تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

عین قلک بچگی ها !

خورده هاش تلق تولوق صدا می ده!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:49  توسط نگار   | 

 

دلش خوش نیست ...

دلش به هیچی و هیچ کس خوش نیست ...

دلش به هیچ دلخوشی ای خوش نیست ...

دلش به هیچ بودنی ... به هیچ شدنی خوش نیست ...

زندگی بی دلخوشی هم چه دل خوشی می خواد!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 11:43  توسط نگار   | 

 

دلم می خواد دار و ندارم رو بدم یه شب یه جنگل خالی و چه چاه اجاره کنم ...

دلم می خواد تا صبح توی اون چاه فریاد بزنم ...

همین!

دیگه هیچ آرزویی ندارم!

...

کی گفته علی تنها بود؟

علی یه چاه داشت ...

نداشت؟

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:12  توسط نگار  

 

معجزه چیزای بزرگ نیست ...

چیزای کوچیک هم نیست...

معجزه چیزیه که باورش کنی ...

...

چقدر نیاز دارم که باورش کنم ...

چقدر ...

...

 

+ آتش گرفته در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:31  توسط نگار   | 

 

تا حالا شده وقتی داری رانندگی می کنی توی ترافیک چشمت بیفته به آینه ماشین جلویی ... و یک جفت چشم آشنا توی اون آینه ببینی؟

تا حالا شده دلت بخواد اون یک جفت چشم رو تعقیب کنی؟ با اینکه مطمئنی اون فقط یه شباهت ساده است ...

تا حالا شده دلت بخواد اون یه جفت چشم رو دنبال کنی ولی وقتی مسیرهاتون از هم جدا می شه دنبال مسیر خودت بری ؟ فقط چون عاقلی! و چون عاقلانه نیست به خاطر یه شباهت ساده مسیرت رو عوض کنی؟

...

می دونی ته دیوونگی چیه؟ اینکه بی خیال اون عقل بشی و اون نگاه آشنا رو دنبال کنی!

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:41  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها هی می نویسم ... هی پاک می کنم ... پاره می کنم ... دور می ریزم ...

از دنیا که دور انداخته که بشوی ... وقتی همه دورت ریختند ... تو هم باید خودت را دور بریزی ... چه برسد به نوشته های دور و دیر ...

این روزها می خواهم ننویسم ... می خواهم نوشته هایم را هم با بغض این سالیان فرو بلعم ...

کاش می شد ...

کاش بتوانم ...

زیبا ... خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد ...

خدا تو را دوست دارد ...

زیبا پیش این خدای زیبا وساطت کن ...

وساطت کن... شاید بتوانم خودم را ... نوشته های دور و دیر و گنگم را دور بریزم ...

وساطت کن مثل انسانهای این روزگار به دنیا بنگرم ...

وساطت کن کمی خودخواه باشم!

آنقدر خودخواه که کسی جرات نکند دور ریخته هایم را به رخم کشد!

تنهایی هایم را بر سرم فریاد زند ...

آنقدر خودخواه که شمشیر پوزخند این آدمها پاره پاره ام نکند ...

که مثل خودشان باشم ...

که همرنگ باشم ...

همرنگ که بودی ... کسی کاری به کارت ندارد ...

آن وقت می توانی آرام زندگی کنی ...

و خوشبخت باشی ...

خوشبختی کوری که دیدن نتواند ...

کری که شنیدن نتواند ...

گنگی که فهم نتواند ...

می خواهم خوشبخت باشم ...

خوشبخت ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 22:9  توسط نگار   | 

 

امروز روز وصال بود ...

...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 18:31  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

عبور را باید آموخت ...

مثل عبور خورشید از آسمان ...

مثل عبور ابر از پهنه آسمان ...

مثل عبور عابران زندگی ...

که می آیند و می روند و ...

تنها چیزی که از آنها می ماند ... یک رد پاست ...

تنها یک رد پا!

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 14:20  توسط نگار   | 

 

دلتنگی چیز عجیب غریبیه !

بعضی ها دلشون زود زود برای همه چیز و همه کس تنگ میشه...

بعضی ها سالی یه بار هم یاد هیچ کس نمی کنن! شاید چون اصلا دلتنگی رو احساس نمی کنن!

بعضی ها هم اصلا به دلتنگی اعتقادی ندارن!

دلتنگی ... مثل همه معناهای این دنیای بی معنی هزار و یک تعبیر و معنی داره ...

...

فکر می کنی جزو کدوم دسته ای؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:40  توسط نگار   | 

 

یا خدا!

آقا یه سوال!

این چیه؟ یا کیه؟

http://ghoghnoosesookhte.takfun.in/

یعنی وبلاگ من اینقدر طرفدار داره خودم خبر ندارم؟؟؟

یا خود خدا!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:12  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني