تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

یاران ! از من می خواهید راز اندوهم را برایتان بازگو کنم .

می خواهید خاطرات گذشته غمگینم را که شب و روز در سینه ام تکرار می شود برایتان بازگو کنم .

از سکوتم بیزار شده اید و با خود چنین می گویید که این مرد نمی گذارد به معبد رنجهایش وارد شویم پس چگونه به درون خانه اش برویم ؟

دوستان ! حق با شماست زیرا اگر کسی در رنجهایمان مشارکت نکند نمی تواند در چیز دیگری سهیم باشد ...

                                                                                      جبران خلیل جبران

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:38  توسط نگار   | 

  ما رایت الا جمیلا ...

 

ما رایت الا جمیلا ...

همه حجت من برای مسلمانی حسین بن علی است ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:1  توسط نگار   | 

 

                             السلام علیک یا اباعبدلله

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل والنهار ولا جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

.

.

.

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم الحمد لله علی عظیم رزیتی اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:26  توسط نگار   | 

 

...

داداشی ... چرا دیگه گریه نمی کنی ؟ چرا آروم شدی ؟ مگه دیگه تشنه ات نیست ؟ حتما فهمیدی عمو رفته آب بیاره ... تو هم منتظری ؟ می ترسم علی جان ... عمو خیلی دیر کرده . انقدر دیر کرده که بابا حتا عمود خیمه اش رو هم برداشته ... چرا گریه نمی کنی ؟ تو هم دل نگران عمو هستی ؟

غصه نخور ... عمو به من قول داده آب بیاره . اما من دیگه آب نمی خوام . عمو که آب اورد همه اش برای تو ... من فقط می خوام عمو رو ببینم ...

دیدی گفتم ؟ دیدی عمو میاد ... حتما عمو آب اورده که بابا تو رو داره می بره بهت آب بده ... چرا من رو نمی بره ؟ ...

نه علی جان ... من دیگه آب نمی خوام ... من می خوام یه بار دیگه عمو رو ببینم ... همین ...

علی جان ... اگه عمو رو دیدی بگو رقیه دیگه آب نمی خواد ... بهش بگو برگرده ... وقتی عمو نیست من خیلی می ترسم ...

بگو رقیه می ترسه ... بگو رقیه ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:27  توسط نگار   | 

 

 

مدینه بود و غوغا بود              اسیرِ دیوِ سرما بود

محمد سر زد از مکه              که او خورشیدِ دلها بود

لا لا خورشیدِ من لا لا             گلِ امیدِ من لا لا

 

خدیجه همسر او بود              زنی خندان و خوش خو بود

برای شادی و غم ها             خدیجه یارِ نیکو بود

لالالا شادیم لالا                     غمم آزادیم لا لا

 

خدا یک دخترِ زیبا                   به آنها داد لا لا لا

به اسمِ فاطمه زهرا              امیدِ مادر و بابا

لالالا کودکم لالا                     قشنگ و کوچکم لا لا


علی دامادِ پیغمبر                 برای فاطمه همسر

برای دخترِ خورشید              علی از هر کسی بهتر

چراغ خانه ام لالا                  گلِ گلدانِ من لا لا

 

علی شیر خدا لالا                علی مشکل گشا لا لا

شبِ تاریک نان می برد         برای بچه ها لا لا

لا لا مشکل گشای من         گل باغِ خدای من

 

حسن فرزند آنها بود             حسن مانندِ بابا بود

شهیدِ زخم دشمن شد        حسن یک کوه تنها بود

لالا کوه بلند من                   تو شیرینتر ز قند من 

 

علی فرزند دیگر داشت        جوانی کوه پیکر داشت

همیشه حضرت عباس        به لب نامِ برادر داشت

لالا نازک بدن لالا                 عصای دستِ من لا لا

 

گلِ پرپر حسینم کو              گلِ سرخ و گل شب بو

کنار رود و لب تشنه             تمامِ غنچه های او

لالالا غنچه ام لالا                لالا لالا گل تنها 

 

حسین و اکبرم لالا             علی اصغرم لا لا

کجایی عمه جان زینب        سکینه دخترم لا لا

لا لا لا لا گل لاله                 نکن گریه نکن ناله

 

شبی سرد است و مهتابی  چرا گریان و بی تابی

برایت قصه هم گفتم           چرا امشب نمی خوابی

لالالا جان من لالا                 گل باران من لا لا

 
 

                                                                     «مصطفی رحمان  دوست»

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:4  توسط نگار   | 

 

هرچی بیشتر می گذره بیشتر به این جمله اعتقاد پیدا می کنم !

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:55  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دلم گاهی برای خودم تنگ می شود ...

وقتی خاطرات با تو بودن را مرور می کنم دلم سخت می گیرد ... برای آن روزها که سرشار بودم از تو ... سرشار از چیزی که نمی دانستم اما بدان یقین داشتم ...

تو در یقینم بودی نازنین ... گرچه در دانسته هایم نمی یافتمت ...

همان بود که عاشق بودم ...

بزرگ شدم نازنین ...

اما این بزرگ شدن تنها قد کشیدنی بود که حس می کنم کوتاهم کرد ...

کوتاه شدم نازنینم ... آنقدر کوتاه که تو را در دانسته هایم پیدا کردم !

در یقینم گم شد نازنین ؟؟

دعایم کن زیبا ... دعا کن در یقینم گم نشوی ...

تو که خوب می دانی ... کسی که شهد عشق چشیده باشد با هیچ دانسته ای آرام نخواهد شد ...

عشق یقین می خواهد ... یقین ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:37  توسط نگار   | 

 

     هیات محبان الحسین ...

از نظرم کار بسیار جالبی بود راه اندازی این هیات .

از عازمان کربلا توفیق ارادت  به سه تن از آنها داشته و دارم : حسین ... علی اصغر و رقیه ... در مورد امام حسین زبانم قاصرتر از اونیه که بخوام چیزی بنویسم . علی اصغر و رقیه کوچولوهای بزرگی هستند که کارهای خیلی بزرگی کردند . شاید شمشیر دست نگرفتند . شاید نجنگیدند اما با همه وجود نازنینشون از بابا دفاع کردند .

وقتی قرار شد از یکی بنویسم یاد داستان کوتاهی افتادم که در راهنمایی نوشتم . راستش رو بخوای دوست دارم همون رو بنویسم . شاید خیلی زبانش کودکانه باشه اما هنوز که هنوز صداقت بچگی توش هست . دلم می خواد به خودم بفهمونم که چقدر با اون روزها فرق کردم راحت بگم چقدر بد شدم !

وقتی بچه بودم عاشورا که می شد می رفتیم مسجد قمر بنی هاشم . مامانم نذر داشت ظهر عاشورا شربت بدیم . وقتی شربتها رو می بردم تو دسته ها از صدای زنجیر و شیپور و ... می ترسیدم . ترس که نه اما لرزش عجیبی تو همه وجودم حس می کنم . لرزشی که شاید چند سالیه که دیگه حسش نمی کنم و واسه خودم متاسفم !!

خواستم برای خودم یه مرور باشه و ازتون بخوام بیایم دعا کنیم ... دعا کنیم که چیزهای خوب بچگیمون رو انقدر راحت فراموش نکنیم ...

این سه پست رو تقدیم می کنم به کسی که توی سه سال ره هزار ساله رو رفت . تنها کسی که وقتی حسین رو صدا زد لبیک شنید ...

 راستی فردا هیات اینجا تشکیل می شه ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:3  توسط نگار   | 

 

     یکی بود یکی نبود ...

سحر است و ناله کودکان پایان آن حادثه بزرگ را اعلام می دارد و اشتران بی جحاز در انتظار زینب اند . زینب غمگین ، خسته ولی استوار در جستجوی کودکان گوشه گوشه بیابان را می کاود و همه را بر شترها سوار می کند . ناگاه صدایی بر می خیزد . سکینه هراسان به اطراف می نگرد : عمه جان رقیه ...

زینب نگاهی به صحرا می اندازد . تپش قلب کوچک رقیه او را به سمت نخلی می کشاند . زینب رقیه را می بیند که لرزشی محسوس بدن کوچکش را فرا گرفته ، زانو می زند و او را به آغوش می کشد و جام تلخ صبر را جرعه جرعه در گلویش می ریزد ...

دخترکم چه شده ؟

رقیه جوابی نمی دهد ...

رقیه جان ... عزیزم ... کودکم ... جان بابا حرف بزن ...

رقیه لب برمی چیند ...

عمه ... صدایی شنیدم مثل صدای بابا ، همه جا را گشتم ، صدا از آنجا بود ، زیر آن تخته سنگ وقتی ... وقتی آن را برداشتم ...

گریه امان رقیه را برید . اشکها بر گونه های سوخته اش غلتید و در لبهای ترک خورده کوچکش فرو رفت .

عمه ... بابایم کجاست ؟

زینب نگاهش را از رقیه می گیرد و به خورشید که در حال برآمدن است می دوزد .

آرام باش دخترکم ... بابا به سفر رفته . او باز خواهد گشت . آرام باش ...

زینب به میان کاروان بازگشت . پای بر بال فرشتگان نهاد و بر شتری نشست .

صدای زنگ اشتران در بیابان پیچید و زندگی بین آرزوی کودکان جان گرفت .

کاروان پیش می رفت ... به سوی شبهای تار خرابات ...

زینب رقیه را در آغوش گرفته بود و آرام آرام قرآن می خواند . رقیه خیره به آسمان چیزی زمزمه می کرد و اشک می ریخت . آفتاب چشمان زیبا و گونه های سوخته اش را می آزرد . چشم بست ... آرامش عجیبی او را فرا گرفت . چشم گشود . بیرق سبز رنگی دید که سایه اش او را در پناه خود گرفته بود . رقیه به بیرق چشم دوخت . چیزی آشنا بر فراز آن خودنمایی می کرد . زینب چادر بر صورا رقیه کشید .

رقیه جان ، هوا گرم است و تو خسته ای . بخواب دخترکم .

عمه جان ... چرا آن بیرق خونین بود ؟

اشتباه کردی عزیزم . سفر درازی در پیش داریم . بخواب ...

شام از دور رخ می نمایاند و رقیه دروازه شهر را که با سبزه آراسته شده بود می نگریست : شاید بابا اینجا باشد ...

باز صوای رقیه خرابه را از هم می پاشد . خراباتیان اشک می ریزند . کودکان ناله می کنند و شام در اندوهی وصف ناشدنی فرو می رود ...

عمه ... بابا ... بابا کجاست ؟ در خواب ... در قتلگاه ... بالای نیزه ... در تشت بود ... عمه ... بابایم کجاست ؟ او هرگز مرا تنها نمی گذاشت .

رقیه جان ... چرا بی تابی ؟ بابا خواهد آمد . آنچه دیدی فقط خواب بود . آرام باش و بگو چه دیدی ؟

بابا را دیدم ... سر بابا را در تشت دیدم که لبخند می زد و برایم قرآن می خواند . عمه ... بابا ...

عده ای وارد خرابه می شوند و ظرفی را با پارچه ای سرخ روبروی رقیه می گذارند . رقیه خواست برخیزد و به آغوش زینب پناه برد اما ... صدایی آشنا از درون ظرف او را می خواند . رقیه خود را جلوتر می کشد ... پارچه را بر می دارد و از حال می رود ...

بابا حرف بزرگی است . آنقدر بزرگ که نبودش مرگ همه آرزوهای کودکی است . بابا نه یک حرف ساده و کودکانه که یک سخن پیچیده و معصومانه است . بابا را باید از زبان رقیه معنا کرد . آری رقیه ، دخترکی سه ساله که نام بابا را از مهاجر شنید و در پی او تا بی کرانهای افق پرواز کرد . بابا حرف بزرگی است . به بزرگی قلب کوچک رقیه و به بزرگی روح عظیم حسین . آری حسین ... بابای من ... بابای تو ... بابای ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:2  توسط نگار   | 

 

      یا رقیه ...

یکی از فرزندان امام حسین( که در سفر کربلا همراه اسرای اهل بیت بوده است، "رقیه(" می باشد. که مصیبت او و آنچه بر این طفل خردسال در کربلا گذشت از بزرگترین سندها و دلایل مظلومیت امام حسین( و اهل بیت اوست، و تا قیام امام زمان( داغ تشنگی او بر دل حضرت ابوالفضل ( خواهد بود و گرد و غبار اسارتی که بر چهرة کودکانة او نشست با هیچ آبی تا قیامت پاک نخواهد شد.


پس از خطبة حضرت زینب( در مجلس یزید که اوضاع را بر ضدّ او متحوّل
 ساخت، یزید ناچار اهل بیت را در خرابه ای بی‌سقف جای داد. حضرت رقیه ( در همان خرابه، جان داد که شرح مصیبت سوزناک آن عزیز در کتب تاریخی آمده است و فعلاً توان بیان آن نیست.

خردسالی این دختر و کیفیّت جان باختنش و مدفن او و آتشی که در قلب شیعیان از نام و یادش شعله ور می شود شگفت است و شیعیان به او علاقة خاصّی دارند و محل دفن او اینک حرمی بزرگ و باشکوه در سوریه می باشد، که زیارتگاه دوستداران اهل بیت و محل نزول ملائکه و باب حاجت حاجتمندان است که معجزات و کرامات این طفل مظلوم بسیار است، و در قیامت نیز دستان کوچک او گره های بزرگی را از کار شیعیان بلکه تمام جهانیان باز خواهد نمود، و کم نخواهند بود کسانی که به شفاعت او وارد بهشت شوند.

 



به گواه تاريخ نگاران و مقتل نويسان رحلت شهادت‌ گونه رقيه (س) اندكي پس از واقعه خونين كربلا در سال شصت و يكم هجري رخ داده است و در اين هنگام وي سه  يا چهار ساله بوده است و نخستين  نكته  شگفت درباره حضرت رقيه (س) ،  شايد همين باشد  كه  با چنين عمر كوتاهي ، از مرزهاي تاريخ عبور كرد  و  به جاودانگي رسيد، آن گونه كه برادر شيرخوارش علي ‌اصغر (ع)  به چنين مرتبه‌اي نايل شد . به عبارت ديگر يكي از جلوه‌هاي رويداد بزرگ عاشورا تنوع  سني شخصيت‌هاي آن مي‌باشد كه از پايين‌ترين سن آغاز و به بالاترين سنين (حضرت حبيب‌ بن مظاهر) ختم مي‌گردد . نكته قابل  تأمل ديگر در بررسي اين مهم آن است كه در پديد آوردن اين حماسه  بي ‌بديل  و شكوهمند تنها يك  جنسيت سهيم نبوده ، بلكه در كنار اسامي مردان  و پسران جانباز و ايثارگر اين واقعه، نام زنان و دختران نيز حضوري پررنگ و تابناك دارد.


مصائب و شدائدي را كه رقيه (س) از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام متحمل مي‌شود، آنچنان تلخ و دهشتناك
 است كه وجدان هر انسان  آزاده  و صاحبدلي را مي‌آزارد  و قلب و روح را متأثر و مجروح مي‌سازد . تحمل گرماي  شديد  كربلا  همراه با  تشنگي ، حضور در صحنه شهادت  خويشاوندان ، اسارت  و ناظر  رفتارهاي شقاوت آلود  بودن ،  آزار و شكنجه‌ هاي  جسمي  و روحي فراوان ، دلتنگي  براي  پدر  در خرابه شام و ... نشانگر مصائب عظمايي است كه  يك  كودك خردسال با  جسم و روح  لطيف خود با آن مواجه شده است. از ديگر سو همين  قساوت سپاه  يزيد است  كه  بر عظمت نهضت سترگ عاشورا مي‌افزايد ، زيراحضرت  امام حسين (ع) با شناخت و پيش‌بيني تمام اين مصائب  و شدائد به قيام در راه ا حياء  دين جد بزرگوار  خويش قد علم فرمود و چنين دشواري‌هايي نتوانست هيچ گونه خللي بر عزم استوار آن حضرت در راه آزمايش بزرگ الهي پديد آورد.


 رقيه (س) برهان بزرگ ديگري است بر حقانيت  قيام امام حسين (ع) كه تنها كسي مي‌تواند  چنين به مبارزه
 و مقابله با ستم برخيزد  كه مقصدي الهي داشته باشد ، و رقيه (س) برهان بزرگ ديگري است  بر مظلوميت عترت پاك  پيامبر (ص)  و رسواكننده  سياهكاراني است كه داعيه جانشيني رسول خدا (ص) را سر دادند  و رقيه (س) برهان بزرگ ديگري است براي  آن كه  اوج ت وحش و سنگدلي دژخيمان دستگاه بني ‌اميه براي هميشه تاريخ به اثبات بماند، و رقيه (س)  فاتح  شام و سفير بزرگ عاشورا در اين سرزمين است،  و رقيه (س)  برهان  بزرگ  ديگري  است  بر اين  حقيقت بزرگ  كه  حق بر باطل  پيروز خواهد شد و اينك  پس از قرن‌هاي  متمادي آنان كه به مرقد  مطهر آن حضرت در شام مشرف مي‌شوند  به عينه  تفاوت  ميان  مقام و مرتبه اين كودك سه ساله را با خليفه جابري چون يزيد درمي‌يابند.


آرامگاه‎‎‎  ملكوتي ‎ دخت‎  سه سـالـه امـام‎‎ سـوم شيعيان‎ در شام‎  كنـار  بـاب‎  "الفـراديـس " مابين‎  كوچه‎ هاي‎

  تاريخي‎ و پر ازدحام‎ دمشـق‎ است‎‎ كه‎‎ هر ساله بسياري‎ از شيفتگان‎ اهل‎ بيت (ع) را از مناطق‎ مختلف‎ جهان‎ به‎ سوي‎ خود جلب‎ مي‎ كند.


پروردگارا ما را به کسب توفيق درك شخصيت حضرت رقيه(س) مرحمت فرما.

 

 

                                         غير از غبار چهره او هاله اي نداشت

                                         هر روز صبح روي مژه ژاله نداشت

                                          از ضعف زخمهاي تنش خشك خشك بود

                                         مي خواست باغ داغ شو ،‌لاله اي نداشت

                                         وقتي كه از بساط گلويش گلايه دارد

                                       آهي به سينه داشت ، ولي ناله اي نداشت

                                         رفت از شب خرابه و تشييع هم نشد

                                        تنها ترين ستاره كه دنباله اي نداشت

                                          صياد از سهولت صيدت عجب مكن

                                           اين ماهي كبود شده باله اي نداشت

                                         با اضطراب آمدو با التهاب رفت

                                       كوچكترين شهيده كه غساله اي نداشت

                                       آن شب كه دفن شد دل من نيز مي سرود

                                        اين خاك مرتفع تر از اين چاله اي نداشت

رضا جعفري

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:1  توسط نگار   | 

 

                        زیبا ...

سلام زیبا ...

آنقدر دستهایم کوتاه است که به آن بالا بلند نمی رسد . می گویند سه سال دارد !! پس چرا از این پایینها حتا نمی توانم زیبایی چشمهای مستش را به تماشا بشینم ؟

دلم گرفته نازنین ... حس می کنم هرچه زمان می گذرد کوتاهتر می شوم ! و او همان است که بود ... همانقدر زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:0  توسط نگار   | 

 

جریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ ...

خورد شد ...

دیگه دنبال تیکه هاش نگرد ...

فقط دستهات می بره ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:37  توسط نگار   | 

 

از این کلمه دارم اصلا خوشم نمیاد !

هی می گه دارم دارم دارم ! خوب داری که داری ! خدا بهت بیشتر بده ! اصلا مگه من بخیلم ؟ اصلا مگه من تا حالا به داشته های کسی حسادت کردم ؟ یا داشته هام رو به رخ کسی کشیدم ؟ بابا داشته های هر آدم بستگی به عرضه همون آدم داره . حتا اگه بگی داشته های خیلی از آدمها ارث و میراث پدر مادرشه بازم قبول ندارم !! اگر هم اینطور باشه باز اگر اون آدم عرضه اون ارث رو هم نداشته باشه با یه چشم بهم زدن ...

آخه اصلا لزومش چیه هی داشته هات رو به رخ دیگران بکشی ؟ داشته هات زیاد میشه؟ ای بابا ...

ترجیح می دم بهش فکر نکنم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:1  توسط نگار   | 

 

می شه یه کم یواش تر !!! حس می کنم گلوم خراش افتاده از بس سرفه کردم

نی نی حالش بده ... دیده نفسش بالا ننیاد ...

امروز بعد ۱۰ روز دیدم نه تنها خوب نشدم رسما دارم می میرم گفتم پاشم برم دکتر ! اما انگاری همه مطبا رو تعطیل کردن !! توفیق اجباری مجبوری بمیری

به من چه ! اصلا مگه تقصیر منه ؟! اینم شانس شماها ... !!!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:54  توسط نگار   | 

 

خوندمش ٬ چند بار ٬ اما کاش واضح تر می گفت ٬ یا شاید منصفانه تر .

منفعت شخصی!

جنون شهرت!

حفظ بقا به هر قیمتی !

داشتم فکر می کردم کدام یک از اینها اهدافمان برای ورود به انجمن بود ٬ و به کدامشان رسیدیم . یاد حرف دکتر بایگان افتادم ... باز کاندید شدی و اسم خودت رو از توی صندوق در آوردی !یاد آن کاسه آب یخی که بعد از سالها جان کندن و از دست دادن تمام داشته هایم روی سرم ریختند . یاد آن تیر آخری که بر این پیکر نیمه جان زدند . و آن میخ آخری که بر تابوت همه آرزوهایم کوباندند . و حالا این مشت مشت خاکی ست که بر جنازه ام می ریزند ٬ که قرار است که کرمها و حشرات تکه تکه ام کنند و تمام ...

شاید به خاطر همان است که می گفتند دنیای کارتونی داشتم و حقایق چیز دیگری ست . حقیقت همان جنون شهرت است و همان منفعت ها که نباید از دست داد و برای آن باید حتی دم آبدارچی را هم دید ٬ یا قربان صدقه استاد هم رفت .

یادم می آید فاطمه داشت درددل می کرد و می گفت در دوره گذشته انجمن علمی یک سری از آدمها فقط عضو شده بودند تا بروند و با اساتید عکس یادگاری بگیرند ٬ شاید آخر ترم به دردشان بخورد . کار و اعصاب خوردی اش باشد برای ما و عکس دسته جمعی و نمره اش باشد برای آنها و در آخر هم ... جنون شهرت ٬ حفظ بقا به هر قیمتی ...

نمی دانم شاید راست می گفت و حقیقت آن بود که او می گفت و باز این ما بودیم که اشتباه کردیم .

+ آتش گرفته در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:45  توسط نگار   | 

 

اینجاست یار گمشده گرد جهان مگرد

خود را بجوی سایه اگر جستجو کنی ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:47  توسط نگار   | 

 

دونه دونه دونه دونه دونه دونه

دونه های برف روی گونه ها خونه می کنن دوباره

باز زمستونه و دل نگرونه طاقت دوری رو نداره

...

بقیه اش یادم نیست ! این رو توی اردوهای راهنمایی یا دبیرستان می خوندیم !

چه برف خوشگلی داله میاد . نی نی برف بازی دوس داله !

برف بازی ... نه اینکه بزنن پای ملت رو بشکونن آخه ! دهه !

شوخی هم تا زمانی خوبه که گروه فیزیکی نباشه ! آخه این چه نوع شوخی ایه ! می زنن پای یکی رو می شکونن ! یکی رو دار می زنن به درخت ! یکی رو وصل می کنن به برق !!! بابااااااااااااااااااااااااا ... بی خیااااااااااااااااااااااااااال !

 

اما همیشه سعی کن خودت رو از درست کردن گوله برف یا ساختن یه آدم برفی یا حتا راه رفتن روی برفها محروم نکنی ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:28  توسط نگار   | 

 

تو هم شوخیت گرفته ها ! نصفی شبی ! بابا خجالت بکش . تو مگه کار و زندگی نداری ؟ برو بگیر بخواب . فردا بازم هزارتا بدبختی دیگه در انتظارته ! به خودت رحم نمی کنی به این بابا مامان طفلیت رحم کن ! چقدر هی راه برن و بگن شدی عین یه اسکلت متحرک !! اونها هم حق دارن ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییییییییییییییییییی... چقدر این گلوم درد می کنه ! نفسم بالا نمیاد . چقدر دلم شور کوانتم و هسته ای رو می زنه ! هسته ای گفته سه شنبه هفته دیگه تو فرجه ها بیایم پروژه اراعه بدیم ... کوانتم این همه واسه نیم ترم خوندم ! چی شد ؟

دیدی نشد ! دیدی نشریه این ماه هم در نیومد ! چشمت کور ...

همش تقصیر باباست ! نمی دونم چرا همیشه یادم داده بجنگم ! دلم واسه تسلیم یه ذره شده !

مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است ...

بابا دست بردار ! کدوم عزت ! این الان عزته ؟ اونوقت پس ذلت چیه ؟؟

چیه بی جنبه باز دم امتحانا تو تب کردی اومدی اینجا آه و ناله ؟ فکر می کنی کسی هم دلش به حالت می سوزه ؟ اصلا مگه تو دلسوزی می خوای؟ ... پس چی ؟ می میری حرف نزنی ؟

خوب تو نخون ! مگه مجبورت کردم ؟! پاشو برو بذار به درد خودم بمیرم ...

دهه ! باز زد به سرت ؟ دختره خل و چل ! بیچاره این بابا مامان ... چجوری انقدر تحملت می کنن ؟ می دونی تحمل کردنت صبر عیوب می خواد ؟!

آنه آنه آنه  ... ( دلم محمد حسین رو می خواد . نی نی من کو ... )

خسته شدم از این کابوسها ...

ولم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 4:34  توسط نگار   | 

 

چند روزه پستهام آپ نمی شه ! نمی دونم این بلاگفا چش شده !!! :

 

وای که وقتی می بینشون می شم یه گوله انرژی خالص!!

انقدر از سرو کولم بالا می رن که وقتی می رسم خونه عملا جنازه ام ! اما شاد ...

محمدحسین یه کلای خرگوشی خریده . وای که نمی دونی چقدر خنده دار می شه وقتی می ذاره سرش !

علیرضا بچه ام  تازه  خوب شده ...  یه  هفته ای  می شد سرما  خورده بود . امروز  کلی بهش پشمک دادم . نی نیم پشمک دوس داله !

یه ماهی می شد ندیده بودمشون داشتم دق می کردم .

بچه یعنی انرژی خالص ...

مثل اکسیژن خالص می مونه تو دود و دم این دوره زمونه ... 

خدایا همه نی نی ها رو سالم ، شاد، خوشحال و خوب نگه دار ...

دوسشون دالم زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااد ...

                                    

بعد ۴ روز دلم به شدت واسشون تنگ شده بود ... واسه تک تک اون بچه ها ... واسه ...

امروز هم انتخاب واحد کردیم و ... تموم شد ! به همین سادگی ! 

!!! finish !!!

حالا تو هی  بشین  فلسفه بافی  کن  که نه ! این چیزها  تموم  نمی شه !  این خاطرات  تموم ناشدنیه و ...

کدوم فلسفه ای این چیزی که دارم با همه وجودم تجربه اش می کنم رو می تونه توجیه کنه؟

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:22  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

هوا کمی سرد است . شاید دلیل لرزش دستهایم همین باشد ...

ناهمواری راه هم توجیه خوبی برای لرزش گامهایم ...

چشمهای تو هم که زیباست ... دلیل بیشتری برای لرزش دلم می خواهی؟؟

زیبا ... وقتی چشمهایت را گم می کنم دیگر توانی برای رفتنم نیست و تو این همه را می دانی پس چرا ... چرا گاه و بی گاه تنها رهایم می کنی ؟ تو که می دانی من در این آزمون هیچ گاه پیروز نخواهم بود ...

نازنین... بگو صخره ها را درنوردم یا کوهها را از جا بردارم ... بگو ... اما هیچگاه آن چشمها را از من مگیر ... مگذار پیش چون تو نازنینی شرمسار باشم ... مگذار نازنین ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 14:21  توسط نگار   | 

 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی

گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

نوشتن هم نعمتیه ها ! خداییش این چند وقته داشتم دق می کردم !

امروز تولد یکی از بهترین دوستهامه : شقایق

دلم براش یه ذره شده ...

تولدت مبارک عزیزکم ...

چند وقتیه حوصله هیچ موجود دوپایی رو ندارم !

هیچ؟؟

نه خوب هیچ که نه ! یه سری آدمها انقدر بودنشون آرامش بخشه که ...

اما در کل خیلی حوصله سروکله زدن با آدمها رو ندارم . خصوصا آدمهایی رو که یه زمانی ازشون خیلی انتظارها داشتی و یه جایی فهمیدی شاید نباید ازشون انقدر هم انتظار داشته باشی ...

از یه طرف به این ۸۶ ایها حسودیم می شه ... انقدر شاد ... انقدر پر انرژی ... انقدر خوووب ... از یه طرف هم دلم می سوزه ! طفلی ها نمی دونن چه راه سخت و گاها بدی رو در پیش دارن !!

زمان داره می گذره ! تیک تاکش رو دارم با همه وجودم حس می کنم ! فقط دو ترم مونده ! دو ترم هم که چه عرض کنم ... عملا یک ترم !

داره تموم می شه !

اصولا قبل از تموم شدن هرچیز خیلی واسش غصه می خورم که چرا ... اما دوسه ماه بعد از تموم شدنش ... دیگه نیست !

فراموش کارم ؟؟

فراموشی نعمته ؟؟

نمی دونم !!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:51  توسط نگار   | 

 

امروز باز هم گروه نرفتم ... نمی دونم چندمین باره ؟؟ حسابش داره یواش یواش از دستم در می ره ...

هییییییییییییییییی زندگی ... چقدر گذشت زمان را دارم خوووووووووب احساس می کنم ... خوووووووووووووب ... قشـــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ ...

قشنگ ؟؟ همیشه این کلمه من رو یاد این جمله سهراب می اندازه ( قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه اشکال !! ) این قشنگ همون قشنگه؟؟ نمی دونم ...

یاد اون جمله آژانس شیشه ای افتادم :

شده بودند اصحاب کهف ... دیگه پولشون قیمت نداشت ...

خیلی وقته حس می کنم پولهام دیگه قیمت نداره ! کارهام یا حتا بودنم دیگه ارزش نداره ... چاره چیه ؟؟ اینم یه قسمت زندگیه !! رفتن ... فراموش شدن ... فراموش کردن ...

هییییییییییییییییییییییییییییییییی زندگی ...

چقدر با همه پوچی از تو لبریزم !!

لبریزم ؟؟ نمیدونم ...

این روزها بی اختیار بغض می کنم و بی اختیار می خندم . دست خودم نیست منم فیزیکی شدم !!

هیچ وقت صورت و مخرج کسر زندگی باهم ساده نمی شه !! فقط فاکتورهای صورته که هی داره زیاد می شه و آدم حس می کنه این کسر بیچاره داره زیر بار این صورت له می شه ...

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زندگی ...

کاش فقط صورت بود ... کاش صورتها صاف بود ... کاش صورتک نداشت ...

ولش کن ...

آخی ... راستی دیروز رسما بیکار شدم !! خدا به فریاد برسه !! می دونی که من بیکار بشم چی می شه؟؟ خدا رحم کنه !!  

دیروز بطور رسمی مهدی سجادی شد رئیس انجمن و من هم شدم نخودی !!  دلم آرومه ! می دونم خیلی بهتر از من می تونه اونجا رو اداره کنه .

از یه طرف خوشحالم ... از یه طرف هم دلم واسه اون روزها تنگ شده ... تنگ ... تنگ ...تنگ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:49  توسط نگار   | 

 

باز نقطه می گذارم و از سر سطر می نویسم :

سلام زیبا ...

نمی دونم ...

نمی دونم چرا ...

دوست نداشتم نگارم ...

دوست نداشتم فراموش بشی ...

فقط همین ...

نامردیها زیاد شده مامان ...

عیب نداره ...

من و تو همدیگه رو داریم ...

داشتن تو واسه من که بسه ...

نمی ذارم چراغ خونه مون خاموش بشه ...

دوستت دارم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:58  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني