تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

 نمی دونم ...

حرفهام کم شده ؟؟

حوصله نوشتنش کم شده ؟؟

وقت نوشتنش کم شده ؟؟

یا نداشتن یا بی انصافی نکنم کم داشتن مخاطبی که یه زمانی برات کلی دغدغه بود ...؟؟

یه زمانی می نوشتیم ... می خوندیم ... حرف می زدیم ... بحث می کردیم ... چون همه اش برامون ارزش بود ... و ارزش آفرین ... ارزش افزوده خیلی بالایی هم داشت ... اما لان واقعا نداره!

واقعا مثل قدیم برای نوشتن ... برای حرف زدن له له نمی زنم! دلیلش رو واقعا نمی دونم!

من در بدترین شرایط زندگیم وبلاگ نویسی رو شروع کردم! زمانی که احساس بیگانگی می کردم! حس می کردم نمی شه با آدمها حرف زد! نمی شه به آدمها اعتماد کرد! نمی شه آدمها رو بی دلیل دوست داشت! نمی شه بی چشمداشت محبت کرد! اگه دوست داری باید دلیل داشته باشی! اگه محبت می کنی باید انتظار داشته باشی! دنیات باید دنیای عاقلها باشه نه عاشقها!

امام علی می گه: من نه از ترس دوزخ عبادت می کنم نه از عشق بهشت! اگه خدا رو می پرستم برای خودش می پرستم!

خلاصه در این شرایط وبلاگ نوشتم تا ببینم این چیزهایی که در واقعیت دیدم راسته؟؟ هم برای خالی شدن خودم هم برای پر شدن! من خیلی چیزها از این صفحات مجازی یاد گرفتم! آدمهایی که خوب اند ... چون خوب اند! نه چون تظاهر می کنند که خوب اند! نه از سر احتیاج به تو باهات خوبی می کنند! خوبی تو ذاتشونه! دوستهایی که واقعا بهشون افتخار می کنم!

البته توی همین زمان خیلی اتفاقها بارها و بارها برام تکرار شد که بهم گوشزد کرد حقیقت این موجودات دوپا رو نباید فراموش کنی! که فرصت طلبی حقیقته! پله کردن آدمها برای بالا رفتن خودشون حقیقته!  این حقیقت رو انقدر دیدم که دیگه برام عادی شده باشه! و عین یه خواب بد زود فراموشش کنم!

ولی راستش اینجا برام خیلی تنگ شده! من از تنگی بیزارم! از محدودیت بدم میاد! از اینکه حرفی نزنم تا به کسی بربخورد (در صورتی اون هر غلطی دلش می خواد می کنه!) بدم میاد! از این سکوتی که از سر اجبار نیست... فقط به خاطر کوچیک شدن این واقعیت تلخه این آدمهاست ... که دیگه چه اهمیتی داره؟؟!! من در حد خودم بهت خوبی کردم تو هم در حد خودت بدی کن! انقدر بدی کن تا هم خودت از خودت خسته بشی هم اطرافیانت از تو!

دنیا رو باید چرخ زده باشی... باید بالا و پایینش رو با وجودت با تک تک سلولهات نفس کشیده باشی تا بفهمی... کوووووووووووووو تا بفهمی؟؟!!!

تنگ شده اینجا برام! تنگ شده بعضی از این محیطهای تنگ! این آدمهایی که سلامهاشون بوی طمع میده! و خداحافظیشون رنگی از دلتنگی نداره!

تنگ شده اینجا برام ...

دلم تنگ روزهاییه که نفس کشیدن آدمها اکسیژن رو برای بقیه کم نمی کرد ...

باور کن خدا برای همه موجودات هوا به اندازه کافی آفریده ...

نه هوای من به درد تو می خوره که اکسیژن زیادی آدم رو خفه می کنه ! نه هوای تو به درد من که من مال این آب و هوا نیستم!

.

.

.

بیییییییییییییییییییخیال...

نه آدمهای زمان ما فرصت دارن برگردن تا بعضی ها یاد بگیرن ... نه آدمهای این زمان دغدغه آیندگان رو ... که یاد گرفته هاشون رو یاد بدن!

دلم برای این آیندگان بیچاره می سوزه که همه چیز رو باید خودشون تجربه کنن! تجربه بد نیست! سیکل بد تجربه های بیخود بده! کشورهای جهان سوم فقط توی این سیکل دارن چرخ می زنن!

چه کنیم! همینه که هست!

افلاک که جز غم نفزایند دگر

ننهند به جا تا نربایند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه می کشیم نایند دگر

...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:34  توسط نگار   | 

 

دلم برای بچه های قدیمی تنگ شده ...

یکی دو تا از ۷۸ ایها...

۵/۶ تا از ۷۹ ایها ...

۳/۴ تا از ۸۰ ایها ...

۳/۴ تا از ۸۱ ایها ...

۲/۳ تا از ۸۲ ایها ...

۱۰/۱۵ تا از ۸۳ ایها ...

.

.

.

بعضی هاشون وبلاگ دارن ... اما کم آپ می کنن ...

بعضی هاشون اصلا ایران نیستن ...

بعضی هاشون تغییر رشته دادن ...

بعضی هاشون شاغل اند ...

بعضی هاشون تشکیل خانواده دادن و دیگه اصلا فرصت سر خاروندن هم ندارن ...

...

زندگیه ... سخته ... بالا پایین داره ... دردسر داره ... همه اینها رو می دونم ...

اینم می دونم که خیلیهاشون رو دیگه شاید هرگز نبینم ...

اما ...

خوب دلم تنگ شده ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:43  توسط نگار   | 

 

همینجوری که غرق این کتابه بودم یه دفعه نگاهم به یه پشه افتاد که روی کتابم افتاده بود ... مرده بود ... نفهمیدم کی اومد؟؟ واسه چی مرد؟؟ همین جوری که غرق افکار خودم بودم با نوک مدادم به بالهاش می زدم ... خیلی ناخودآگاه! یه دفعه برعکس شد ... پرید و رفت!

.

.

.

یاد دفعه پیش افتادم! یه پشه رو کتابم نشسته بود... آروم فوتش کردم! افتاد مرد!

.

.

.

من نمی فهمم این پشه ها چرا این شکلی اند ! با یه فوت می میرن! با یه ضربه زنده می شن!

پشه بودن هم عالمی داره ها!

.

.

.

پی نوشت: در موارد مختلفی شباهتهای زیادی بین آدمها و پشه ها دیده شده!

پشه ها عاشق نور مهتابی اند ... و عاشق شیرینی و ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:15  توسط نگار   | 

 

حالم خوبه ... باور کن!

خودم باور ندارم ! اما تو باور کن!

دارم ریشه هام رو از جا می کنم! دونه دونه ...

درد داره ... خیلی ...

نمی خوام درخت باشم ... درخت سخته ... بلنده ... سبزه ... اما با طوفان می شکنه ...

می خوام گندم باشم ... خم شم ... تا شم ...  اما نشکنم ...

می خوام از یه دونه هفتاد تا دونه جوونه بزنه ...

.

.

.

خوبم ... باور کن ...

تو باور کن ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:47  توسط نگار   | 

 

وقتی بعضی از آدمها برات ارزش دارن سعی می کنن خودشون رو بزرگتر از اونی که هستن نشون بدن!

وقتی دیگه ارزشی ندارن سعی می کنن حقارت خودشون رو بیشتر به رخت بکشن!

دریغ ...

اونها هیچ وقت نمی فهمند که اون ارزش داشتن یا نداشتنه چیزی نیست که بهش تظاهر می کنند ... اون ارزش چیزی نیست جز خودشون ... خود واقعی ... بدون نقاب!

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:46  توسط نگار   | 

 

حوا هر روز کودکی را به دنیا می آورد و فردا او را به خاک می سپارد. حوا می داند زندگی درنگی کوتاه است و این درنگ را به شکر و شادی و شکوه پاس می دارد. زیرا خدا اینگونه دوست می دارد.

حوا فرزندش را به خاک می دهد، امیدش را اما نه. و هر روز که از گورستان برمی گردد خاک پیراهنش را می تکاند، دستهایش را از مرگ می شوید، روبروی آینه تمام قد آسمان می ایستد، سینه ریز ستاره اش را به گردن می آویزد و گوشواره های حلقه ای ماه نشانش را به گوش می کند. سرخابی از شقایش به گونه می مالد و عطری از زندگی به پیرهنش می زند، چندان که جهان خوشبو شود.

و آن وقت تنورش را روشن ی کند و نان می پزد و سفره ای به پهنای جهان می اندازد و فرزندانش را بر سرسفره می نشاید. می گوید و می خندد و زندگی را لقمه لقمه در دهانشان می گذارد.

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:27  توسط نگار   | 

 

ای بابا یاد جوونیا بخیر ...

خاله مکرمه بنده تشریف بردن مکه مکرمه ... امروز بچه هاش اومده بودن خونه ما. منم شده بودم معلم واسه پایه های مختلف تحصیلی!! با یکی ریاضی کار کن ... با یکی علوم ... تبخیر ... تصعید ... میعان! بعدش هم بشین با یکی انشا بنویس اونم یه داستان کوتاه!

آخییییییییییییییییییییی ... یاد جوونیا بخیر!

بهش می گم می خوای دانشگاه چه رشته ای انتخاب کنی؟؟ می گه رشته یعنی چی؟؟ حالا دو ساعت براش توضیح دادم و آخرش می گه ریاضی! بعد کتاب علوم رو باز می کنه بخش فیزیکش رو میاره میگه من از اینا بدم میاد!

مرسی! کل زحمات منو برد زیر سوال!

.

.

.

بعد رفتیم سراغ داستان کوتاه و ... گفتم نمی خوای بری ادبیات؟؟ (آخه اگه من فیزیک نمی رفتم حتما می رفتم ادبیات! ) اما به اونم خیلی راغب نیست ... بعد میگه داستان یه دختره رو بنویسیم که دست نداره! می گه من از این داستانهای رویایی دوست دارم!

رویایی ... نمی دونم چرا از نظرش اینا رویاییه ...

تازه واسه حسن ختام هم رفتیم استخر به دختر خاله عزیز پادوچرخه یاد دادم!

معلمی خوبی می شما! فیزیک ... ادبیات ... ورزش!

البته روی این مورد آخر شک زیادی وجود داره... من همیشه بچگی ها زنگهای ورزش قایم می شدم یا کتاب می خوندم یا می نوشتم واسه همین خیلی در این یه زمینه تخصص ندارم !

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:52  توسط نگار   | 

 

آقا کسی از پولدار شدن بدش میاد؟؟ یعنی تو کسی رو می شناسی که بدش بیاد؟؟ من که نمی شناسم! نه اینکه بگم پولدار شدن اصله یا اگه پولدار نباشی حق زندگی نداری یا ... نه! پولدار بودن ارزش نیست! بالا بری پایین بیای نیست! اما بالاخره زندگی دنیوی احتیاجات دنیوی داره و برای برطرف کردنش مجبوری به مقوله ای به نام پول هم فکر کنی ...

کلاس بازاریابی که می رفتم یه مقاله خوندم درمورد بازاریابی اینترنتی که خلاصه اش درمورد سایتهایی بود که فروش اینترنتی انجام می دادن و ... حالا این رو داشته باش! این کامنت رو هم بخون ...

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوست گرامی: (لطفا دقت فرمایید)
حدود2ماه من به این کار مشقولم.تا اکنون درآمد قابل توجهی کسب کردم.3میلیون تومان.شما هم میتونید امتحان کنید لطفا به این آدرس مراجعه کنید باتشکر

آدرسش رو نمی ذارم چون دوست ندارم جزو مبلغین اون باشم!

من به بازاریابی اینترنتی و خرید و فروش اینترنتی و ... کاری ندارم! و البته باور دارم در دنیای امروز لازمه! اما نه اینجوری! فک کن ... یکی بشینه گوشه خونه اش تنها کارش این باشه که بره تو وبلاگ شخصی آدمها کامنت بذاره که بیا جون مادرت کلیک کن که من پولدار شم ... خیلی مسخره است ها!

ترجیح می دم برم کارگری نون بازومو بخورم !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:32  توسط نگار   | 

 

می گم ها این ایرانی ها واقعا خیلی بی چشم و رو اند ها! البته منظورم کسانیه که توی روزنامه ایران مشغول به خراب کردن چهره قلم اند ...

برای مراسم تسخیر لانه جاسوسی بود فک کنم ... وسط روزنامه یه عکس گنده زد بود به نام قهرمانان بی نام ؟؟ گم نام؟؟ یه همچین چیزایی ... دقیق یادم نیست ... عکس مال کسانی بود که توی زمان انقلاب و اتفاقات مربوط حضور پررنگی داشتند... جالبیش این بود که کلی از اون آدمها الان توی زندان جمهوری اسلامی اند ...

.

.

.

زمان انقلاب این رئیس جمهور شما کجا بود که حالا شده وارث انقلاب و خون شهدا؟؟ و همین به قول خودتون قهرمانان گمنام شدن زندانی هاش و البته خائن به انقلاب و پامال کننده خون شهدا؟؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:45  توسط نگار   | 

 

وقتی درد درد مشترک نیست بیان درد غیر مشترک چه دردی رو درمون می کنه؟؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:19  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني