تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

من نمی دونم ...

یعنی واقعا نمی فهمم چرا هممون اصرار داریم این سیکل که هممون به اشتباه بودنش باور داریم ، همیشه اصرار داریم که تکرار بشه ! چرا نمی خوایم کاری کنیم که یه جور دیگه نگاه کنیم ؟ متفاوت از گذشته ! متفاوت از دیگران ! متفاوت از جامعه !

گروه ما هم شده یه نمونه از جامعه مون ! انگاری هیچ کس چشم نداره پیشرفت یکی دیگه رو ببینه !

چرا به جای اینکه بشیم یار همدیگه می شیم سنگ راه همدیگه ؟

وقتی این ۸۶ ایها میشینن درد و دل می کنن دقیقا یاد روزهای اول خودم میافتم ! شاید با این تفاوت که اونها همدیگه رو دارن و من حتا یک نفر رو هم نداشتم که توی راهی که در پیش داشتم هم قدمم بشه . خوشحالم از اینکه اونها حداقل تنها نیستن و انقدر انگیزه دارن که چیزی که الان فکر می کنن مشکله با همدیگه حلش کنن . خدا می دونه چقدر بهشون غبطه می خودم ...

اگر اونها فقط بتونن انگیزه هاشون رو نگه دارن مطمئنم که همه چیز درست می شه اما اصلا بحث من چیز دیگه است !

بحث من اینه که اینجا فقط و فقط مشکل منم ! مشکل تویی ! مشکل سال بالایی هان ! مشکل نبودن یه راهنماست ! مشکل نشون ندادن راهه ! مشکل باز نکردن جاده است ! یا نه راه رو باز هم نمی خوای نکن فقط دیگه تخته سنگ هم ننداز!

می دونی چرا خیلی وقتها سخته آدمها بخوان یه تغییر هرچند کوچیک خصوصا توی مثلا همین گروه خودمون ایجاد کنن ؟ واسه اینکه همه بسیج می شن ! اما این بسیج همگانی علیه توئه نه موافق یا برای کمک به تو ! حالا چرا اینجوریه خدا عالمه !

اما من دلم نمی خواد اینچوری باشم . دلم می خواد وقتی می رم فک نکنم همه کارهایی که انجام دادم تموم شد رفت پی کارش ! فکر کنم اون کارها باعث شد ۴/۵ نفر دیگه هم راه خودشون رو پیدا کنن . هر آدمی راه منحصر به فرد خودش رو داره . به اندازه هر آدمی راه برای رسیدن به خدا وجود داره . فقط آدم باید راه خودش رو پیدا کنه . تو لزومی نداره به آدمها راه بدی فقط باید کمکشون کنی راه خودشون رو پیدا کنن .

امروز یه تصمیمی گرفتم ! می خوام هرطور شده کاری رو برای این ۸۶ ایها انجام بدم که هیچ کس برای من انجام نداد ! ( البته هیچ کس که بی انصافیه اما تعدادشون از انگشتهای یه دست هم کمتر بوده ! )

فردا باید مفصل باهاشون صحبت کنم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:4  توسط نگار   | 

 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

وقت گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط نگار   | 

 

کجا بودیم ؟؟ آهان ...

داشتم می گفتم !

ملت (!!!) یعنی یه چیزی تو مایه های مردم ، یا یه چیزی تو مایه های خودمون !! وقتی بخوان منشور اخلاقی ارائه بدن طوماری می نویسن که اگه از سرش شروع کنی هرگز به تهش نمی رسی !! و اگه بخوای از تهش شروع کنی هیچی ازش نمی فهمی ! چون این منشور از سر به ته نوشته شده !! اما خدا نکنه بخوان یکی از پاراگرافهای یکی از بندهای این منشور رو تو زندگی یا توی رفتارشون عملی کنن !! اونوقته که می تونی بری بمیری !! چون اون هم ممکنه تا آخر زندگی دنیوی و شاید حتا اخروی !! طول بکشه !

یعنی همون زنبور بی عسل یا طبل تو خالی خودمون!

خیلی روی حرف ملت !! ( توهین برداشت نکن این ملت یعنی خودمون ! ) نمی شه حساب کرد ! معیار و محک آدمها وقتیه که وارد عمل بشن .

 می گن :

تا مرد سخن نگفته باشد          عیب و هنرش نهفته باشد

این درست اما خیلی کمه !!

یکی بود می گفت :

مرد پیکار بباید                      به سخندانی نیست ***

*** همین بود ؟ من حافظه ام یه مقدار مشکلات فنی داره . امیدوارم شعر شاعر رو عوض نکرده باشم !

خلاصه ...

همین دیگه !

من آنچه شرح بلاغ است با تو گفتم                 تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال

می خوام یه کم از این دردها رو برای ۸۶ ایها بگم . دوست ندارم بلاهایی که سر من اومد سر اونا هم ...

دوست دارم در عین حال که واقعیتها رو براشون می گم بهشون بفهمونم که چقدر قدرت دارن و اگه بخوان چقدر خوب می تونن از پس همه این مشکلات کوچیک بربیان .

کوچیک؟؟

آره کوچیک !!

هرقدر آدمها بزرگتر بشن ، خدا با مشکلات بزرگتری امتحانشون می کنه و اونها انقدر بزرگ می شن که این مشکلات بزرگ به نظرشون کوچیک میاد ...

خدایا ... بزرگمون کن ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:45  توسط نگار   | 

 

چیه ؟ راستشو بگو ؟ فک کردی جا زدم ؟ یا خیال کردی منم شدم مثل اونایی که اول کاری میان می گن من آنم که رستم بود پهلوان و بعد دوتا پست می فهمن نه بابا رستم فقط مال افسانه هاست ...

نه بچه ام ... ما از اولشم ادعای رستمیت نداشتیم !

راستش دلیل این تاخیر چند روزه اول از همه ترکیدن کامپیوتر بیچاره ام بود که الان تقریبا هیچی نداره ! حیف اونهمه عکس ... حیف اونهمه ...

بی خیال! من که دلم نمیومد پاکشون کنم همون بهتر خودش پاک شد !

یه دلیل دیگه هم داشت که نمی گم !

امروز اصلا روبه راه نبودم ! واسه همین سعی می کردم یه کم فاصله ایمنی رو با بقیه حفظ کنم ! امیدوارم کسی ازم دلخور نشده باشه ...

امروز حذف و اضافه بود ! باورت می شه ؟

به همین راحتی ترم ۸ هم شروع شد ...

این یه ترم هم تحملم کنید ...

می دونم ... سخته ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:34  توسط نگار   | 

 

دلم برای شبهای پر از ستاره تنگ شده ...

چند تا ستاره داری یه شب بهم قرض بدی ؟؟

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:28  توسط نگار   | 

 

خدا پدر و مادر و هفت جد اونی که خونه تکونی رو اختراع کرد بیامرزه !!

۱۰ روزه کارم شده خونه تکونی اونم با این وضع ... ( البته هنوز هم تموم نشده !  )

از فردا هم که باید بریم خونه تکونی انجمن !

خســـــــــــــــــــــــــــته ام ...

 

این نشریه هیچی هم نداشته باشه من رو به یه تایپیست قهار تبدیل کرد !

پس فردا اگه گفتن معدلت آفسایده کار بهت نمی دیم می تونم برم تایپیست شم !

چیه ؟ کار که عار نیست ! 

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:27  توسط نگار   | 

 

دخترکی کوزه را از چشمهایش  پر می کند و بر دوش می گیرد ...

راه درازی در پیش دارد ...

باید خرابه نشینان را از چشمهایش سیراب کند ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:20  توسط نگار   | 

 

امروز (یعنی همون دیروز ! ) فقط می خواستم سرم رو بکوبم به دیوار !

بابا دیگه به چه زبونی بگم ؟ از من گذشته این چیزا ! والا منم یه روزی جای شماها بودم ! یه روزی همه این کارها رو انجام دادم ، توی همه این موقعیتها و حتا خیلی بدتر از اینها قرار گرفتم اما والا بلا به یاد ندارم اینجوری برخورد کرده باشم !!

اون روزها ملت صاف صاف جلوی روم و پشت سرم هرچی دوس داشتن می گفتن اما من یک بار حتا یک بار به یاد ندارم اینجوری جوابشون رو داده باشم !

حالا هم صلاح کار خویش خسروان دانند ...

هر کسی رو تو قبر خودش می خوابونن ! تو هم هر کاری دوس داری انجام بدی بده ! هر کاری به نظرت درسته ! من که حرفی ندارم ! اصلا مگه من باید حرفی داشته باشم؟ اصلا من سر پیازم یا تهش؟!

فقط جون هرکی دوس دارین من رو قاطی این لوس بازیا نکنین !

به خدا من دیگه تموم شدم ... می فهمی ؟؟

تموووووووووووم ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:56  توسط نگار   | 

 

یاری اندر ک نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهریاران بود خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت درمیان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:41  توسط نگار   | 

 

 دلم... دلم به شدت آیس پک می خواد !! یا از این بستنی قیفی ها که پیچ پیچکیه !!

دلم ... یه ذره حوصله می خواد با یه عالم ... زیادتا کتاب ! تا هی بخونه و هی تموم نشه !

دلم ... کلی پفک می خواد با پفیلا !!

دلم ... یه مسافرت خوووووووووب می خواد ! کاش مکه مون جور شه !

دلم ... یه دوست می خواد تا بریم با هم آدم برفی بسازیم اما بهم گوله برفی نزنه !!

دلم ... یه رفیق می خواد تا هر روز با هم املت بخوریم !!

دلم ... یه تاب می خواد تا باهاش برم تو آسمونا !

دلم... گوشت کوبیدن توی اردوی پیش دانشگاهی رو می خواد تا همه دغ و دلیهام رو سر گوشت بدبخت خالی کنم !

دلم ... یه فیلم به شدت گریه دار می خواد !

دلم ... یه کوه خالی می خواد تا فقط داد بزنم !

دلم ... رودخونه می خواد با جنگل !

دلم ... کلی گریه می خواد اما مجبور نباشم دلیلش رو توضیح بدم !

دلم ... اسمارتیز می خواد !

دلم ... یه چایی داغ می خواد اونم تو برف !

دلم ... یه بارون می خواد با آهنگ بارون شجی جون !

دلم ... یه دریای طوفانی می خواد ! یا یه ساحل بارونی !

دلم ... ماکارونی می خواد !!

دلم ... سوپ می خواد با آبلیموی زیااااااااااااااد ...

دلم ... شربت می خواد با هندونه ! یا شیرکاکائو و طالبی !

دلم ... یه شب خواب راحت می خواد ...

دلم ... می خواد ۳/۴ تا آدم رو دیگه نبینم !

دلم ... می خواد فارغ التحصیل شم !

دلم ... کویر می خواد اونم پر از ستاره !

دلم... پارک می خواد با تئاتر و سینما !

دلم ... حرف زدن می خواد به شرطی که گوشی باشه !

دلم ... یه شعر دسته جمعی می خواد ...

دلم ... یه آهنگی می خواد تا گروم گروم سرم رو نشنوم !

دلم ... یه پرنده کوچولو می خواد ...

دلم ... یه قاصدک می خواد ...

دلم ... ریتا عروسک بچگیهام رو می خواد !

دلم ... کار می خواد !

دلم ... یه چیزی غیر از وبلاگ نوشتن می خواد !

دلم ... لالایی می خواد ...

دلم ...

اینها خیلی زیاده ؟؟

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:59  توسط نگار   | 

 

رفیق کودکیها :

خیلی دلم می خواد یه بار که این وبلاگ رو باز می کنم، در مورد شکوه و عظمت انسان های دور و برت هم بخونم، در مورد قشنگی هایی که تو دل تک تک این آدمایی که اینجا ازشون شکایت کردی وجود داره ولی خودشون از اونا خبر ندارن!
در مورد اینکه شاید فقط این ظاهر اوناست که اینطوری به نظر می رسه و چه اونا خوب باشن چه نباشن، برای ما بهتره که در موردشون به خوبی یاد کنیم و خلاصه اینکه به قول زرتشت پندار نیک داشته باشیم! چون در غیر اینصورت در حقیقت به خودمون آسیب می رسونیم...


سلام زیبا ...

ببخش صدایم کمی می لرزد ! مگر لرزش صدا قدرت دستها را زیر سوال می برد ؟

دیشب خواب دیدم بچه شده ام ! همان دخترک بی آلایش کودکیها ! خواب دیدم بازگشته ام به همان دوران پاک و ... خوب ...

نازنین ...

یادت هست آن روزها قرارمان آن بود که زیبا ببینیم ... زیبا بشنویم ... زیبا نفس بکشیم ... و زیبا بمیریم !!! یادت هست ؟ فکر می کنی فراموش کرده ام ؟

نه خوب من ... درست است فراموش کار شده ام اما قرارمان را هنوز به یاد دارم ! وقتی وارد دنیای آدم بزرگها شدم هم به قرارمان پابند بودم ! دنیای آدم بزرگها زیباییهایم را گرفت ! هرقدر زشتها را زیباتر می دیدم زیباییهای بیشتری از دستم می رفت ! تا جایی که آموختم زشتیها را باور کنم تا زیباییهایم زشت نشوند !

اینکه بتها نبایند بشکنند حرفی نیست نازنین ... حرف آنجاست که بتها را چگونه باید تراشید و از کدامین دیار باید در بتکده زیبایمان راه داد !

قرار همان است که بود نازنین ...

زیباییها را باید دید !

اما بیا قرار جدیدی بگذاریم ...

بیا هرگز زشتیها را زیبا نبینیم تا زیباییها زشت نشوند ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:9  توسط نگار   | 

 

فردا قراره ترم جدید شروع شه ...

فردا که چه عرض کنم چند ساعت دیگه ...

خوابم نمی بره ... می ترسم ...

ترسم مثل ترس بچه ای نیست که تازه می ره کلاس اول . بچه ای که می ترسه اما ترسش پر از دوست داشتنه ... پر از انتظار ...

می ترسم ... ترسی سرشار از یه چیز غریب ... یه چیزی شاید تو مایه های نفرت !!

خســـــــــــــــــــــــــــــته شدم ... می فهمی ؟ خسته ...

نه از کوانتم یا مغناطیس !

نه از تحلیلی یا فیزیک ۳ !

نه از اساتید یا ...

از جوش ! از جو اینجا خسته شدم ... می فهمی ؟!

نیومدم نصف شبی غر بزنم ! نیومدم آه و ناله کنم یا داد بزنم یکی محض رضای خدا بیاد کمکم کنه ! نه !

اومدم حرف بزنم ! مرد و مردونه !

مگه نه اینکه جو اینجا رو من و تو می سازیم ؟

پس بزار مرد و مردونه بهت بگم اشکال کار کجاست !

بزرگترین اشکال اینجا اینه که آدمها انقدر تو زندگی همدیگه سرک می کشن که زندگی خودشون رو فراموش می کنن یا زندگیشون می شه همین سرک کشیدنها !

انقدر تهمت می زنن و دروغ می بافن که برای ماسمالی اون باید تا ابد دروغ بگن !

اینجا همونجاییه که اگه توش حاضر نشی دل کسی رو بشکنی می شی دورو ! می شی مصلحت اندیش ! می شی رئیس کلا !!! و اگه کار هر روزت شکستن دوست و دشمنت باشه می شی صادق !

اگه ساده و روراست باشی می شی خنگ ! و اگه هزارتا دوز و کلک سوار کنی می شی زرنگ !

اگه به بهترین دوستت بدترین تهمتها رو بزنی . اگه آبروی نزدیکترین کست رو پیش هر کس و ناکسی ببری می شی آدم خوبه ! اگه اشتباه دوستت رو مستقیم یا غیر مستقیم بهش بگی می شی آدم بده ... رفیق بد !

اگه از درس و آرامشت بزنی واسه اینکه کاری واسه دوستات بکنی می شی احمق ! اگه کلای خودت رو دو دستی گرفتی باد نبره می شی و برای مصالح خودت با زندگی آدمها بازی کردی می شی عاقبت اندیش !

اگه شب تا صبح درس خوندی و از خواب و تفریح و همه چیزت زدی اما نرفتی پیش استاد خودشیرینی ! می شی خرخون ! اگه هیچی نخوندی و با سریش شدن به استاد یه ۱۷/۱۸ خوشگل گرفتی می شی بچه گل دانشکده !

اگه با همه وجودت سعی کردی مشکلات دوستات رو برطرف کنی می شی کسی که همیشه می خواد تو چشم باشه ! اگه خودت شدی مشکل این آدمها می شی دهقان فداکار !

اگه دیگران بهت نگاه چپ کردن اونا می شن امل و تو روشنفکر اما اگه تو با پوزخند کشفیاتت رو به رخشون کشیدی منظور خاصی نداری !

اگه تو حرفی می زنی فقط خیر دیگران رو می خوای ! اگه دیگران حرفی بزنن فقط از روی دشمنیه !

اگه وایسی تا دیگران سرت داد بزنن می شی بی غیرت ! اگه تو داد بزنی می شه اعاده حیثیت !!

اگه آمار همه آدمها رو داشته باشی می شی باهوش ! اگه حتا مدل ماشین دوستت رو هم ندونی می شی ...

.

.

.

اینجا همونجاییه که آدمها از شکنجه همدیگه لذت می برن ! اگه توی امتحانا شکنجه کنن بیشتر لذت می برن !

اینجا همونجاییه که تو نباید حتا به چشمهات اعتماد کنی !

اینجا همونجاییه که یا باید همرنگ جماعت شی یا مجبوری ازش فرار کنی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 3:35  توسط نگار   | 

 

باورم نمی شه ...

نه نه ... نمی شه ...

ریحانه ...

تو کجا اینجا کجا ...

توسط:ریحانه

سلام

حدس زدم عطیه ی من باید تو باشی ....

مدرسه ی رفاه و اون روزایه جالب تویی دیگه هان

راستی اون وقتا که کنار هم می شستیم کلی می خندیدیم و کلی سوژه داشتیم

تو کم میخوابیدی منم

حالا بازم تو کم میخوابی بازم منم

تو که فیزیکدان شدی مام جامعه شناس گرچه تو دعا کردی روانشناس بشم..

بالاخره جامعه شناس شدی ؟ مگه نگفتم روانشناس شی ؟ خجالت نمی کشی ؟!

می دونم باور نمی کنی ولی دیشب داشتم واسه ترم دیگه خونه تکونی می کردم . می دونی چی پیدا کردم؟ عکسهای اون روزها ... تو ... آیه ... و خیلیهای دیگه ...

راستی از آیه خبر داری؟ خیلی بی وفاست ... مگه به من نمی گفت مامان عشیه ؟ اینجوری مادر داری می کنه ؟ حالا که دکتر شده باید مامانش رو بذاره سر راه ؟ یادته دوس داشت متخصص قلب بشه . ۲/۳ سال پیش بهم زنگ زد . ۲ ساعت تمام داشت از تشریح جسدهایی که ۷۰ تا رنگ هم عوض کرده بودن !  حرف می زد ...

تو هم که هرچی بهت گفتم برو روانشناس شو من زیر دست غریبه نرم گوش ندادی که ...  دلم واسه اون روزها خیلی تنگ شده ...

از بچه های اون روزها فقط وبلاگ زینب رو دارم .

و حالا تو ...

راستی ریحااااااااااااااااااااااان انگاری یادت رفته من دستت یه امانتی دارما ! اون روزها می خواستم همه خاطراتم رو بریزم دور ... یادته؟ دلم نیومد نوشته های نفیسه رو بریزم دور ... دادمش به تو . گمش که نکردی ؟

اگه آیه رو دیدی بهش بگو مامان عشیه دلش یه ذره شده ...

کاش می شد ... یه روز ... فقط یه روز برگردیم به اون روزها ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:44  توسط نگار   | 

 

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

 

به بابا می گم : یه کم بخواب ! خسته ای ...

می گه : آدم که نباید انقدر بخوابه ! باید کار کنه ...

خوشحالم که مثل بابا عاشق کار کردنم . با اینکه گاهی جدا از خستگی توان تکون خوردن ندارم اما ... خوشحالم ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:20  توسط نگار   | 

 

دیگه رسما مغزم داره ارور می ده !

بووووووووووووووووووووووووووووووووق ...

جون هر کی دوس داری ...

یه ۳۰ واحد دیگه صبر کن ...

فقط ۳۰ واحد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:44  توسط نگار   | 

 

آخیییییییییییییییی یادش بخیر ...

بعد از عمری این دفترم رو پیدا کردم ! خیلی دوسش دارم نصفش جمله های شریعتیه نصف دیگه اش کلی شعر خوشگل . دلم براش یه ذره شده بود ...

شبی از خواب پریدم ، گویی پیامی غیبی این آیه را به دلم وحی کرد . برخاستم و چراغ را روشن کردم که قطع کردم وحی است :

ما پرنده موهومی هستیم که در عدم پرواز می کنیم .

معنی آن را مدتها بعد فهمیدم و روح آن را حال دارم حس می کنم .

پس ما چه هستیم ؟ هیچ ، موهومی در عدم ! یعنی معدوم ، یعنی فقط پرواز کردن !

نباشم گر در این محفل چه غم ، دیوانه ای کمتر

خوش آن روزی ز خاطرها روم ، افسانه ای کمتر

بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم

بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر

تو ای تیر قضا صیدی ز من بهتر کجا جویی

بکنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی

نوایی کم ، غمی کم ، ناله مستانه ای کمتر

ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم

میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر

تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو

پرستویی نهان در تیرکوب خانه ای کمتر

چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل

نداری تاب مستی جان من ، پیمانه ای کمتر

چو مستی بخش گفتاری ندارم دم فروبستم

سبوشکسته ای در گوشه میخانه ای کمتر

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:48  توسط نگار   | 

 

الیس الله بکاف عبده ؟

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟

هرقدر فکر می کنم می بینم امروز واقعا یکی از بهترین روزهای زندگی من بود . صبح داشتم از استرس سکته می کردم ! هم به خاطر کوانتم هم نجوم ! اما ظهر ...

بالاخره کوانتم هم پر !!

بعد هم که آقای شجاعی امتحان نجوم رو نگرفت !

خدا الهی هرچی دوس داری ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر بیشتر بهت بده ... ایشالا به حق این روزهای عزیز یک در دنیا ۱۰۰ در آخرت بگیری ... ایشالا ...

بعد هم که تفلد واسم گلفتن !!

چه روزی بود امروز ...

خدایا شکرت ...

من برم بخوابم !

دارم خستگی می میرم !

یادم نیست آخرین بار کی خوابیدم !

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط نگار   | 

 

و دوست دارم ... او را ... که هدیه خداوندی اش را ... سپیدی برف را ... برایم باز فرستاد ... و مرا ... این تنها مانده در کابوسهای دور و دیر کودکی را ... در آغوش گرم خویش پناه داد ... و مرا قدرت داد ... تا فراموش کنم سیاهی های گامهایی که سپیدی برف را گل می کنند ... و مرا قدرت داد ... تا بر زانوانم تکیه کنم و به دستهای کوچکم ایمان آورم ...

و دوست دارم ... او را ... که دوستی را سرآغاز قرار داد و به من آموخت تا دوست بدارم خلقش را ... و دوست بدارم زیباییش را ... و دوست بدارم ... دوستی را ... سپیدی را ... زیبایی را ... برف را ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط نگار   | 

 

قلب کوچولوش داره تاپ تاپ می کنه ...

قراره چند ساعت دیگه تو دنیای آدمها نفس کشیدن رو تجربه کنه ...

قراره تا چند ساعت دیگه متولد بشه ...

هیچ کس ازش نمی پرسه دوست داره متولد بشه یا نه ...

هیچ کس نمی پرسه ...

اما دارن انتظار می کشن ...

اون هم انتظار می کشه ...

انتظار چیزی که دوست نداره ...

می گه : هنوز ازش دلخوری ؟

دلخور؟؟

نمی دونم انتظار داره چی بشنوه !

بگم نه ؟؟ مهم نیست ؟؟ فدا سرش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

مهم نیست که همه چیز رو تو یه چشم بهم زدن ... ؟؟؟

بگم مهم نیست تا یه بار دیگه با یکی دیگه ...

نه ...

یکی دو ماه پیش یکی که انگاری دوست داره همیشه بانی مناسبتهای خیر !! بشه یه پیشنهاد راه اندازی انجمن فارغ التحصیلان رو داد . دو سالی هست که دارم روی راه اندازی این انجمن فکر می کنم اما چون دیگه واقعا حال و حوصله این کارها رو نداشتم در حد فکر مونده بود . گفتم اگه کسی راه بندازه من هم همکاری می کنم اما فقط در حد همکاری اما الان ...

چرا باید این کار رو بکنم ؟؟ حتا در حد همکاری !!

نه ... راستش دلم می خواد با تموم شدن درسم گروه فیزیک واسه همیشه از صحنه زندگیم پاک شه ! البته گروه فیزیک ! چون یه سری از آدمهاش هنوز برام مهم اند ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط نگار   | 

 

تولدم ...

تازه الان یادم اومد پس فردا تولدمه !!

امروز اولین کادوی تولدم رو از یکی از بهترینهام گرفتم ...

شقایقم دوسسسسسسسسسسسسسست دارم زیــــــــــــــــــــــــــاد ...

کاش بدونی چقدر دلم برات تنگ شده ...

ببین کادوم چقده خوشگله ...

http://www153.123greetings.com/card/01/25/03/26/LX10125032643184.html

 

+ آتش گرفته در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:32  توسط نگار   | 

 

تا حالا شده یه چیزی رو خیلی خیلی خیلی دوست داشته باشی بعد شاهد ترک خوردنش باشی ... بعد هی سعی کنی اون ترکها رو نبینی و حتا قایم کنی که دیگران هم نبینن اما ... خوب بالاخره چیزی که ترک خورده با اصلش زمین تا آسمون فرق داره حالا هرقدر هم که انکار کنی ... قایم کنی ... هرقدر هم که ...

دلم خیلی گرفته ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:5  توسط نگار   | 

 

نه در مسجد گذارندم که رندی

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

غریبم سائلم آن ره کدام است ؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:25  توسط نگار   | 

 

مامان در رو باز کرد و اومد تو . خیلی جدی گفت : این چیه گذاشتی دم در !! رفتم ببینم چیه ! یک عدد گربه وایساده بود پشت در ! ( در حیاط نه ها ! در آپارتمان اون هم در طبقه ۴ !! ) .

رفتم طرفش ترسید رفت طرف پشت بوم . منم دیگه نرفتم دنبالش ! خیر سرم می خواستم درس بخونم !

یه ساعت بعد خواهرم اومد و دید گربه هه باز نشسته دم در ! رفت بهش غذا بده . اونم ترسید بدو بدو صاف اومد تو خونه و صاف تو اتاق من و صاف زیر تخت خواب من !!!

اگه از آسمون گل بباره یکیش محض رضای خدا نزدیک منم نمی افته اگه یه دونه سنگ بیاد صاف می خوره تو سر من !!

حالا خوبه من از گربه نمی ترسم ! جای پرستو خالی ... اگه بفهمه ...

.

.

.

گربه جان ! عزیز دل برادر ! من امتحان دارم ! شوخی نیست که کوانتمه ! بیا برو بیرون !

گربه جان ! عزیزکم ! بیا برو بیرون !

نخیر ! بچه ام جای گرم و نرم گیر اورده ! چی کارش داری مردم آزار !!

گربه جان راحت باش !

پس فردا نمره ام کم بشه برم بگم گربه هه نذاشت ؟!!

بیا برو بیرون قول می دم بعد کوانتم خودم بیارمت !

نمی ری ؟ خوب نرو !

زندگی مسالمت آمیزم خوب چیزیه ها ! حالا با آدم یا با گربه !

پس یه ذره ساکت باش من درس بخونم !

tanx

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 17:18  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني