تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

خدایا!

      زین شگفتی ها

دلم خون شد، دلم خون شد:

سیاووشی در آتش

                            رفت و

                                     زان سو

                                             خوک بیرون شد.

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:32  توسط نگار   | 

 

تموم شد ...

تموم شد ؟؟؟

تموم شد !!!

جنگل رو سیل برد ...

همه درختها رو ...

همه گلها ...

همه ...

کسی نیست من رو از این کابوس وحشتناک بیدار کنه ؟؟

سردمه ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:5  توسط نگار   | 

 

بوی تعفن می دهد اینجا! بوی لجنزار! بوی مرده هایی که افتاده اند بر زمین بیابانی بزرگ و کفتارها نوک می زنند تا ذره ذره تجزیه شان کنند تا کم کم این جنازه های متعفن به دامان شوره زار بازگردانند...

بوی تعفن می دهد اینجا! بوی کرمهایی که تجزیه می کنند آرام آرام ... همه چیز را! همه چیز ... مثل گذشته ... مثل آینده ... مثل حال ...

حال ... حال ... حال ... حال که دیگر حالی، رمقی، جانی برتن خسته خاک گرفته مان نمانده ... کفتارها پایین آمده اند و کلاغها آن بالا قارقار می کنند ...

کلاغ! موجودی نفرت انگیزتر از آن سراغ ندارم! با آن قارقار حقیرش! آنقدر قارقار می کند تا کفتار رحمی کند و پس مانده ای برایش برجا گذارد! خوردن پس مانده کفتار افتخار موجود حقیری چون کلاغ است ... با آن دهان باز متفن اش! چشمهای ناپاک از حدقه بیرون آمده اش! کلاغ ... چقدر زیاد شده اند این روزها ...

پیش تر ها حیاط پر بود از شیطنت گنجشکهای بهاری ... این روزها جز قارقار صدایی به گوش نمی رسد!

باید کوچ کرد ... از اینجا تا آنجا که گنجشکها کوچیده اند ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:10  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

شنیده ای می گویند به تعداد تمام آدمها راه هست برای رسیدن به خدا؟

یکی مثل اوست!!! که پیشانی اش از نمازهای شب و روز پینه بسته اما بعد از استخاره سحرگاهش حکم ترور دیگری را صادر می کند ... دیگری که دیگرگونه می اندیشد و به جرم دیگرگونه بودنش باید به خون بنشیند!

یکی می شود آن یکی که تسبیح گویا به دستانش گره خورده ... کمی ریش دارد ! (حدودا تا روی سینه!) و چشمانش برقی دارد که سه فازت را می پراند! با آن یکی دستش که تسبیح ندارد باتومی دست گرفته و با نام فاطمه می زند ... بر سر دخترک ۱۰ ساله ای که از خیابان می گذشته و سبز پوشیده!

یکی می شود آن یکی که ظاهرا تفاوتی با من و تو ندارد. کمی دانشجوست و کمی ...

نه خیلی نگاهش برق دارد نه پیشانی اش پینه! تنها فرقش شاید صدایش باشد که مثل زوزه باد می پیچد در گوشهایمان تا جز هیاهو را نشنویم ... اینها رفاقتی دیرین دارند با آن ریشدارها ! اینها هیاهو می کنند آنها می زنند!

یکی می شود آن که کفن سبز پوشیده و نمی دانم کدام بغضش را فریاد می زند!

یکی آن دورها بالای پشت بام سیاه پوشیده و دزدکی گاه گاه فریاد می زند!

یکی چاقو برداشته تا برای تفنن!! آن را در پهلوی کودکی فروبرد!

یکی از خارج!!!!!! آمده تا در خیابان آدم بکشد تا یک فیلم هالیوودی بسازد برای خارجی ها ! و نمی دانم آن برادر ریشدار!!!! چطور غیرتش اجازه می دهد در خاکش ناموسش(!) را بزنند و فیلم کنند برای خارجی ها و او آرام آرام ناموس(!) دیگران را به باد کتک بگیرد!

یکی دیگر همان کسی که پشت فرمان نشسته و خارج از همه این حالها ساسی جانش را گوش می دهد و ... خوب به دست برادر ریشدار هم ادب می شود!

یکی هم آن پیرزنی است که مشت بر سینه می کوبد و لعن و نفرین می کند همه جوانهای از دین برگشته را!

یکی دیگر روزهاست رفته تا آب خنکی نوش جان کند شاید اسم پدر مادرش را به یاد بیاورد! یا بفهمد کمک به خارجی ها چه مزه ای دارد!

یکی دیگر شاید همان سرباز صفری است که باتوم داده اند دستش و طفلک نمی داند چرا و که را باید به راه راست رهنمون شود!

یکی دیگر پشت میله ها کتاب می خواهد و نمی دهند ... می گویند: خواندن جرم است!

یکی دیگر خانه اش خوابیده ... می ریزند و می برندش! و هرچه می گوید: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست ... به خرجشان نمی رود!

یکی دیگر هم ...

بگذریم نازنین! این روزها آدمی یک دسته و دو دسته نیست تا بخواهم برایت بازگو کنم ! خیلی ها را نمی شود در دفتر من و تو نوشت! جرم است!

یکی هم می شود مثل من و تو که تمام زندگی گذشته ایم! عبور کرده ایم از تمام آنها که باید و تمام آنها که شاید! از کودکی ... خردسالی ... نوجوانی ... و اکنون شاید جوانی ... عبور کرده ایم تا برسیم به هیچ! به نمی دانم چه ای که هرگز بدان نمی توانیم رسید ...

نازنین ! همه اینها خدا دارند! و برای هرکدام راهی است برای رسیدن به خدای خود!

خدای یکی آن بالاست ! رفته آسمان شاید!

خدای یکی پشت میز نشسته ریاست می کند!

خدای یکی لای پولهایش قایم شده و گاه گاه اشتباها از صندوق صدقه ای سر در می آورد!

خدای یکی روی هر دانه تسبیح قل می خورد!

خدای یکی زیر باتوم سیاه می شود!

خداها هم زیادند نازنین ! شاید به تعداد آدمها!

شاید هم یکی مثل من و تو خدایش را گاه گاه گم می کند! گاه قهر می کند ! گاه آشتی ! گاه کشتی می گیرد با او ! و گاه در آغوشش می کشد!

...

شنیده ای نازنین؟

به تعداد همه آدمها راه هست برای رسیدن به خدا!

از کودکی می پرسم : خدا چندتاست؟!

می گوید: احد احد ...

پس چرا آدمها خداهای بی شمار دارند نازنین؟

چرا خدای مهربان من کسی را کتک نمی زند اما خدای بعضی ها آدم می کشد؟؟!!

...

زیبا ... خسته شده ام از این خداهای دروغین!

بیا برویم با خدای خودمان آشتی کنیم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:47  توسط نگار   | 

 

چه خوب است جایی برای انتخاب گریستن باز کنیم !

جایی همیشگی ، از امروز تا آخرین روز .

...

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم ، نه به خاطر این یا آن مسئله حقیر ، نه به خاطر دنائت یک دوست، نه به خاطرمعشوق گریزپای پر ادا، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش بخیر، و نه به خاطر خبث طینت آنها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

نه ... اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده محقر زندگی فردی مان می گذرد، بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و همچنان می کشد، به خاطر همه انسانهایی که اشک می ریزند یا ندارند که بریزند.

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمانهای دروغین.

به خاطر رنجهای عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نخواهی دید.

به خاطر بچه های سراسر دنیا ـ که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم ...

عزیز من !

اینک سخنی از سهراب به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

" بی اشک چشمان تو ناتمام است

و نمناکی جنگل نارساست "

 

نادر ابراهیمی

 

پی نوشت ۱: بعد از کلی کلنجار رفتن نتونستم که فیلم ندا رو نبینم ... فیلم جون دادن یه آدم ... هنوز باور نمی کنم اینچا ایرانه ...

پی نوشت ۲: الان کامنت یکی از بچه های مدرسمون رو دیدم ... همه گذشته ها عین یه فیلم از جلوی چشمم رد شد ... قصد داشتم قبل از فارغ التحصیل شدن یه کم از دوران کودکیم توی وبلاگم بنویسم ... راستش این روزها از نظر روحی توانش رو ندارم ... اما می نویسم... به زودی ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:49  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خدا خدا می کنم این روزها زودتر بگذرد. تاب دیدن این همه ظلم را در حکومت عدل علی !!!!!! ندارم! تاب دیدن این خونها، غارتها، شکستنها و بردنها و خوردنها را ندارم! کارم شده مشت مشت قرص خوردن تا نبینم این روزها را ... تا نفهمم این لحظه ها را ... تا نبینم این سیل خانمان سوز را ... شده ام مثل جوجه ای در باران مانده و خیس ... خیس خیس ... با جیرجیر خفه ای که از ته گلویش بیرون می آید و پاهایی که توان حمل جسم نحیفش را ندارد ...

هر روز عزیزی را می برند ... دوستی را می کشند ... الله اکبری را بر پشت بام خفه می کنند! و جیر جیر این جوجه خیس در باران مانده به هیچ کس نمی رسد ...

خدا خدا می کنم این روزها زودتر بگذرد ...

بیا برویم از این دیار غریب ...

بیا نازنین ...

چقدر دلتنگت شده ام نازنین...

کاش کابوس این روزها تمام می شد ...

کاش تا پیش از خاموش شدن این جیرجیر نحیف برگردی ...

اینجا ... همه جا باران است ... سیل است ...

جوجه تنهاست ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:11  توسط نگار   | 

 

اگه اشتباه نکنم قضیه کوی دانشگاه سال ۷۸ بود ... یعنی ۱۰ سال پیش ! اون موقع من یه بچه کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم! همیشه فکر می کردم خارجی ها! اون هم از اون خارجی ها که یا آمریکایی اند یا اسراییلی می ریزن توی دانشگاه و بچه های مردم رو لت و پار می کنن! همیشه فکر می کردم لباس شخصی یعنی یه خارجی! از همون اسرائیلی ها که تو فلسطین به نوزادها هم رحم نمی کنن! همیشه هم برام سوال بود که اینجا چی کار می کنن؟! بزرگتر که شدم فهمیدم لباس شخصیها دقیقا کی هستند!!! تا امروز هم فقط از دور دیده بودمشون! اما امروز ... اجبارا از یه قدمی اونها رد می شدم! آدمهایی مثل من و تو ! شاید دانشجو! شاید همسایه دیوار به دیوار! شاید هم هردو!!!!!!

این روزها همه اش فکر می کنم مگه اینها آدم نیستند؟ مگه اینها ایرانی نیستند؟؟ مگه اینها یه سریشون حتی دانشجو نیستند؟؟ پس چجوری ...

تو حاضری چماق دستت بگیری بزنی تو سر یه دختر یا پسر ۲۰ ساله؟؟ یا با تبر بزنی به پای یه آدم ؟؟ یا با موتور از رو یه مادر دختر رد شی؟؟ یا تفنگ رو مستقیم به طرف آدمهای بی گناه بگیری و شلیک کنی؟؟ حاضری؟؟ مدرسه که می رفتم بهم می گفتن اسرائیلی ها برای این کارها دوره می بینن! اول از حیوونها شروع می کنن تا به کشتن و خون دیدن عادت کنن! بعد آروم آروم یاد می گیرن به آدمهای غیر اسرائیلی به عنوان حیوون نگاه کنن بعد اونها رو بکشن! آقا یه سوال ! ایران هم از این کارا می کنه؟ یعنی به این بچه ها به عنوان حیوون نگاه می شه؟ نمی دونم ...

یکی می گفت : بیچاره جوونها! زمان انقلاب همه جوونها یکی بودن! یه صدا بودن! یه هدف داشتن! اما حالا ... حتی واسه دردودل باید دید طرفت کیه؟؟ 

 

+ آتش گرفته در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:14  توسط نگار   | 

 

یه لحظه خودت رو بذار جای من ... ببین چه حسی داری ....

امروز سالگرد دایی شهیدمه ... کسی که برای دفاع از این آب و خاک شهید شده ...

امروز ختم یکی از فامیلهامونه که دوشنبه توی میدون آزادی کشته شد ! ( خانواده اش رفتن از قاتلش شکایت کنن فرموده اند برید از موسوی شکایت کنید ...)

هنوز از عمو خبری نیست ... عمویی که ۹ سال پیش توی همین جمهوری اسلامی ترور شد و مسببش در حال حاضر توی کشتارهای همین روزها شرکت داشته !!!!! حالا عمو گوشه اوینه و عسگر داره باز هم آدم می کشه ...

هنر بزرگیه تا حالا روانی نشدم!!

.

.

.

بعضی ها می گن چرا درمورد ... اینجوری حرف می زنی !

حضرت والا ... یه نگاهی به دستهات بنداز ...

بوی خون میده!!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:23  توسط نگار   | 

 

دعا  کنیم خدا کمی به آدمها شرافت بده و آدمهای بی شرف رو از روی زمین برداره ...

خیلی بی شرفی می خواد ...

آزادش نکردن ...

می گن اعلام کنید خودش داوطلبانه اومده تا به سوالات ما جواب بده ...

آخه بی شرفا ساعت ۳ نصفه شب ریختین تو خونه اش بعد می گین داوطلبانه ؟؟

.

.

.

دلم برای کتابهای شریعتی تنگ شده ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:47  توسط نگار   | 

 

آمده ام بر مزار پرچمم گریه کنم ... بلند ... بلند ...

بر مزار پرچم سبز ... سپید و سرخی که به جای الله در میان خود نام دروغگویی را بر تن چاک چاک خویش حک کرده است ...

بر مزار پرچمی آمده ام که قرآنی شده بر سر نیزه خوارجی خارج شده از دین ... که به نجات دین آمده اند! بر مزار پرچمی آمده ام که بر سر مزار تک تک شهیدانی برافراشته شده که جان را در ره دین در ره خاک داده اند و بر تن دیگرانی!! که نام شهدا را بر دیوارهای خود حک می کنند و خاک، دین و سرزمین خود را به در راه ثروت و قدرت به حراج می گذارند!

بر مزار پرچمم آمده ام ... تا گریه کنم ... بلند ... بلند ...

.

.

.

چو ایران نباشد تن من مباد ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:15  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني