولت تو، اگه می‌خوای بگی نه، جون مادرت همین فردا بگو نه، ولی دست ما رو تو پوست گردو نذار. اگه نمی‌خوای خودت بیای، حالا که همه قبولت دارن، هر چی آدم گنده است جمع کن، برین بشینین توی یک خونه‌ای، دو روز حرف بزنین، آخر کار یکی رو انتخاب کنین که همه‌مون پاش وایستیم و از شر این زن‌بابا راحت بشیم. اگه این کار رو بکنی، هم عقل کردین، هم ملت می‌آن پشت سرتون، گیریم که چهار تا دله دیوونه نیان، بقول شیرازی‌ها باکی نیست. منتهی هر کاری می‌کنی زودتر، بابا لایت! بابا یواش! تا تو بگی نه، یارو سه دور کره زمین رو دور زده و یه متر دیگه به حجم کثافت مملکت اضافه کرده.

خاتمی جونم! من کاری به هیچ کس ندارم. این نامه رو هم واسه این دارم منتشر می‌کنم چون می‌دونم اینجوری زودتر به دستت می‌رسه، به من باید جواب بدی! من واسه‌ات زندگی‌مو گذاشتم. می‌دونم خیلی‌ها این کار رو کردن، ولی من کار خودمو می‌کنم. به من جواب بده، یا بگو آره و بیا و پاش وایستا و پات وای میستیم، یا بگو نه و به عنوان کسی که همه‌مون قبولت داریم، با بقیه اون‌هایی که می‌خوان مسائل کشور رو توی ایران حل کنن، بشینین یکی رو انتخاب کنین و اون بشه نامزد ائتلاف، ما هم تصمیم شما رو قبول داریم.

گفتم ما تصمیم شما رو قبول داریم، گفتم ما، فکر نکن خودمو جمع بستم که بگم از طرف ملت حرف می‌زنم، نه حاجی! دیگه اون عادت‌ها توی سر ما یکی که دیگه نیست. خودمو جمع بستم که تنها نباشم. حرف آخرم هم اینه که اگه جواب دادی که دادی، اگه ندادی، دیگه اصلا باهات حرف نمی‌زنم، توی روت هم نیگاه نمی‌کنم. مطمئن باش نمی‌رم سراغ غریبون، منتهی دیگه یادم می‌ره که یه روزی یه محمد خاتمی مشتی باحال داشتیم که می‌تونست گره کارمون رو واکنه، ولی اینقدر دست دست کرد که موهای سرمون عین دندونامون سفید شد.

مخلص رفیق

ابراهیم نبوی

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:0  توسط نگار   | 

 

این ایمیل چند روز پیش بهم رسید ... کلیات حرفش از نظرم درسته اما ...

گاهی فکر می کنم خیلی وقتها جلوی خیلی اتفاقات رو نمیشه گرفت ... حتی اگه خیلی هم به آدم مربوط باشه ...


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد.»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقايموش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موشنبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه بهخانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز بهخانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كهيك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 14:38  توسط نگار   | 

 

خنده داریم تا خنده ...

خنده ای داریم که خنده معصومانه کودکی را تداعی می کند ...

خنده ای داریم که قهقهه شیطان را ...

بعضی خنده ها چقدر دلنشین اند ...

و برخی ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:30  توسط نگار   | 

 

تعریف دقیق حرفه ای و آماتور رو نمی دونم و اینکه برداشتهای دیگران تا چه حد در این مورد می تونه متفاوت باشه ... ولی ...

وقتی که فکر می کنم می بینم خیلی اوقات باید در زندگی حرفه ای بود ... خصوصا توی کار که اگه حرفه ای نباشی کلاهت پس معرکه است ...

اما خیلی اوقات هم آماتور بودن رو به حرفه ای بودن ترجیح می دم ...

در کل خیلی دوست ندارم حرفه ای زندگی کنم ... خیلی وقتها توی زندگی حرفه ای خیلی چیزهای غیرحرفه ای نابود می شن که به نظرم ارزشش رو نداره ...

خیلی وقتها توی زندگی حرفه ای مجبوری تمام پلها رو پشت سرت خراب کنی ... اونوقته که خودت هم خراب می شی ... اونقدر خراب که دیگه نمی تونی درستش کنی ... و شاید اون لحظه تنها راهت گلوله ای باشه که به مغز خودت شلیک کنی و ... خلاص ...

البته خیلی وقتها هم اگه بخوای درمقابل آدمهای حرفه ای یه آماتور باشی محکومی به له شدن ... و اگه نمی خوای له شی ... باید حرفه ای باشی ... و حرفه ای برخورد کنی ...

متاسفانه الان به علت خستگی زیاد نمی تونم فکرم رو درست متمرکز کنم ... ولی به نظرم حرفه ای یا غیرحرفه ای بودن باید در موقعیت خودش بررسی بشه ... اینکه چشم بسته حکم بدیم حرفه ای بودن در همه زمینه ها به معنی برتر بودنه ... به نظرم خیلی حرفه ای نیست ...!!

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:3  توسط نگار   | 

 

آنقدر باید درد کشید تا پخته شد در درد ...

وگرنه به جرم خامی باید در ویترینهای این روزگار ماند... تا فروخته شد !!

آن هم به قیمت خامی !! ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:13  توسط نگار   | 

 

حسین پناهی آدم جالبی بود ... خدا بیامرزدش ...

می گفت: من عاشق زیبایی ام ... حتی یه قوطی کمپوت خالی ...

پرسید: قوطی کمپوت ؟؟

گفت : آره ... رفته بودم پشت بوم ... خورشید افتاده بود وسط پشت بوم ... اومدم برش دارم ... یه قوطی کمپوت خالی بود ... من خورشید رو می خواستم نه قوطی کمپوت رو ...

.

.

.

می دونی چیه؟ فکر می کنم حرفهاش واسه این به دل می شینه که از ته دلش بلند می شه ...

حرفهایی که همه اش ریا باشه ... ادا باشه ... هیچ وقت به دل نمی شینه ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 19:17  توسط نگار   | 

 

می رفتیم

و درختان چه بلند 

و تماشا چه سیاه !

راهی بود از ما تا گل هیچ ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:19  توسط نگار   | 

 

پایش شکسته بود ... گربه سیاه بیچاره ...

لنگان لنگان به در خانه آمده بود و پشت پرچینها خیره خیره نگاهم می کرد ...

به خانه آوردمش ... زخمهایش را مرهم گذاردم ...

مادر می گفت : گربه های سیاه، شوم اند ... ترحم به هر سیاهی شرط عقل نیست ...

روزها گذشت ...

یک روز که از خواب برخواستم گربه سیاه شوم کنار حوض ایستاده بود و چشمهای حریصش را به ماهی های کوچک قرمز دوخته بود ...

یاد حرف مادر افتادم ... ترحم به هر سیاهی شرط عقل نیست ...

بیرونش کردم از خانه ... از حریم امن ماهی های کوچک قرمز ...

این روزها هروقت به خانه می آیم گربه سیاه را می بینم ... که پشت پرچینها نشسته و خیره خیره به ماهی های کوچک قرمز نگاه می کند ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:40  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها حال بهتری دارم. روزها باران مهربان تر می بارد، شبها مهتاب زیباتر لبخند می زند. و من حس عجیب تری دارم... مثل دیوانه ای که مهتاب را وقتی کامل بود به تماشا نشسته و اینک سر در بیابانی گذاشته و می رود ... تنها همین ... می رود ...

مثل جوجه ای که زیر باران خیس شده، پرهایش بهم چسبیده اما ... جیک جیکش را پایانی نیست...

مثل منتظری که کنار پنجره دنبال سایه آشنایی می گردد ...

زیبا ... ببار ... ببار که سیاهی ها کمر به فتح زندگی بسته اند...

وای به روزی که سیاهی ها زندگی را فتح کنند ...

ببار زیبا ... ببار و نقشه شومشان را نقش بر آب کن ...

ببار تا گلها لبخند بزنند ... رودها جاری شوند ... تا برکه راکد نشود ... نگندد ... مرداب نشود ...

ببار تا دریا همیشه آبی باشد و زلال ...

زلال مثل چون تویی که زلالی و زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:18  توسط نگار   | 

 

ای ناز ... ای همه ناز ...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بي وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل اين زودتر ميخواستي - حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار

اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا؟

اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت

اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند

در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا؟

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

اين سفر راه قيامت مي‌روي تنها چرا؟

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:17  توسط نگار   | 

 

و خدا شهری آفرید که بعدها شهر دیوان و دیوانگان نام گرفت ...

یک سری دیو بودند و دیو صفت ...

یک سری دیوانه بودند و دیوانه صفت ...

آنها که دیو بودند ره دیوانگی نمی دانستند ...

آنها که دیوانه بودند مرام دیو صفتی نداشتند ...

همان بود که نه دیوها دیوانه ها را می فهمیدند ...

نه دیوانه ها دیوها را ...

دیوها شهر را برای دیوها می خواستند ...

دیوانه ها هم که دیوانه بودند و مرامشان دیوانگی ...

همین بود که دیوانه ها دیوانگی می کردند و دیوها دیوصفتی ...

ماجرای شهر دیوان و دیوانگان سالهاست ادامه دارد ...

از آنجا که دیوان بر حق نیستند شهر تسخیر ایشان نمی شود ...

و چون دیوانگان به آیین دیوانگی روزگار می گذرانند هیچ گاه به حکومت شهر نیندیشند ...

همین است که داستان شهر دیوان و دیوانگان را پایانی نیست ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:52  توسط نگار   | 

 

گفتن توی یه مدرسه یه درخت کاج بوده که یه کلاغه اونجا لونه داشته ...

یه بار یه گربه می ره بالای درخت تا جوجه کلاغ توی لونه رو بخوره ...

یه دفه آسمون سیاه میشه کلاغها حمله کردن به اون مدرسه و گربه رو همون بالای درخت از پا در آوردن ...

می دونی چیه ؟؟ فکر می کنم وحدت کلاغها و غیر از اون نوع دوستیشون از ما آدمها خیلی بیشتره ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:58  توسط نگار   | 

 

امروز بعد از مدتها رفتم پارک ... کافی شاپ ... کلی تجربه خوب ... با یه دوست خووووووووووب ...

وقتی برمی گشتیم رفتم کتاب فروشی ... یه کتاب از قیصر امین پور خریدم ...

خدا بیامرزدش ... چقدر حرف دل رو خووووووووب می زنه ...

این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سر بلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشمهای خسته خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه جنگل را

در آب بنگرند

آن روز

پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست

آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را

امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابند

و خواب نان تازه نبینند

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند

تنها ورود گردن کج ممنوع !

و زانوان خسته مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز

بی چشمداشت بودن لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده ، آن روز

از لای برگهای کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسلها

خمیازه می کشد

و کفشهای کهنه سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپها

در دست کودکان

از باد پر شوند

روزی که سبز ، زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هرجا که دوست داشته باشند

بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هرجا نیاز داشته باشند

بشکنند

آینه حق نداشته باشد

با چشمها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها

پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آیید !

ای روز آفتابی !

ای مثل چشمهای خدا آبی!

ای روز آمدن !

ای مثل روز ، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد ، هرروز

در انتظار آمدنت هستم !

اما

با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 15:38  توسط نگار   | 

 

نمی دونم خوبه یا بد !! اما قبلا دوست داشتم دنیام رو با همه قسمت کنم ...

حالا کمی خودخواه تر شدم ...

دنیای من مال خودم ... دنیای دیگران مال خودشون ...

دیگه دوست ندارم دنیام رو با کسی قسمت کنم ... یا تو دنیای کسی شریک شم ... بیشتر دوست دارم مهمون دنیای دیگران باشم ...

مهمون لحظه های کوتاه بودن رو به شراکت ترجیح می دم ...

البته این وسط دوستهای واقعی استثنا هستنا ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:41  توسط نگار   | 

 

تنم خسته است ... قلبم تند تند می زند ... این تن دیگر تاب این قلب را ندارد ... یا شاید این قلب تاب این تن را ...

چاقویی بر می دارم. دستم می لرزد ... دلم می لرزد ...

باید این سینه را شکافت ... می شکافم !! با هر دردی ... هر رنجی ... هر ...

می شکافم ... دست درون سینه می برم ... درش می آورم ... این قلب را ... این همه تپش را ... در می آورم و به سمتت می گیرم ...

و تو ... ای عزیز ... ای مهربان ... آن را از من می گیری و درون سینه ات می گذاری ... سینه ای که جوان است و تاب تپش دارد ...

آرام می گیرم نازنین ... آرام می گیرم ...

تپنده باش ... دردانه من ...

تپنده باش ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:24  توسط نگار   | 

 

امروز تو تمام این کره خاکی یک متر جا برای تنهایی پیدا نکردم ...

می تونی بفهمی چی داره به سرم میاد؟؟

وقتی یه عمر توی جمعیت تنها باشی ... دیگه نمی تونی توی تنهاییت با جمع باشی ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:32  توسط نگار   | 

 

بارون یادآور همه خاطرات خوب و البته بد آدمه ...

خاطرات خوبی که تا ابد خوب اند ... و خاطرات بدی که زمانی خوب بودند ...

خاطرات بد ... مثل بارون سیل آسا ... مثل سیل اشک ...

خاطرات خوب ... مثل نم نم بارون ... مثل اشک شوق ...

تضادهای قشنگی داره بارونی که می باره ...

و خیس می کنه ...

خیس خیس ...

.

.

.

تصمیم دارم دیگه نذارم خاطرات بارونیم سیاه بشن ... گل بشن ...

بارون باید پاک باشه ...

پاک پاک ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:56  توسط نگار   | 

 

گفت: می خوام همیشه طعم پیروزی رو بچشم ...

جواب داد : اگه آدم بزرگها رو برای بازی انتخاب کردی نباید از شکستت ناراحت بشی ... اگه قراره ناراحت بشی برو با همون بچه ها بازی کن که همیشه طعم شیرین پیروزی ... اون هم پیروزی در مقابل یه بچه رو بچشی ... و شاد باش ... از این همه پیروزی ...

از زمین چمن رفت بیرون ...

رفت تو کوچه به گل کوچیک بازی کردن ...

دیگه شده بود برنده تمام کوچه ها ...

دیگه هیچ وقت به زمین چمن قدم نگذاشت ...

می خواست همیشه پیروز باشه ...

.

.

.

پی نوشت: پیروزی داریم تا پیروزی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 15:55  توسط نگار   | 

 

شگفتا! هرچه غوغاهای زمین در برابرم ساکت تر می شود زمزمه ناشناسی از دوردستهای درونم نزدیکتر می آید. هرچه جهان بیشتر رنگ می بازد سرزمین ناشناخته از دور پدیدارتر می گردد و هرچه رنگها می میرند یک " نمی دانم چه " ای در من رنگ می گیرد و هرچه از این شهر دورتر می شوم سواد ناشناخته آبادی ای از دور آشکارتر می گردد و هرچه با زندگی بیگانه تر می شوم حیاتی در من آشکارتر می روید و با این چهره ها هرچه ناشناس تر می گردم چهره ای در آینه فطرت من نمودارتر، خویشاوندتر می افتد و غربت وطن را و بیگانگی خویشاوندی را و عطش در کنار این آبهای ناگوار، سرچشمه زلال و مانوس دیگری را فرایاد من می آورد ...

دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:37  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

در این حوالی در پی رد پای گمشده ای می گردم ...

گمشده ای که صدایش با من است ...

اما رد پایش را دیریست گم کرده ام ...

.

.

.

رد پا را باید یافت ... این تازه یک نشانه است ... نشانه ای برای رفتن ...

نشانه ها را باید دنبال کرد ...

رد پا را نباید گم کرد ...

راه را باید پیمود ...

راه را باید طوری پیمود که رد پا محو نشود ...

رد پا را نباید اشتباه گرفت ...

راه را نباید خطا رفت ...

.

.

.

راه اگر راه باشد به آبادی می رسد ...

به دریاچه ای آبی ... جنگلی سبز ...

راه اگر بیراه باشد به صحرا می رسد ... به چاه خشکیده ... آب شور ...

.

.

.

یافتن آبادی بلد راه می خواهد ...

.

.

.

به آبادی که رسیدی ... جرعه ای از چشمه بنوش ... به اهالی آبادی سلام کن ...

و دمی بیاسای ...

خستگیها را تنها در آبادی ... کنار مردمی آباد می توان از تن بیرون کرد ...

.

.

.

مراقب باش ...

راه اگر بیراه باشد ... راهزن دارد ...

راه اگر راه باشد راهدار دارد ...

.

.

.

رهگذر راه باش ... نه راهزن رهگذر ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:48  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني