تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

می گم: خوب ... بستگی داره ...

می گه: به چی؟

ــ به اینکه تو از روی نیازت رفتار کنی یا از روی قدرتت!

ــ باز شروع کردی؟ نیاز ... قدرت ... هیچ آدمی قدرت مطلق نداره ... آدم مجموعه ای از نیاز و قدرته ...

می گم: می دونم بابا ... ولی بستگی داره که مبنای تصمیماتت اون نیازه باشه یا اون قدرته ...

ــ یعنی چی؟

ــ یعنی اینکه به دیگران به عنوان یه همفکر نگاه کنی یا یه حامی ؟!

می گه: حالا تعریف تو از همفکر و حامی ... نیاز و قدرت چیه؟؟

می گم: ببین مگه نمی گی آدم مجموعه ای از نیاز و قدرته؟

ــ خوب؟

ــ خوب دیگه بستگی داره آدم نیازش چی باشه ...

یه سری آدمها نیاز به تایید دارن ... یه سری نیاز به تحویل ... یه سری همفکر ... یه سری هم حامی ...

ــ وااااااااااااااااااای ... چرا انقدر می پیچونی ... نمی شه ساده تر بگی؟؟

ــ ببین ... یه سری از آدمها نیاز دارن مدام تایید بشن . تمام کارهاشون ... درست یا غلط ... دوست دارن تایید بشه ... پس بیشتر با آدمهایی ارتباط برقرار می کنند که تاییدشون کنن. یه سری آدمها فقط احتیاج دارن دیگران تحویلشون بگیرن ... دوست دارن گل سرسبد مجلس باشن ... در حضورشون کسی ابراز وجود نکنه ... خودشون باشن و خودشون ... اول و وسط و آخر همه چیز ... یه قدرت طلب قهار ...

یه سری آدمها احتیاج به همفکر دارن. یعنی وقتی مشکلی براشون پیش میاد دوست دارن با یکی مشورت کنن. از دردودل ساده گرفته تا مشورت تو مهمترین کارها ... اما فقط در حد مشورت نه تصمیم گیری...

ولی امان از این دسته آخر ... افرادی که نیاز به یه حامی دارن ! اونها نه احتیاج به همفکری دارن نه تحویل نه تایید ... احتیاج دارن یکی حمایتشون کنه ... راحت تر بگم ... یه آقا بالاسر می خوان! این دسته آدمهایی هستند که قبل از رشد شخصیتشون وارد حیات اجتماعی می شن و چون هنوز نمی تونن از خودشون دفاع کنن به یه حامی نیاز دارن ... این دسته برای پیدا کردن حامی می رن سراغ دو دسته اول ، یعنی اونهایی که نیاز به تایید یا تحویل دارند ...

می گه: خوب حمایت کن ...

می گم: نمی شه ...

می گه: چرا؟؟

می گم: به سه دلیل ... اولا من نه احتیاج به تایید دارم نه تحویل ... بیشتر دنبال یه همفکرم ...

دوما حمایت بیجا از یه نفر باعث می شه اون هیچ پیشرفتی نکنه ...

سوما تو باید از کسی حمایت کنی که رفتارهاش رو قبول داشته باشی ...

می گه: خوب اینجوری یه سری آدمها از دست می رن ...

می گم : خوب ... برن ...

می گه: یعنی مهم نیست ؟؟

می گم: مهم هست اما باز بستگی داره که چی رو به چه بهایی بخوای نگه داری ... بعضی آدمها رو به بهای تمام ارزشهات؟؟ گرون نیست؟؟

می گه: نمی دونم ... بذار بعدا زنگ می زنم ...

قطع می کنه ...

دارم فکر می کنم ...

بعضی آدمها رو به بهای تمام ارزشهات؟؟ گرون نیست؟؟

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:27  توسط نگار   | 

 

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

به بوی گل نفسی همدم صبا می باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می باش

چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی

بهرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا می باش

 

+ آتش گرفته در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:57  توسط نگار   | 

 

کسوف رو دوست دارم ... وقتی که ماه با تمام وجود سعی می کنه خورشید رو قایم کنه اما خورشید حتا از پشت ماه هم می درخشه ...

پی نوشت: می گن موقع کسوف نباید مستقیم به خورشید نگاه کنی ... چشم آدمی را یارای دیدار حقیقت نیست ... کوری می باید شایسته آدم بودنمان !!

 

...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:8  توسط نگار   | 

 

آلیااااااااااااااااااااااااااااااااف دوزیه ....

.

.

.

بالشش سفت بود ... سفت سفت !! انقدر سفت که هرشب وقتی سرش رو روی بالش می ذاشت ... سرش درد می گرفت ... کابوس می دید ... کابوس نگاه های کثیف آدمهای کثیفتر ...

تقصیر بالش بود ...

یه روز صبح که از خواب بیدار شد ... از کابوس تکراری شبهای گذشته ... از گردن درد همیشگیش خسته شد !! بالش رو برداشت ... هرچی گشت قیچی رو پیدا نکرد ... طاقتش طاق شده بود ... چاقو رو برداشت و افتاد به جون بالش !!

پاره اش کرد ...

نشست وسط پرها ... خندید ... از ته دل ...

پرها رو پرت می کرد به هوا ... فوتشون می کرد ... جیغ می کشید و ... می خندید ...

از بیرون پنجره صدایی اومد ...

آلیااااااااااااااااااااااااااااااف دوزیه ...

چشمهاش برقی زد ... همون برق همیشگی ...

خیلی وقت بود چشمهاش برق نمی زد ....

پرها رو جمع کرد ...

باید یه بالش جدید درست می کرد ...

.

.

.

شب بالش براش لالایی آرومی می گفت ...

اونشب آروم خوابید ...

 

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یکبار

تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار

ببین که چندتا قرنه تن به اسیری دادی

دنیات شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم بهم می ذاری می بینی عمر تموم شد

بین چهار تا دیوار وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده

همین روزا می بینی که فرصتی نمونده

بیرون بیا خودت باش تو آدمی نه برده

همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده

عاشق زندگی باش زندگی شغل و پول نیست

تو امتحان بودن برده بودن قبول نیست

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یکبار

تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار

...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:29  توسط نگار   | 

 

می دونی چیه ...

وقتی آدمها احساس خفگی می کنن یه چاه می خوان برای داد ... یا یه کوه تنها برای فریاد ... انتظار آدم ندارم ... 

اما وقتی اون رو هم ندارن ...

شاید باید خفه بشن ...

.

.

.

اینجا یه زمانی برام چاه بود ... اما حالا ... حتا اون هم نیست ...

کنار چاه تنهایی آدم نباید گوش نامحرم باشه ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:29  توسط نگار   | 

 

بعد از فتح تماااااااااااااااااااااااااااااااام قله های این دنیای کوچیک ...

فتح قله اورست رو به اونی که فتح کرده تبریک می گم ...

از قدیم ندیم گفتن درخت هرچه بارش بیشتره سر به زیرتره ...

کو گوش شنوا !!

داستان پهلون پنبه رو شنیدی؟؟

بعضیها هستند بار پنبه به دوش می کشن با کلی ادعای پهلوانی ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:51  توسط نگار   | 

 

این از این طرف می کشید ... اون یکی از اون طرف ...

ترک خورده بود ...

داشت با همه وجود تلاش می کرد ترکهاش باز نشه ...

نباید بشکنه ... نباید پاره شه ...

می گن عروسک جون نداره ... احساس نداره ...

شاید برای همین این از این طرف می کشید ... اون از اون طرف ...

و هیچ کس فکر نمی کرد که شاید ترک خوردن رو احساس کنه ...

عروسک گوش نداشت ... اما صدای قهقهه اونها رو می شنید ...

شاید باید دستش رو می داد ... شاید پاش رو ... یا حتا چشمش رو ...

عروسک چشمش رو دوست داشت ... نگاه رو دوست داشت ...

اما حاظر بود اون رو هم بده ...

فقط ...

فقط هرکسی از یه طرف نکشه ...

عروسک خسته بود ...

خسته ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:56  توسط نگار   | 

 

درست یادم نیست کی بود می گفت ... اما حرفش خوب یادمه ...

می گفت: آدمها رو باید محک زد تا عیارشون معلوم بشه ...

می گفت: دوستیها رو باید بگذاری جلوی آتیش تا بفهمی مثل پنبه می سوزه و جمع می شه یا مثل فولاد آبدیده و ...

می گفت: شاید سخت باشه که سوختن و جمع شدن بعضی از دوستیهات رو ببینی اما نمی دونی چه لذتی داره وقتی آبدیده شدن بعضی دیگه رو حس کنی ...

فکر کنم حالا حرفش رو خووووووووووووووووب می فهمم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط نگار   | 

 

جوی هرقدر هم که عریض باشه جوبه ! می شه از روش پرید ...

این جویهای خیابون ولیعصر آدم رو هوایی می کنه مثل بچگی ها از روش بپره اونطرف ...

تنها تفاوتش اینه که بچه که بودم جویهای کوچکتری رو برای پرش انتخاب می کردم ... حالا دوست دارم بزرگترها رو امتحان کنم ...

اگه بیفتی توش چی؟؟

مهم نیست فوقش خیس می شی ...

.

.

.

وایساده بود و زل زده بود به جوی ...

چیه می ترسی؟؟

ببین چقدر راحته ...

دیدی ؟؟ حالا نوبت تویه ...

شاتالاپ!

افتاد تو جوی ...

.

.

.

نکته ایمنی : اگه تازه کاری سعی کن جویهایی رو انتخاب کنی که آب تمیزتری داره ... وگرنه گلی میشی و مضحکه عام و خاص !!

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط نگار   | 

 

بعد ۷ سال نه وسوسه دیدار ... نه حس کنجکاوی ... نه دل تنگی ۷ ساله ... هیچ کدوم نتونست دلم رو راضی کنه تا عهدم رو بشکنم ...

.

.

.

بعد ۷ سال چند تا از بچه ها کلی اصرار کردن افطاری فارغ التحصیلهای مدرسه رو شرکت کنم. دودل بودم ... دلم برای یه سری بدجوری تنگ شده ... اما ... باز هم نتونستم ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:26  توسط نگار   | 

 

پیچید توی اون کوچه بن بست ...

می دونست کوچه بن بسته ... اما پیچید توی کوچه ...

می خواست پارک کنه؟؟

می خواست دور بزنه؟؟

می خواست بره تا ته ته اون کوچه و اونوقت ...

.

.

.

پیچیدم طرف بزرگراه ... خیلی دیرم شده بود ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:23  توسط نگار   | 

 

می گه : به! ... کجای کاری بابا ... تو نمی دونی این آدم چه انسان ... ایه! هر کاری بگی ازش بر میاد. نمی دونی تو اینهمه سال چقدر ... بترس از این گرگ هفت خط!

می گم: بابا من این آدم رو می شناسم. اینهایی که تو می گی اصلا تو ذات این بیچاره نیست ...

می گه: به! خبر نداری ... چقدر تو ساده ای! این بشر هزارتا رو داره ... تو اون یکی روش رو ندیدی ...

در می زنن ... خود طرفه ...

تمام قد بلند می شه ... بقلش می کنه ... می گه نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده دوست من !!

.

.

.

حالا تو بگو ... گرگ هفت خط کدومه ؟؟

.

.

.

از آدمهایی که پشت سرت یه جورن جلوی روت یه جور چقدر بدم میاد ...

.

.

.

خدایا شکرت ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط نگار   | 

 

کالاها چند دسته اند ...

فروشی نقد ...

فروشی نسیه ...

کرایه نقد ...

کرایه نسیه ...

فوری فروشی ...

مزایده ای ...

بی قیمت ...

با قیمت ...

بی گارانتی ...

با گارانتی ...

گارانتی تعویض ...

گارانتی تعمیر ...

بیمه بدنه ...

بعد از فروش پس گرفته نمی شود ...

بعد از باز شدن پس گرفته نمی شود ...

قیمت مقطوع ...

قیمت مصوب ...

قیمت منسوب ...

.

.

.

بستگی داره چی رو چجوری و با چه بهایی بخوای بخری ...

فقط یادت باشه ...

تو ایران همیشه هم حق با مشتری نیست !!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:18  توسط نگار   | 

 

می خواستن مغازه های بازارچه رو حراج کنن. داشتن برای هر کدوم قیمت می ذاشتن ...

این مغازه درسته بزرگترین مغازه است اما بر نداره! به اصطلاح مغازه دارها تودلیه! به زبون خودمون ویترین نداره ... پس کمترین قیمت رو داره ... هرچند بزرگترینه ...

اون یکی  درسته از همه کوچیکتره اما سه بره ... پس بی قیمته ... این رو باید گذاشت به مزایده ... هرکی بیشتر خرید اون برنده است ... هرچند کوچکترین مغازه این بازارچه است ...

.

.

.

تا حالا به بازارچه آدمها سر زدی؟؟ بعضی آدمها سه برند ... بعضی ها تودلی ... خوب سه بر مشتری پسندتره ... قیمت داره ... اما تودلی مفت نمی ارزه ...

می خوای تو مزایده شرکت کنی ؟؟

.

.

.

یه چیزی بگم؟؟

متنفرم از این نوع تفکر ...

متنفرم از اینکه آدمها رو هم به نسبت تعداد برهاشون به مزایده بذارن ...

اما ... حقیقت داره ...

حقیقت داره که تنفر من از واقعیت آدمها چیزی کم نمی کنه !!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:17  توسط نگار   | 

 

امروز جزو بدترین روزهای زندگیم بود ...

سر کلاس زبان نشسته بودم. اصلا حواسم جمع نمی شد، دلشوره عجیبی داشتم ... تا اینکه اس ام اس زد ...

نمی دونستم باید چه کار کنم! فشارم افتاده بود ... دنیا دور سرم می چرخید ... با چه مصیبتی اومدم خونه ...

وقتی زنگ زد ... وقتی صداش رو شنیدم ... یه کم آرومتر شدم ... افتادم رو تخت و تا افطار هیچی نفهمیدم ...

می دونستم دوستش دارم ... می دونستم بیشتر از اونی که هرکسی بتونه فکرش رو هم بکنه دوستش دارم ... اما ... اما امروز به خودم بیشتر از همیشه ثابت شد ...

یه روز که حالم بهتر بود باید دوباره این دوستی ۶ ساله رو مرور کنم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:50  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها ... این ساعات ... این لحظه ها ... گویا هر لحظه خواب می بینم ... خواب باران ...

زیبا ... می گویند آب روشنی است... پاکی است ...

سهراب راست می گفت ... زیر باران باید رفت ...

این روزها باید آنقدر زیر باران قدم بزنم تا پاک شوم ...

پاک اما نه این بار به رنگ سپید ...

پاک ... بی رنگ بی رنگ ... محو محو ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط نگار   | 

 

گاهی فکر می کنم آدمها باید یه سری چیزها رو تجربه کنن تا بفهمن ...

اما آخه به چه قیمتی ؟؟

داری خودت رو ارزون می فروشی دوست من !!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:59  توسط نگار   | 

 

می گفت: من یه قماربازم! یه قمارباز حرفه ای! ( بخوانید یه بازنده همیشگی!) می گفت: توی آخرین قمارم همه چیزم  رو باختم و توی قمار بعدیم قراره باقی شخصیتم رو حراج کنم!

گفتم: خوب اگه توی قمار همه چیزت رو باختی دیگه چرا می خوای ته مونده اش رو که اونم شخصیتته قمار کنی ...؟؟

گفت: این نشانه یه قمار حرفه ایه!

گفتم: خوب اگه خودت می خوای برو قمار کن ...

رفت ...

حالا دوباره برگشته! می گه: مرده!! و قولش!! اومدم برای قمار!! بیا تو هم شخصیتت رو بذار با هم قمار کنیم ... هم شخصیتت هم بچه هات ...

می گم: من شخصیتم رو قمار نمی کنم! کدوم مادری بچه هاش رو قمار می کنه بی شرف؟؟!!

می گه: یه قمارباز حرفه ای!! حریفهاش رو خودش انتخاب می کنه ... منم چون خیلی حرفه ایم تو تمام این سالها دنبال آتو از حریفهام بودم تا با کمک اون اونها رو مجبور به قمار کنم ... تو مجبوری ...

می گم: هر کسی شخصیت خودش رو داره ... من ارزشهام رو با قمار بدست نیووردم که با قمار ...

می گه: تو اون یکی شخصیت من رو ندیدی ... نخواه که ببینی ...

می گم: آدمها یه شخصیت بیشتر ندارن. من که شخصیتت رو می شناختم فقط صبر کردم که با مرور زمان خودت شخصیتت رو به خودت نشون بدی ... حالا چشم ناپاکت رو دوختی به بچه های من ...

می گه: منم آدمهای خودم رو دارم ...

با خودم می گم: جمعیت قماربازهای بازنده همه اطرافیان تواند!! یکی دیگه به خاطر ضعف شخصیتش تو رو دستاویز خودش کرده. تو هم به خاطر احساس طردشدگی مفرط !! برای جبران کمبودهای شخصیتیت فقط دنبال یکی می گردی که با پایین آوردن شخصیت اون خودت رو بالا ببری ...

 

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

...

می دونی کفتار چیه؟ کفتار فقط دنبال یه جنازه می گرده یه لاشه که فقط بهش نوک بزنه .. من اون لاشه نیستم کفتار پیر ...

بچه هام رو ... اهدافم رو ... ارزشهام رو ... با تهدید کفتاری مثل تو حراج نمی کنم !

نمی کنمممممممممممممممممممممممممممم ...

.

.

.

پی نوشت : نپرسید این مطلب رو برای کی و چرا گذاشتم ... فقط می خواستم بدونین من عزیزهام رو حراج نمی کنم ... به هیچ قیمتی !!

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:49  توسط نگار   | 

 

کاش ...

کاش می تونستم حداقل دردم رو بگم ...

اما نه ... نمی شه ...

شایدم لازمه ...

شاید لازمه گاهی هیچ کس نباشه ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:55  توسط نگار   | 

 

اول گسستن است و پیوستن

آخر نه گسستن و نه پیوستن

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 17:10  توسط نگار   | 

 

وقتی رسید کیفش رو باز کرد و نامه اش رو بیرون آورد ...

نگاه معصومش رو به زمین دوخت و پاکت نامه رو دودستی به طرفم گرفت ...

قند تو دلم آب شد ...

با کلی ذوق و شوق نامه رو ازش گرفتم ...

روی پاکت نوشته بود :

از ... به ... ( به جای ... اسمهامون رو نوشته بود! )

کنارش هم دو تا برگ سبز کشیده بود ...

دوطرفش هم دو تا عکس توییتی چسبونده بود ...

بوسیدمش و پاکت رو آهسته باز کردم ...

 

سلام ...

قرار بود این نامه را برایت بنویسم.

گل سرخ را دوست دارم چون رنگ خونه. خون را دوست دارم چون در رگ جاری است. رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد.قلب را دوست دارم چون جایگاه توست.

خیلی دوستت دارم. می دونی چیه؟ دوستت دارم. خیلی خیلی دوستت دارم. اما اگه راستش رو بخوای دوستت دارم. ولی واقعا خیلی دوستت دارم.

چون آبی رو دوست داری با آبی می نویسم.

این را هم کنار دیگر نامه هایی که برایت نوشتم بگذار.

این گلها مال توست اما مهم این است که در قلبم جای توست .

خدانگدار

زهرا دختر خالمه . ده سالشه. عاشق نقاشی و نوشتنه. هروقت میاد خونمون ازم ورق می گیره برام نامه می نویسه و نقاشی می کشه. یه روز که اومده بود نقاشی های قبلیش رو نشونش دادم کلی ذوق کرد. باور نمی کرد اونها رو نگه دارم ...

دلم پر می کشه برای عشقهای پاک بچگی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:11  توسط نگار   | 

 

باز شب و روزم قاطی شده ... شبها دربه در چند لحظه خوابم و روزها دربه در لختی بیداری ... گاهی فکر می کنم خوب فرقش چیه ؟؟ حالا فکر کن شب روزه و روز شب! اما نمی شه ... اینجوری نه شبها به کارهام می رسم نه روزها. نمی دونم حتما حکمتی داره که خدا شب و روز رو آفریده ...

گاهی چقدر آرامش بخشه توی قیل و قال روز خواب باشی و از همه عالم دور ... و گاهی چقدر ترسناکه توی دل سیاه شب مثل مرغ حق فریاد حق حق سر بدی ...

شاید بهتر باشه همیشه خواب باشی ... خواب خواب ! اگر نه ترجیحا روزها خودت بین جمعیت گم کنی و شبها به مخفی گاه خودت پناه ببری ...

شنیدم می گن مرغ حق فقط یه جغد شومه ...

تو این رو باور داری؟؟

 

+ آتش گرفته در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:40  توسط نگار   | 

 

همه چیز نوش خوبه ...

الا رفیق که کهنه اش خوبه ...

.

.

.

گاهی دلم خیلی برای رفیقهام تنگ می شه ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:6  توسط نگار   | 

 

می گن آدمها با بزرگ شدنشون مشکلاتشون هم بزرگ می شه. حالا بستگی داره رشد آدم سریعتر باشه یا رشد مشکلات! و اینکه جسم و بیشتر از اون روح هر فرد چقدر می تونه زیر بار مشکلات و مسئولیتها دووم بیاره.

از شغلهای قدیمی یکی سنگ تراشی رو دوست دارم یکی آهنگری رو ... می دونی چرا؟ آهنگر سختی کنار کوره ایستادن رو تحمل می کنه تا به اجسام شکل بده و سنگ تراش هم باید به سختی یه سنگ غلبه کنه تا اون رو تراش بده و ...

چقدر یاد گرفتی با مشکلات مبارزه کنی و چقدر ازش فرار می کنی؟؟

توی این سالها آدمهای کمی رو دیدم که با تمام وجود برای حل مشکلات تلاش می کنن. (این آدمها همیشه برام قابل احترام بودند ) دلیل خیلیهاش ضعف نیست. فقط باور نداشتن به قدرته ...

می دونی باور چقدر مهمه؟

غیر از باور یه چیز دیگه هم هست که خیلی اهمیت داره اون هم دلخوشیه !!

دلخوشی جواب همه چراهای آدمه ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:30  توسط نگار   | 

 

هر روز نوشتن گاهی وقتها مزیتهایی داره و گاهی معایبی ...

گاهی حرف برای زدن کم میاری و گاهی انقدر حرف داری که نمی دونی باید از کجا شروع کنی ... 

دیدی وقتی یه بچه بغض کرده وقتی ازس بپرسی چی شده حرف که نمی زنه هیچ، بدتر می زنه زیر گریه !! الان دقیقا همین حس رو دارم !

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 16:5  توسط نگار   | 

 

بچه که بودیم تلویزیون یه کاتون می ذاشت توش مسابقات قورباغه پرانی بود! درست یادم نیست کدوم کارتون اما مسابقه جالبی بود! هر قورباغه که پرش بلندتری داشت برنده بود ...

به خودم می گم نمی خواد پرنده باشی تا پرواز کنی می گم اگه قورباغه هم هستی سعی کن بزرگترین پرشها رو داشته باشی ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 18:33  توسط نگار   | 

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام

با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد 

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتزال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هرکه بماند مخیر است

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیت گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون باد به معراج می رویم

...

  

از صدقه سر دولت کریمه باز کامپیوترم ترکید!! بابت تاخیر چند روزه معذرت! آهنگ وبلاگ رو حتما گوش بدین ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:27  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني