نمی دونم ...
حرفهام کم شده ؟؟
حوصله نوشتنش کم شده ؟؟
وقت نوشتنش کم شده ؟؟
یا نداشتن یا بی انصافی نکنم کم داشتن مخاطبی که یه زمانی برات کلی دغدغه بود ...؟؟
یه زمانی می نوشتیم ... می خوندیم ... حرف می زدیم ... بحث می کردیم ... چون همه اش برامون ارزش بود ... و ارزش آفرین ... ارزش افزوده خیلی بالایی هم داشت ... اما لان واقعا نداره!
واقعا مثل قدیم برای نوشتن ... برای حرف زدن له له نمی زنم! دلیلش رو واقعا نمی دونم!
من در بدترین شرایط زندگیم وبلاگ نویسی رو شروع کردم! زمانی که احساس بیگانگی می کردم! حس می کردم نمی شه با آدمها حرف زد! نمی شه به آدمها اعتماد کرد! نمی شه آدمها رو بی دلیل دوست داشت! نمی شه بی چشمداشت محبت کرد! اگه دوست داری باید دلیل داشته باشی! اگه محبت می کنی باید انتظار داشته باشی! دنیات باید دنیای عاقلها باشه نه عاشقها!
امام علی می گه: من نه از ترس دوزخ عبادت می کنم نه از عشق بهشت! اگه خدا رو می پرستم برای خودش می پرستم!
خلاصه در این شرایط وبلاگ نوشتم تا ببینم این چیزهایی که در واقعیت دیدم راسته؟؟ هم برای خالی شدن خودم هم برای پر شدن! من خیلی چیزها از این صفحات مجازی یاد گرفتم! آدمهایی که خوب اند ... چون خوب اند! نه چون تظاهر می کنند که خوب اند! نه از سر احتیاج به تو باهات خوبی می کنند! خوبی تو ذاتشونه! دوستهایی که واقعا بهشون افتخار می کنم!
البته توی همین زمان خیلی اتفاقها بارها و بارها برام تکرار شد که بهم گوشزد کرد حقیقت این موجودات دوپا رو نباید فراموش کنی! که فرصت طلبی حقیقته! پله کردن آدمها برای بالا رفتن خودشون حقیقته! این حقیقت رو انقدر دیدم که دیگه برام عادی شده باشه! و عین یه خواب بد زود فراموشش کنم!
ولی راستش اینجا برام خیلی تنگ شده! من از تنگی بیزارم! از محدودیت بدم میاد! از اینکه حرفی نزنم تا به کسی بربخورد (در صورتی اون هر غلطی دلش می خواد می کنه!) بدم میاد! از این سکوتی که از سر اجبار نیست... فقط به خاطر کوچیک شدن این واقعیت تلخه این آدمهاست ... که دیگه چه اهمیتی داره؟؟!! من در حد خودم بهت خوبی کردم تو هم در حد خودت بدی کن! انقدر بدی کن تا هم خودت از خودت خسته بشی هم اطرافیانت از تو!
دنیا رو باید چرخ زده باشی... باید بالا و پایینش رو با وجودت با تک تک سلولهات نفس کشیده باشی تا بفهمی... کوووووووووووووو تا بفهمی؟؟!!!
تنگ شده اینجا برام! تنگ شده بعضی از این محیطهای تنگ! این آدمهایی که سلامهاشون بوی طمع میده! و خداحافظیشون رنگی از دلتنگی نداره!
تنگ شده اینجا برام ...
دلم تنگ روزهاییه که نفس کشیدن آدمها اکسیژن رو برای بقیه کم نمی کرد ...
باور کن خدا برای همه موجودات هوا به اندازه کافی آفریده ...
نه هوای من به درد تو می خوره که اکسیژن زیادی آدم رو خفه می کنه ! نه هوای تو به درد من که من مال این آب و هوا نیستم!
.
.
.
بیییییییییییییییییییخیال...
نه آدمهای زمان ما فرصت دارن برگردن تا بعضی ها یاد بگیرن ... نه آدمهای این زمان دغدغه آیندگان رو ... که یاد گرفته هاشون رو یاد بدن!
دلم برای این آیندگان بیچاره می سوزه که همه چیز رو باید خودشون تجربه کنن! تجربه بد نیست! سیکل بد تجربه های بیخود بده! کشورهای جهان سوم فقط توی این سیکل دارن چرخ می زنن!
چه کنیم! همینه که هست!
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشیم نایند دگر
...


