تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

هر حرفی را که نباید گفت ...

بعضی حرفها را نگفته باید شنید ...

گوش کن ...

یاد بگیر گوش کنی ...

یاد بگیر بیشتر از حرف زدن گوش کنی ...

یاد بگیر نگفته ها رو بشنوی ...

یاد بگیر ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:16  توسط نگار   | 

 

کنار خونه اش یه اتاق ۶ متری ساخته بود ...

یه فرش ۶ متری توش انداخته بود ...

چند تا پشتی ...

و یه سماور گوشه اتاق ...

دم اذان که می شد سماور رو روشن می کرد ...

همسایه ها جمع می شدن ...

گاهی هم یه مسافر غریب ...

نماز می خوندن ...

و یه چایی ...

به همین سادگی ...

.

.

.

بچه ها همیشه دوست داشتن توی اون ۶ متری ساده ماه رمضونها روزه کله گنجیشکیشون رو افطار کنن ...

.

.

.

ساده بود ...

به سادگی بچگی ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:27  توسط نگار   | 

 

بد نیستم ...

خوب هم نیستم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:45  توسط نگار   | 

 

پشت این ابرهای سیاه ...

فانوس کوچک مهتاب ...

درخشش عجیبی است نازنین ...

.

.

.

باز از اون خوابها دیدم که بند بند وجودم موقع پریدن از خواب می لرزید ...

وقتی بیدار شدم فقط یه جمله به زبونم اومد ...

یا ارحم الرحمین ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:6  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

کنار پنجره می روم ... نه به دیدار عابری ... سایه ای ... که می گذرد و وحشت را میهمان ناخوانده کوچه باغهای بی نور می کند . شاید به شنیدن صدای نی لبک چوپان گم کرده راهی که چرت تاریکی ها را پاره می کند ... یا شاید به دیدار ستاره ای ... ماهی ... که سایه ها را رسوا می کند ... و شبگرد کوچه باغهای روشن لبخندی به این رسوایی می زند و می گذرد ...

کنار پنجره می روم به امید عبور از تاریکی به سوی نور ... نوری که چشمهایم را روشن کند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 14:40  توسط نگار   | 

 

خیلی وقته ... تقریبا از آذر ۸۴ که وبلاگ زدم دلم می خواست اینها رو بگم ...

نشد ... هرقدر بیشتر گذشت ... بیشتر نشد! اما اگه حالا هم نگم ... شاید دیگه هیچ وقت نشه ...

دلیلش نوشته ها و کامنتهای چند تا از بچه ها تو چند تا از وبلاگها بود. چند تا مطلب از جنگ و شهید و شهادت ... مرد و مردونگی تا ... دولت کریمه!!

دلیل دیگه اش اتفاقات این ۶ ماه توی دانشکده و برخورد بعضیها بود که علامت سوال ذهنم رو روز به روز بزرگتر می کرد ...

یه بار یه مطلب با دو تا عکس ( یکی عکس انجمن ، یکی هم عکس نشریه ها) گذاشتم. فرداش یکی اومده بود می گفت : "تو داری عوام فریبی می کنی" ... رو این جمله خیلی فکر کردم ولی من کسانی که وبلاگم رو می خونن عوام نمی دونم ...

یکی می گفت: تو داری تو دانشکده ریشه می دوونی ... من فکر می کارم! حالا کار ندارم که اون فکر می کاره یا نه! ولی درخت اگه ریشه نداشته باشه می شه علف هرز... قضیه علف هرز رو می دونی؟ علف هرز همه قوت زمین رو می گیره ... تو اون زمین نمی ذاره هیچ گلی هیچ درختی رشد کنه ... همه چی رو خشک می کنه ... نه ! من ریشه دارم ... ولی نه ریشه ای که تو فکر می کنی ...

تازگی ریشه دار بودن شده جرم ... گناه ... علف هرز بودن شده ارزش ... جالبه نه؟! ما داریم کجا می ریم؟؟

بگذریم ... این بار نمی خوام از چیزی که می خواستم بگم دور بشم ...

چند وقت دیگه انتخاباته ... دم انتخابات که میشه می شینم اوضاع مملکت رو از اول تا حالا مرور می کنم . از زمان پدر مادرهامون ... از زمانی که مادرهامون توی خیابونا توی تظاهرات از دست مامورها کتک می خوردن. زمانی که پدرهامون حتا موقع تولد بچه هاشون که ماها باشیم توی جبهه ها بودن ... زمانی که ...

وقتی خودم رو شناختم  مادربزرگم دو تا قاب عکس بهم داد. مال داییهام بود. صاحب یکیش ۲۴ سالش بود صاحب اون یکی ۱۸! اما صاحبهاش دیگه نبودن. ۱۸ ساله هه شهید شده بود... ۲۴ ساله هه مفقود ... مادربزرگم همیشه می گفت کاری نکن اون دنیا نتونی تو چشم داییهات نگاه کنی ... می گفت ایران جوونهاش رو داده تا به اینجا رسیده ...

سالها گذشت ... راهنمایی که بودم فهمیدم ایران نه تنها جوونهاش رو داده بلکه هنوز هم باید بده ...

بحث من سر همین جوونهاست ... جوونهایی که یه زمانی ۱۸ ساله و ۲۴ ساله اش کارهایی  می کردن و حالا ...

گاهی وقتها جز اینکه واسه بعضی از این جوونها سری از رو تاسف تکون بدی و با سرعت هرچه تمامتر از کنارشون رد شی ... کار دیگه ای نمی شه کرد ...

ایران! چقدر یه زمانی آدمها واسه این کلمه جون می دادن اما حالا ... همه حاضرند هر کاری بکنن که از این ایران ! فرار کنند ...

از اون روسای مملکت که ملت رو یک مشت خر فرض می کنند تا اون جوونی که کارش شده ولگردی تو خیابون ... کوچه ... و گاهی حتی دانشگاه! از اون دانشگاهی که یه زمکانی راه بود تا این دانشگاهی که بیشتر شبیه چاهه! از اون سیاستی که جوون پرورش می داد تا این سیاستی که قدرت پرورش می ده و حکومت مطلقه ...

تو اسکیلهای بزرگتر سیاست و اقتصاد مملکت ... تو اسکیل کوچیکتر همین دانشکده ...

یه سری که براشون مهم نیست ... یه سری هم که مهمه برای خودشون و قدرت طلبی خودشون مهمه ... نه واسه کشور و دانشکدشون ...

فقط کافیه یه جوون ۲۴ ساله اون دوران رو با این دوران مقایسه کنی تا سرت رو پایین بندازی و فقط تاسف بخوری ...

پدر همیشه میگفت : اول خودت رو بساز ... بعد خونه ات رو ... بعد محله ات رو ... بعد شهرت رو ... بعد کشورت رو ... بعد دنیا رو ...

شاید واسه همینه که دوست داشتم دانشکده ام آباد باشه ... اما ... اوضاع به جایی رسیده که آدمها واسه کل کل با هم از خونشون ... دانشکدشون ... کشورشون مایه می ذارن ...

شایدم واسه همینه که دارم سعی می کنم یه راه جدید پیدا کنم. یه راهی که پیش وجدان خودم سربلند باشم و بتونم من هم کاری اندازه قدرت این دستهای کوچیک انجام بدم ...

یه زمانی دانشکدم برام مساوی خیلی از ارزشها بود ...

حالا خیلی از اون ارزشها رو باید جای دیگه ای دنبالش باشم ...

کاش یه کم به راهی که داریم می ریم فکر می کردیم ...

کاش افرادی که بعدها میان بتونن کارهای رو انجام بدن که ما هیچ وقت نتونستیم ...

کاش ایران سربلندی گذشته هاش رو پیدا کنه ...

 

باز به سر شب که سرم

غصه نشسته رو دلم

می گن داره شهید میاد

یه عالمه ... خیلی زیاد ...

ای ایران ای مرز پر گهر ...

زنده باد ایران ...

.

.

.

دسته گلای بی زبون

گمشده های بی نشون

یه ریزه خاکسترشون

دو حلقه انگشترشون

یه تیکه استخون سرد

یه شاخه گل یه بال و پر

یه دکمه پیرهنشون

یه ذره خاک تنشون

تابوتای یه اندازه

رو هرکدوم یه سربازه

باده که شیون می زنه

ابره که بر تن می زنه

تابوتا خیس آب می شن

دسته گلا خراب می شن

می پیچه تو شهر و دهات

عطر سلام و صلوات

آآآآآآآآآآآآآآی مادرای مهربون

بچه هاتون بچه هاتون

دسته گلایی که دادین

به جبهه ها فرستادین

حالا با تابوت اومدن

با بوی باروت اومدن

سر ندارن پا ندارن

شوق تماشا ندارن

مادرا از خدا می خوان

با گریه و دعا می خوان

تابوتاشونو باز کنن

بچه هاشونو ناز کنن

.

.

.

اما بوی عجیب میاد

بو کنی بوی سیب میاد

می گن کسی که پا بشه

راهی جبهه ها بشه

سر به بیابون بذاره

تو عاشقی جون بذاره

اونجا آفتاب می شینه

باغ گل سیب می بینه

بچه های عزیز من

باغ گلای سیب من

رو عشقتون پا نذارین

ایران رو تنها نذارین

میهن رو تنها نذارین

...

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:40  توسط نگار   | 

 

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

از بچگی عاشق این شعر بودم ...

حیف ... خیلیهامون تا حالا بهش فکر نکردیم ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:33  توسط نگار   | 

 

گفتم درسته خیلی نامردیها در حقم کرده اما من همچین فاجعه ای رو حتا برای دشمنم هم آرزو نمی کنم !!

هنوز امیدوارم بفهمه داره اشتباه می کنه ...

خدایا خداوندا بارالها ... هیچ مخلوقی را ذلیل مخلوق دیگری مگردان !! آآآآآآآآآآآآآآمیییییییین ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 20:25  توسط نگار   | 

 

صبح داشتم از کنار پارک رد می شدم صحنه جالبی دیدم ...

خیابون حدود نیم متر ریزش کرده بود. ماشینی هم که اونجا بود دو چرخ سمت راستش رفته بود توی گودال ولی دو تا چرخ دیگه رو زمین بود ... طفلی بدجور چپ کرده بود ...

گاهی اوقات حس می کنم شباهت زیادی به این ماشینه دارم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 21:9  توسط نگار   | 

 

گفتم : دعوا شده ...

گفت: با کی دعوات شده؟؟

گفتم: وا!! خودم رو نگفتم که !! مگه من با کسی دعوا می کنم؟؟ تو که می دونی دعوا اصلا تو ذات من نیست ... هست؟؟

گفت: نه... ولی خدا نکنه از دست کسی عصبانی بشی ...

خندیدم ...

راست می گفت ...

من اصولا عصبانی نمی شم ... نمی شم ... ولی اگه بشم خدا به داد اون طرف برسه ...

دلیل هم داره ... کاسه صبر من خیلی بزرگه ... ولی در برابر بعضیها اون هم پر می شه ...

گاهی از دست خودم خیلی حرصم می گیره ...

می دونی از چی؟؟

از اینکه فکر می کنم اگه صبرم یه ذره کمتر بود انقدر ضجر نمی کشیدم ...

چرا سعی می کنم همه چیز رو تحمل کنم ...

همه چیز ... همه کس ... ارزش صبر رو داره؟؟

نه ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:55  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

اگر می بینی سکوت کرده ام می خواهم صدای نفسهای کوتاهت را بشنوم ...

نفسهایت آرامم می کند نازنین ...

نفسهای این روزهایت عجیب آرامم می کند ...

به یاد داری نازنین؟؟ آن روزها که نفس نفس زدنهامان گواه دلواپسیهامان بود ... آن روزها که اضطراب در چشمهامان دودو می زد ... آن روزها که ...

و این روزها ... که آرام نفس می کشیم ...

که بی بهانه لبخند می زنیم ...

که ...

باید به شکرانه این روزها کاری کنیم ...

شکرانه آرامش چیست نازنین؟؟

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:7  توسط نگار   | 

 

وقتی ۴ ترم مشروط می شی بهت یه فرجه می دن ...

می گن باید معدلت رو بالا بکشی ...

باید خودت رو ثابت کنی ...

به دیگران ...

.

.

.

مشروط شدم ...

نه چهار بار ...

چهار سال ...

رفتم تو فرجه ...

باید معدلم رو بکشم بالا ...

باید ثابت کنم ...

اثبات اما نه به دیگران ...

فقط و فقط به خودم ...

.

.

.

باید ثابت کنم که می تونم فراموش کنم ...

همه چیز رو ...

اما نه همه کس رو ...

.

.

.

آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم ...

آرامتر از عطر شبنم و برگ ...

به بوی تو آویخته ام امشب تنهایی ام را ...

آه گل ناز ... گل ناز ... گل ناز ...

چقدر از تماشای تو خالی بوده ام ...

چقدر از تمنای تو سرشار ...

باغ بی نام و نشانی بودم ...

رها شده در فراموشی و خاموشی ...

رها شده ... رها شده ...

به نوازش سرانگشت عطر تو برخاستم از خاک ... عطر تو ...

.

.

.

بهار اومد ... گل بابونه اومد ... شقایق با دل دیوونه اومد ...

به غیر تو که پیش یاس و نرگش نبودی ... هرکه دیدم خونه اومد ... خونه اومد ...

.

.

.

آه... گل ناز ... گل ناز ... گل ناز ...

دست خواهش کودکانه ام قد می کشد تا ساقه ات ...

آه... گل ناز ... گل ناز ... گل ناز ...

در آخرین شاخه ایستاده ای ... با دامانی چیده ...

عطر افسونگر ... عطر افسونگر ...

 

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دلخونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستارست

مثل ابرا دل من پاره پارست

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

من عاشقی دلخونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره

که چشماتو به یاد من میاره

تماشای تو زیر عطر بارون

چه با من می کنه امشب دوباره

شب و تنهایی و ماه و ستاره

من عاشقی دلخونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

پی نوشت: این شعر در هر حالی آرومم می کنه ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:51  توسط نگار   | 

 

همه اول هفته کار می کنن . وسط هفته درس می خونن آخر هفته تفریح!

ما برعکسیم !! اول هفته درس می خونیم . وسط هفته تفریح (!!) آخر هفته هم کار ...

تازه تفریحمون هم چی هست !! رفتن به دانشگاه!!!!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:3  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

تو را سپاس می گویم که آرامشی را که سالهاست دریغم داشته اند هر روز جرعه جرعه در کامم می ریزی و تلخ کامی دیرین را به شیرینی لبخندی آن هم نه از جنس اجبار بدل می کنی ...

شنیده ام به هرکه بخواهی بی حساب عطا می کنی ...

لبخند را که یادگار توست تا ابد بر روی لبهای ترک خورده ام نگاه خواهم داشت ...

ای سراپا همه خوبی ...

و ای زیباترین زیبای روزگار ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:53  توسط نگار   | 

 

گل زرد و گل زرد و گل زرد ...

بیا با هم بنالیم از سر درد ...

 

امروز چیزی شنیدم که باعث شد دوباره معنی دوستی رو واسه خودم مرور کنم ...

دیدی گاهی تو راه دانشگاه تا خونه حوصله ات سر می ره و آرزو می کنی کاش کسی همراهت باشه که فقط حوصلت سر نره؟؟!! اینم یه نوع دوستیه ... فقط واسه سر نرفتن حوصله ...

دیدی گاهی دنبال یکی می گردی که باهاش بری بیرون ولگردی !! بری چرخ بزنی ... پارک ... سینما ... رستوران ... و واسه داشتن چنین دوستی !! حتا حاضر باشی دنگ اون رو هم بدی ... اینم یه نوعشه ... بعضی دوستیها رو حتا میشه خرید ...

شده گاهی حاضر باشی همه چیزت رو بدی که فقط یکی تحویلت بگیره ...

این دیگه خیلی به نظرم بدبختیه !! خدا اون روز رو نیاره کسی در این حد ...

.

.

.

داشتم فکر می کردم اگه دوستی فقط به اینا باشه من هیچ وقت دوست خوبی واسه هیچ کس نبودم !!!

.

.

.

انگاری باز رفتی اونجا ...

بابااااااااااااااا ... به تو چه ؟؟

خوب ... دلم می سوزه ...

خاک به سرت !! اگه یک هزارم اینها دلت به حال خودت می سوخت الان اینجا نبودی بیچاره!! برو تا نزدم شل و پلت کنم!!

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:30  توسط نگار   | 

 

فردا بعد از ۹ روز قراره برم گروه ...

دلم برای بعضیها بدجور تنگ شده ...

ولی همچنان دوست ندارم بعضی رو ببینم ...

ناخودآگاه یاد حرف یکی از فارق التحصیلهای ۸۲ ای افتادم ...

برای افطاری دعوتش کردم. گفت:

فکر دیدن بعضیها شوق دیدن بعضی از دوستان رو می گیره ...

کاش روزی نرسه که منم اینجوری فکر کنم ...

کاش روزی نرسه که توی کسر زندگی به صفر صفرم برسی ... در اون صورت شاید مجبور شی واسه رفع ابهام تمام فاکتورهای صورت و مخرج رو با هم بزنی ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:15  توسط نگار   | 

 

تو را می شناسم ...

مهربانتر از منی با من ...

جاری تر از منی در من ...

و من ... تو را ... ای جاری ... ای مهربان ... چقدر خوب می شناسم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:49  توسط نگار   | 

 

دنبال یه مترجم خوب می گردم ...

باید حرفهام رو به زبون امروزی ترجمه کنم ...

اما مترجم هم باید به زبون مبدا احاطه داشته باشه هم مقصد ...

مشکل از مبداست ...

شدم مثل یه کتیبه قدیمی ...

یه سنگ نوشته که سنگتراشش خیلی هم براش زحمت کشیده ...

اما کسی نمی تونه بخونتش ...

فقط باید گذاشتش تو موزه ...

زیبا ...

سنگ تراش خوبی بودی ...

کاش زبان امروزی می دانستی ... کاش ...

می ترسم نازنین ...

می ترسم پیش از آنکه مترجمی پیدا کنم سیلابهای این روزگار همین چند خط شکسته را هم با خود ببرد ...

نازنین ...

نازنین ...

می ترسم نازنین ...

می ترسم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:17  توسط نگار   | 

 

دندوناش رو بهم قفل کرده بود ...

اما صدای ناله اش حتا از پشت دندونهای قفل شده هم بیرون میومد ...

دست خودش نبود ...

نبود ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 20:56  توسط نگار   | 

 

kill me with thy weapon not with words

...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:49  توسط نگار   | 

 

تمام حرفهایش یک جمله بود ...

تا خواست به زبان بیاورد نگاهش به چیزی گره خورد ...

حرفش را فرو خورد ...

بعدها هرقدر فکر کرد یادش نمی آمد آن جمله چه بود ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:8  توسط نگار   | 

 

امروز روز حذف و اضافه است ...

دارم فکر می کنم حذف و اضافه ... حذف اضطراری ... تکدرس ... خیلی مهمتر از انتخاب واحده !!

ولی حذف اضطراری یه مشکل داره ! اونم اینه که استاد باید امضا کنه !!

یه لیست گذاشتم جلوم ...

یه سری باید حذف بشن ...

یه سری اضافه ...

امیدوارم حذف اضطراری مجبور به حذف چیزی نشم ...

همیشه حذف اضطراری آزارم می داده ...

اگه استاد امضا نکنه چی؟؟

تا حالا چند بار مجبور به حذف اضطراری شدم ... ولی فقط یه بار امضا گرفتم ... بقیه اش رو بدون امضا حذف کردم ...

همیشه بعد از حذف اضطراری دلشوره می گیرم ...

اما همیشه هم مجبورم ...

گاهی اجبار دنیای واقعی آزارم می ده ...

چه می شه کرد؟؟ اینم زندگیه ...

یه درس رو گذاشتم واسه تکدرس ...

درسی که سخته ... اما دوست داشتنی ...

یه چیزی شبیه کوانتم!!

البته فقط شبیهه ...

می خوام با سختگیرترین استاد دانشکده تکدرس کنم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:59  توسط نگار   | 

 

دونه های تسبیح رو گرفته بود توی نور و خیره خیره به برقش نگاه می کرد ...

می بوسید ... می بویید ...

هنوز بوی عظمت اون خونه رو می داد ...

بغض کرده بود ...

ازش خجالت می کشید ...

مثل جوجه کوچولویی که سالها از لونه اش بیرون افتاده بود ولی به خاطر مراقبتهای اون نه تنها به دست هیچ گربه ای نیفتاده بلکه داشت پرواز رو هم یاد می گرفت ...

دلش می لرزید ...

دستهاش می لرزید ...

و چشمهاش ...

اما داشت یاد می گرفت ...

می خواست پرواز کنه ...

می خواست به لونه خودش برگرده ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:18  توسط نگار   | 

 

مثل گنجشکی که توی دست کسی چلونده شده بود...

یکی پرش رو کنده بود ...

یکی بالش رو شکسته بود ...

یکی نوکش رو ... زبون آوازش رو بسته بود ...

یکی ...

مثل گنجشکی که تمام لحظه لحظه های زندگی کوتاهش تقلا کرده بود ...

مثل گنجشکی که زندانبان بی شرمش آروم آروم انگشتهاش رو شل می کرد ... دستهاش رو شل می کرد ...

احساس می کنم می خوام پرواز کنم ...

از همه افطاری امشب اون لیوان آب یخ بیشتر از همه بهم چسبید ...

انگار کف دستهام ... روی چشمهام ... یه گوله آتیش بود ... که با اون آب خنک شد ...

.

.

.

انگاری امشب هوا طوفانیه ...

بارون نمیاد ... اما صدای فریاد آسمون گوش خلایق رو کر کرده ...

.

.

.

سوار ماشین می شم ... شیشه رو تا ته پایین می دم ... سرم رو از پنجره بیرون می کنم ...

دوست دارم داااااااااااااااااااااااااااااااااد بزنم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:48  توسط نگار   | 

 

میان گریه هایش می خندید ...

اگر بدیها را ندیده بود ... خوبیها را باور نمی کرد ...

و خدا اولین بار بدیها را به او نشان داد ...

و اینک ...

میان گریه هایش ... می خندید ...

و خدا را برای تمام بدیها ... برای دیدن تمام بدیها شکر می کرد ...

اینک خوبیها را باور داشت ...

ایمان داشت ...

ایمان ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:43  توسط نگار   | 

 

اومده بودن در خونه رو نصب کنن ...

می گفت : کجه ...

در کجه؟؟ نه ... صافه!!

چهارچوب کجه؟؟ نه ... صافه!!

دیوار کجه؟؟

می گفت دیوارتون رو باید خراب کنین ...

در صاف به دیوار کج نمی خوره ...

گفتم: دیوار رو خراب کنیم ... به خاطر در ؟؟؟!!!

می گفت: درش مال کارخونه است ... کارخونه در کج درست نمی کنه ... توی کارخونه همه چی صافه !!

می گفت: باید دیوار رو خراب کرد ... باید بنا بیاد ...

گفتم: دیوار رو خراب کنیم ... به خاطر در ؟؟؟!!!

.

.

.

بی ربط: نگاه معنادار آدمهای بی معنی رو ترجیح می دی یا نگاه بی معنی آدمهای معنادار؟؟

 

+ آتش گرفته در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:25  توسط نگار   | 

 

یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:57  توسط نگار   | 

 

امروز احساس کردم نسلمون رو به انقراضه ...

حاضرم هر کاری بکنم یه بار دیگه همه ۸۳ ایها جمع بشن ...

مثل سال اول ...

شاد ... بی هیچ دلخوری ... کینه ... یا هرچیز از این دست زشتی ها ...

یادش بخیر ... اون روزا کنار آمفی تئاتر نشسته بودیم و فکر می کردیم کی قراره بزرگ بشیم ...

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم ...

تو این ۴ ساله جمع غالب همه برنامه های دانشکده ۸۳ ایها بودن ...

حالا کجان؟؟

۸۳ ایهای بی معرفت ...

دلم براتون تنگ شده ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:53  توسط نگار   | 

 

در کعبه شد شهید و به محراب شد شهید

قربان حسن مطلع و حسن ختام او ...

شروع سال تحصیلی جدید را به تمام کسانی که این ترم درس ندارند و یک ترم تمام از برکات وجود گروه فیزیک بهرمند نمی شوند صمیمانه تبریک می گویم و از درگاه ایزد منان آزادی همه اسرا را خواستارم ...

چیه؟؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟؟ بابا شوخی کردم ... هنوز هیچی نشده دلم تنگیده ...

فردا می بینمتون ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:45  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني