تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

می گم ها این ایرانی ها واقعا خیلی بی چشم و رو اند ها! البته منظورم کسانیه که توی روزنامه ایران مشغول به خراب کردن چهره قلم اند ...

برای مراسم تسخیر لانه جاسوسی بود فک کنم ... وسط روزنامه یه عکس گنده زد بود به نام قهرمانان بی نام ؟؟ گم نام؟؟ یه همچین چیزایی ... دقیق یادم نیست ... عکس مال کسانی بود که توی زمان انقلاب و اتفاقات مربوط حضور پررنگی داشتند... جالبیش این بود که کلی از اون آدمها الان توی زندان جمهوری اسلامی اند ...

.

.

.

زمان انقلاب این رئیس جمهور شما کجا بود که حالا شده وارث انقلاب و خون شهدا؟؟ و همین به قول خودتون قهرمانان گمنام شدن زندانی هاش و البته خائن به انقلاب و پامال کننده خون شهدا؟؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:45  توسط نگار   | 

 

وقتی درد درد مشترک نیست بیان درد غیر مشترک چه دردی رو درمون می کنه؟؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:19  توسط نگار   | 

 

فردا باید دومین قسط قام قامم رو بدم ...

زندگی قسطی هم زندگی جالبیه ها!

.

.

.

قسطی زندگی می کنی ...

قسطی نفس می کشی ...

قسطی می خندی ...

نقد دوستی می کنی ...

قسطی دوستی می بینی !

اونم قسط بلند مدت با ۹۰٪ ضرر !!

جالبه ها ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:59  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دیروز مردم! این روزها زیاد می میرم! مرگ را حراج کرده اند در دیار دور و کور ما ...

دیروز مردم ... در یک زمین زلزله ... زمین لرزید ... آسمان لرزید ... و من خوابیدم ... زیر خروارها خاک!

چشمهایم باز نمی شد ... خاک گرفته بود ... دستهایم تکان نمی خورد ... سنگ شده بود ... پاهایم راه نمی رفت ... از رفتن و هی رفتن خسته بود ...

دیروز مردم ... زیر خروارها خاک خیس ... گل شده ... با بوی تعفن جنازه های اطراف!

مرده بودم ... حس مرگ وجودم را پر کرده بود ... مگر نه اینکه مرگ حقیقی همان حس غریبی است که مرده ها را فرا می گیرد؟؟ و مرا تنگ در  آغوش گرفته بود ... و ... می خندید ... دهانم را خاک تلخی پر کرده بود و احساسم ... پیش تر ها احساس می کردم مردن حس سبکی است ... پر می کشی میروی آن بالاترها! اما نه ... مرده بودم ... مرده ای سنگین ! با دهانی پر از خاک تلخ ... چشمهایی خاک گرفته ... دستهایی سنگ شده ... و پاهایی بازمانده از رفتن ! که رفتن در دیار ما جرم است ... و مردن ... و زیر خروارها خاک مردن تاوان تلخ آن !

زیبا ... مرده بودم ... با حس مرگ ... مرگی سنگین ... صداهایی گنگ می آمد ... ناله های دیگرانی زیر آوار مانده ... و آنها که جنازه ها را بیرون می کشیدند ... و مهر باطل شد می زدند بر سینه هاشان و بار دیگر خاکشان می کردند ... مگر نه اینکه این مرده ها خاک بودند و تو بیرونشان کشیدی؟؟ پس چرا باز خاک ...

مرده بودم نازنین ... ناله ای می گفت زنده ای! باورم نبود ... خاک تلخ در دهان داشتم ... چشمهایی بسته ... پاهایی مانده ... دستهایی سنگ شده ... چگونه باورش می کردم؟؟

و تو ... خوب من ! چقدر کریمانه خاکم کرده بودی ... خاک ... خاک ...

و من کرامتت را جرعه جرعه می نوشیدم ... لذت خاک شدن ... هیچ شدن ...

لذت مردن ...

.

.

.

صدای دور و گنگی قصد آرامش خاک داشت ... نمی دانست آرامشی نیست ... حتی در خاک ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:48  توسط نگار   | 

 

قدیمیا می گفتن محبت مثل خورشیده ... همه جا رو گرم می کنه اما از خودش چیزی کم نمیشه ...

تازگی ها دانشمندان فهمیدن خورشید عزیز هم تا چندصد سال دیگه بیشتر عمر نمی کنه ...

یعنی همه اش دروغ بود ؟؟

حالا چرا گفتین خورشید ؟؟ حداقل می گفتین ماه! شاید از خودش نور نداشته باشه ... اما حداقل به زمین وفاداره! البته ... تا زمانی که اینم بوسیله علم باطل اعلام نشه! خدا رو چه دیدی؟ شاید ۱۰۰ سال دیگه ماه هم زمین رو ول مرد رفت دور مثلا زحل چرخید ...

ماه هم بی سلیقه است ها! این همه سیاره خوشگل و به درد بخور! اومدی دور زمین می گردی که چی بشه؟؟

تو مو می بینی و من پیچش مو

تو ابرو من اشارتهای ابرو!

هان؟؟ آره خوب!! کتاب شعر زیاد می خونی ؟؟

.

.

.

می دونی چیه؟ زندگی یه شعره ... یه قصیده بلند ... یا یه غزل ناتموم ... خورشید و ماه بهونه است ... زندگی شعره ... فقط من و تو راوی خوبی واسه این شعر ناتموم نیستیم ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:5  توسط نگار   | 

 

جنگ امروز جنگ فقر و غناست ...

جنگ علم و خرافه...

جنگ بزرگی و حقارت ...

جنگ سبز و سرخ ...

جنگ خوبی که بد جلوه داده می شه و بدی که تلاش می کنند خوب جلوه کنه ...

جنگ زشت و زیبا ...

جنگ شرافت!

جنگ دیانت!

جنگ ...

.

.

.

نمی دونم نوادگان ما توی کتاب تاریخشون قراره چی بخونن ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:42  توسط نگار   | 

 

لالالالا گل لاله... پلنگ در کوه چه می ناله ...

پلنگ در کوه چه می ناله ...

لالالالا گلم باشی ... تسلای دلم باشی ...

لالالالا گل نعنا ... بابات رفته به کوه تنها ...

بابات رفته به کوه تنها ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:44  توسط نگار   | 

 

آب ... آب ...

گه گاه صدای ناله هاش بلندتز می شود ...

آب ... آب ...

جوابش تنها دستمال نیمه مرطوبی است که می گذارند روی لبهایش ... لبهای خشک ترک خورده ای که جرمش تنها آن است که آب طلب می کند ...

.

.

.

زیبا ... عطش این روزها کویری ام کرده ...

.

.

.

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط نگار   | 

 

امروز از بخت بدمون کارمون افتاد به امیرآباد! چون کارمون یه مقدار پیاده روی هم داشت و صب هم هوا بارونی بود و ما هم مطابق معمول سرماخورده یک عدد چتر هم با خود برده بودیم! چه شود! از یه طرف چشمام دودو میزد که جون مادرت من فیزیکی نبینم! از یه طرف هم یکی بیاد ای چتره رو جمعش کنه! تقریبا که نه! تحقیقا اولین باری بود چتر دست می گرفتم! دستم هی خواب می رفت! بعد فکر می کردم بابا چه غلطی کردما! زیر باران باید رفت! حالا مریضی که باش! خلاصه هنوز به سر چهار راه نرسیده بودم و درگیر این چتره که یه دفه دیدم جلوی پام سایه افتاده! نگو که هوا آفتاب شده بود! حالا توی این آفتاب چتر به این بزرگی آوردی چی کار خدا داند! همه اش به خودم گفتم به اولین نفری که رسیدم چترم رو هدیه بدم! یه چند قدمی که رفتم جلوتر یه ۷/۸ تا آقای قلچماق رو دیدم و به این نتیجه رسیدم که چه کاریه! چترت رو واسه خودت نگه دار!

نتیجه اخلاقی: بابا این قرطی بازیا به ما نیومده!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:51  توسط نگار   | 

 

امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132 : سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این می‌شود همان زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:9  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني